روایت دکتر شریعتی از اقدام عجیب نیچه در نجات یک اسب و مرگ او
گاریچی حوصله این حرفها را ندارد، و اعتنائی نمیکند. نیچه هم که آدم عصبانی و تندخوئی است، یقه گاریچی را میگیرد که نمیگذارم او را شلاق بزنی.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، دکتر علی شریعتی در سخنرانیهای خود چندین مرتبه ماجرای مرگ نیچه و فدا شدن او برای یک اقدام اخلاقی و ایثار او را در برابر تحلیل منطقی، بررسی کرده است و آن را داستانی عجیب و شگفت انگیز و همچنین دارای درسهایی دانست که انسان باید به آن توجه نماید. آنچه در ادامه میخوانید سخنان دکتر شریعتی در کنفرانس دانشکده نفت آبادان است.
"نیچه" یک فیلسوف بزرگ و یک دانشمند نابغه و یکی از افتخارات بزرگ اندیشه امروز بشر است. اما نیچه جوان، آدم مغروری است که میگوید، حق مال زورمند است، و زور اصیل است، و از این قبیل ... البته اینها غرور جوانی است و در اواخر عمر به قدری لطیف و عشق شناس، محبت شناس و انسان شناشده بود که بالاتر از انسان شناسی، یک کار عجیب کرد، همین آدم که میگفت هر کس به دیگری رحم کند علامت عجز اوست، و رحم علامت عجز است و آدم عاجز و ضعیف را باید نابودش کرد، مثل اسکیموها که پیرهایشان را که کمیاز کار میافتند، میبرند وسط برف و یخها و تنها رهایشان میکنند تا بمیرند، چون او دیگر تولید کننده نیست، مصرفکننده است، و منطق اجازه میدهد او را از بین ببریم (راست هم میگوید، این کاریست صد در صد منطقی).
اما نیچه را نگاه کنید، از توی کوچه رد میشود، میبیند یک گاری چپه شده و با همه بار سنگینش، روی اسب که وارونه در جوی افتاده، قرار دارد. و گاریچی، که گویا اسب مال خودش نیست، همه تلاشش اینست که اسب را بهر نحوی شده تحریک کند تا زودتر بلند شده و راه بیفتد و بارش را به مقصد برساند، و اگر هم اسب بیچاره ناقص شود، چه اهمیتی دارد، مهم اینست که او زودتر به پولش برسد.
این است که با وحشیگری تمام اسب بیچاره را زیر ضربات شلاق گرفته، و اسب هم گاهی از ترس شلاق خیز بر میدارد ولی فشار بار سنگین دوباره ته جوی میخواباندش، بطوری که پایش مجروح شده و شکسته.
نیچه که این وضع را میبیند، به شدت عصبانی میشود و از گاریچی خواهش میکند که این کار را نکند، و میگوید اول باید بارها را برداشت و بعد اسب را بلند کرد. گاریچی حوصله این حرفها را ندارد، و اعتنائی نمیکند. نیچه هم که آدم عصبانی و تندخوئی است، یقه گاریچی را میگیرد که نمیگذارم او را شلاق بزنی.
گاریچی هم میگوید، حالا که نمیگذاری پس به خودت میزنم، و بیچاره شاعر و فیلسوفی که گیر گاریچی بیفتد! و گاریچی هم چنان لگدی به او میزند که معلوم نیست چه بر سرش میآید و خلاصه میرود خانه و بر اثر آن میمیرد... نیچه فدا میشود و از بین میرود. هر کس این داستان را بشنود، همانطوری که الان ما احساس میکنیم، دچار یک تناقص در خود میشود.
در "من" هر فردی از شما، دو نفر هستند که یکی از این همه زیبائی روح نیچه و از این عظمت اخلاقی و روحی و عاطفی، که خودش را، برای کمک به یک حیوان نابود کرده، برای اینکه نتوانست یک جنایت، یک فاجعه را تحمل کند، دچار هیجان شده و یکی دیگر به این آدم و به چنین حادثه احمقانه بیمنطق، که در این حادثه یک نبوغ بزرگ بشری فدا شده تا یک اسب گاری بماند، پوزخند میزند ... معلوم است که این یک معامله احمقانه است.
نیچه فدای اسب شده، اما این، احمقانه نیست، ضد منطقی نیست، منطقی هم نیست، آنالوژیک است، بالاتر از تحلیل منطقی است. همه اخلاق همین است، عشق هم همین است. اگر که انتخابی بکنیم برای رفع یکی از نیازهایمان، اگر کسی را دوست داشته باشیم تا او هم ما را دوست بدارد، یا به کسی عشق بورزیم تا یکی از نیازهایمان برطرف بشود، یا به کسی محبت کنیم تا محبت نسبت به او، به ما امکاناتی بدهد، معامله کرده ایم. عشق عبارتست از: همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن. این انتخاب بزرگی است، چه انتخابی؟ خودش را انتخاب کند برای مرگ تا دیگری زنده بماند و یا زندگی، هدفی داشته باشد و به یک ایده آلی تحقق ببخشد.
این مرحله چهارم است که انسان خود را فدا کند. آدمیکه – در یک کلمه بسیار پرمعنی که در هیچ زبان دیگری وجود ندارد – به مرحله «ایثار» رسیده. ایثار، مرحلهای است که فرد، انسان، دیگری را بر خودش انتخاب میکند، ایثار یعنی این، دیگری را بر خویش برگزیدن. حتی وقتی جان دیگری هست و جان تو، دیگری یا دیگران را بر جان خویش برگزیدن؛ او را نگاه داشتن، خود را نابود کردن. در اینجا معلوم میشود که انسان از یک دو مرگ یکی را که مرگ خودش است انتخاب کرده، چه مرگ جانش، چه مرگ منفعش، چه مرگ نامش، چه مرگ سعادتش، چه مرگ آسایشش، هر چه، چه نانش و چه نامش.
از این چهارمین زندان، که بسیار سنگین و وحشتناک و درونی و تسخیرناپذیر است، هر انسان به نیروی چنین عشقی میتواند رها شود، عشقی که بتواند ماوراء عقل و منطق، ما را دعوت به نفی خود و عصیان علیه خویش و پا زدن به بودن خود، برای هدفی یا برای دیگران، بکند.
در این مرحله است که انسان آزاد به وجود میآید، و این متعالی ترین مرحله انسان شدن است. خلاصه عرایضم: آن انسان آزاد کننده، آفریننده، انتخاب کننده خودآگاه، از زندان طبیعت با علم آزاد میشود، از زندان تاریخ با علم، و از زندان نظام اجتماعی با علم جامعه شناسی، ولی از زندان چهارم با مذهب، با عشق، همان که "رادها کریشنان" میگوید: ما انسانها به این وظیفه و مسئولیت انسان، در این طبیعت، دعوت شدهایم که توطئهای بسازیم؛ کدام توطئه؟ توطئهای که در آن انسان، خدا و عشق، دست اندرکار آغاز آفرینش دیگر و انسانی دیگرند، این مسئولیت انسان است.
اما نیچه را نگاه کنید، از توی کوچه رد میشود، میبیند یک گاری چپه شده و با همه بار سنگینش، روی اسب که وارونه در جوی افتاده، قرار دارد. و گاریچی، که گویا اسب مال خودش نیست، همه تلاشش اینست که اسب را بهر نحوی شده تحریک کند تا زودتر بلند شده و راه بیفتد و بارش را به مقصد برساند، و اگر هم اسب بیچاره ناقص شود، چه اهمیتی دارد، مهم اینست که او زودتر به پولش برسد.
این است که با وحشیگری تمام اسب بیچاره را زیر ضربات شلاق گرفته، و اسب هم گاهی از ترس شلاق خیز بر میدارد ولی فشار بار سنگین دوباره ته جوی میخواباندش، بطوری که پایش مجروح شده و شکسته.
نیچه که این وضع را میبیند، به شدت عصبانی میشود و از گاریچی خواهش میکند که این کار را نکند، و میگوید اول باید بارها را برداشت و بعد اسب را بلند کرد. گاریچی حوصله این حرفها را ندارد، و اعتنائی نمیکند. نیچه هم که آدم عصبانی و تندخوئی است، یقه گاریچی را میگیرد که نمیگذارم او را شلاق بزنی.
گاریچی هم میگوید، حالا که نمیگذاری پس به خودت میزنم، و بیچاره شاعر و فیلسوفی که گیر گاریچی بیفتد! و گاریچی هم چنان لگدی به او میزند که معلوم نیست چه بر سرش میآید و خلاصه میرود خانه و بر اثر آن میمیرد... نیچه فدا میشود و از بین میرود. هر کس این داستان را بشنود، همانطوری که الان ما احساس میکنیم، دچار یک تناقص در خود میشود.
در "من" هر فردی از شما، دو نفر هستند که یکی از این همه زیبائی روح نیچه و از این عظمت اخلاقی و روحی و عاطفی، که خودش را، برای کمک به یک حیوان نابود کرده، برای اینکه نتوانست یک جنایت، یک فاجعه را تحمل کند، دچار هیجان شده و یکی دیگر به این آدم و به چنین حادثه احمقانه بیمنطق، که در این حادثه یک نبوغ بزرگ بشری فدا شده تا یک اسب گاری بماند، پوزخند میزند ... معلوم است که این یک معامله احمقانه است.
نیچه فدای اسب شده، اما این، احمقانه نیست، ضد منطقی نیست، منطقی هم نیست، آنالوژیک است، بالاتر از تحلیل منطقی است. همه اخلاق همین است، عشق هم همین است. اگر که انتخابی بکنیم برای رفع یکی از نیازهایمان، اگر کسی را دوست داشته باشیم تا او هم ما را دوست بدارد، یا به کسی عشق بورزیم تا یکی از نیازهایمان برطرف بشود، یا به کسی محبت کنیم تا محبت نسبت به او، به ما امکاناتی بدهد، معامله کرده ایم. عشق عبارتست از: همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن. این انتخاب بزرگی است، چه انتخابی؟ خودش را انتخاب کند برای مرگ تا دیگری زنده بماند و یا زندگی، هدفی داشته باشد و به یک ایده آلی تحقق ببخشد.
این مرحله چهارم است که انسان خود را فدا کند. آدمیکه – در یک کلمه بسیار پرمعنی که در هیچ زبان دیگری وجود ندارد – به مرحله «ایثار» رسیده. ایثار، مرحلهای است که فرد، انسان، دیگری را بر خودش انتخاب میکند، ایثار یعنی این، دیگری را بر خویش برگزیدن. حتی وقتی جان دیگری هست و جان تو، دیگری یا دیگران را بر جان خویش برگزیدن؛ او را نگاه داشتن، خود را نابود کردن. در اینجا معلوم میشود که انسان از یک دو مرگ یکی را که مرگ خودش است انتخاب کرده، چه مرگ جانش، چه مرگ منفعش، چه مرگ نامش، چه مرگ سعادتش، چه مرگ آسایشش، هر چه، چه نانش و چه نامش.
از این چهارمین زندان، که بسیار سنگین و وحشتناک و درونی و تسخیرناپذیر است، هر انسان به نیروی چنین عشقی میتواند رها شود، عشقی که بتواند ماوراء عقل و منطق، ما را دعوت به نفی خود و عصیان علیه خویش و پا زدن به بودن خود، برای هدفی یا برای دیگران، بکند.
در این مرحله است که انسان آزاد به وجود میآید، و این متعالی ترین مرحله انسان شدن است. خلاصه عرایضم: آن انسان آزاد کننده، آفریننده، انتخاب کننده خودآگاه، از زندان طبیعت با علم آزاد میشود، از زندان تاریخ با علم، و از زندان نظام اجتماعی با علم جامعه شناسی، ولی از زندان چهارم با مذهب، با عشق، همان که "رادها کریشنان" میگوید: ما انسانها به این وظیفه و مسئولیت انسان، در این طبیعت، دعوت شدهایم که توطئهای بسازیم؛ کدام توطئه؟ توطئهای که در آن انسان، خدا و عشق، دست اندرکار آغاز آفرینش دیگر و انسانی دیگرند، این مسئولیت انسان است.
نظر شما