خط قرمزهای دهه شصتی در ˝به هادس خوش آمدید˝
باشگاه جوانی برنا/ "به هادس خوش آمدید"، رمانی شخصیتمحور است و روایتکنندهی زندگی دختر جوانی به نام "رودابه" است. رودابه در صفحات اولیهی رمان، با حادثهای دردناک، مواجه میشود که عشق و زندگیاش را دستخوش تحولاتی مینماید. حادثهای که در واقع، گره اصلی داستان را شکل میدهد و قرار است منجر به درگیری او و مخاطب با مضمون شود. اما به رغم چنین انتظاری، جذابیتِ داستان از بعدِ آن حادثهی اولیه و در واقع از پسِ آنچه موجب گرهافکنی در داستان میشود، به حدِ چشمگیری کاهش میباید.
در اسطورههای یونانی، "هادس" خدای مرگ و نیستی و فرمانروای جهان زیرین است که در قصر و قلمرو خود به تنهایی میزیسته. از اینرو قصرِ هادس نمادی از تنهایی، درونگرایی و اندوهِ مفرط است که افسانه غم انگیزی را رقم میزند. این افسانهی غمانگیز و در عینحال نمادین که میتواند نمادی از تعلق بدون عشق و شوریدگی، و همچنین نمایانگر وجه بارزی از شخصیتِ زنِ شرقی باشد، دستمایهی سومین رمانِ بلقیس سلیمانی قرار گرفته است.
این رمان هم درست مثل سایر آثار این نویسنده در دهه شصت میگذرد. هرچند این بار دغدغه های دوران جنگ و زندگی در آن حال و هوا را نیز بازتاب میدهد. رودابه در خوابگاه دانشجویی زندگی میکند و درست در دورانی که تهران در معرض خطر بمباران هوایی قرار دارد، او به اصرار پسر دایی اش احسان که نامزد از پیش تعیین شده اش هم محسوب میشود، به خانه یکی از بستگان او میرود تا شاید از خطر بمباران در امان بماند اما خانه دایی یوسف جایی است که دختر را متلاشی میکند. رودابه برای فرار از زخم هایش به مناطق جنگی میرود.
بلقیس سلیمانی به دلیل اینکه در آثارش هنجارشکنی می کند و به دلیل تازگی موضوع کتاب هایش، با استقبال روبه رو شدند. در "به هادس خوش آمدید"، نیز خط قرمزهای دهه شصتی را مطرح می کند.
" دختر جوان از خودش، خانواده اش و جزئیات دستگیری اش گفت و گفت و رودابه در التهابی نفسگیر با او همراه شد. دختر با تن عرق کرده و زبان و گلوی خشکیده، پشت یک نفربر عراقی میان اسرای زخمی، گرسنه و ترسان ایرانی نشسته است. مردان ایرانی به هم چسبیده اند تا دختر جوان راحت بنشیند. آنها او را از دید سربازان اسلحه به دست عراقی محافظت می کنند. دختر احساس امنیت می کند. لب مرز از نفربر پیاده شان می کنند. دختر روی خاک می نشیند و در غروب خورشید به صف مورچه هایی خیره می شود که اجزای بدن یک موجود را با خود تا بی نهایت می برند. دختر جوان ناگهان اجزای بدن خود را می بیند که بر دوش مورچه های سیاه تشییع می شوند... "