معرفی کتاب/
عاشقانههایی به رنگ چهار فصل در «چهل نامه کوتاه به همسرم»
«چهل نامه کوتاه به همسرم» نوشته مرحوم نادر ابراهیمی، راهگشای زندگی تازه همسرانی میشود که به دنبال چگونه عشق ورزیدن و زندگی کردن، هستند.
به گزارش خبرنگار ادبیات برنا، در زمانهای که کتابهای زیادی درباره عشق و راه و روش عشق ورزیدن و الگوی زندگی به سبک زندگی ایرانی و به قلم نویسندگان ایرانی در بازار وجود ندارد و کمتر نویسندهای هم پیدا میشود که در مورد این موضوع بنویسد، «نادر ابراهیمی»، حس و حال عاشقانه و گاهی غمگینانهاش را به صورت نامههایی برای همسرش، جمعآوری کرد و در سال 1368 در قالب یک کتاب به بازار عرضه کرد. ضرورت تالیف این نوع کتابها با این موضوعات که در برگیرنده فرهنگ غنی ایران اسلامی در مورد عشقورزیدن هستند، برای جوانان و شکلگیری الگوی زندگی آنها بسیار برجستهتر جلوه میکند.
این کتاب با عنوان «چهل نامه کوتاه به همسرم» بارها تجدید چاپ شده و با همین نام هم مشهور شده است. در مقدمه این کتاب آمده است:
آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سالهای 63-65، به هنگام نوشتن، در تنهایی- در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن میپیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده خاطرم میشد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود- غالباً به یاد همسرم میافتادم- که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاکستری میکرد- و میکوشیدم که با جستجو به امید رسیدن به ریشههای گیاه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن اینکه این روینده بی پروا از چه چیزها تغذیه میکند و شناختن شرایط رشد و دوامش را نه آنکه نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.
پس یکی از خوبترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرینهای خطاطیام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامههای کوتاهی برای همسرم و در این نامهها بپردازم تا سرحد ممکن، به تک تک مسایلی که محتمل بود ما را، قلبهایمان را آزرده کند؛ و دست رد به سینه زورآوریهای ناحقی بزنم که نباید بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائما بیازاردمان.
رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را، به میل خودم، خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسایلی که زندگی مان داشت و گمان میکنم که هر زندگی سالمی، در شرایطی، میتواند داشته باشد.
و این شد که تدریجا تعداد این نامه ها که نگاهی هم داشتند به جریانهای عادی زندگی، رو به فزونی نهاد تا آنجا که فکر کردم این مجموعه، شاید، فقط نامههای من به همسرم نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد و به همین دلیل به فکر بازنویسی و چاپ و انتشار آنها افتادم.
در سال شصت وشش، عمده توانم را برای تنظیم و ترتیب این نامه ها به کار گرفتم؛ و اینک این هدیه راستین ماست - من و همسرم - به همه کسانی که این نامهها میتواند از زبان ایشان نیز بوده باشد- لااقل، گهگاه، اگر نه همیشه، و مشکل گشای ایشان به همین گونه.
و شاید، در لحظههایی به ضرورت، غم را عقب بنشاند، آن قدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.
در بخشی از این کتاب آمده است:
بانو، بانوی بخشنده بی نیاز من!
این قناعت تو، دل مرا عجب میشکند...
این چیزی نخواستنت، و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت...
کاش کاری میفرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش میکردم...
کاش چیزی میخواستی مطلقا نا یاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها میآوردم...
کاش میتوانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم...
کاش میتوانستم همچون مهربان ترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامهای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش که اشارهای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب میشکند...
همراه همدل من!
در زندگی، لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظههای بسیار سخت و طاقت سوزی، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک، به نظر، امری نا ممکن میرسد.
ما کوشیدهایم - خدا را شکر - که از قلب این لحظهها، بارها و بار ها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم.
ما به دلیل بافت پیچیده زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچهای تنگ و طولانی و زر ورقی را بپیماییم، بی آن که تنمان دیوار این کوچه را بشکافاند یا حتی لمس کند.
ما، در این کوچه بسیار آشنا، حتی بارها، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم.
انگار کن بر پل صراط...
این کتاب با عنوان «چهل نامه کوتاه به همسرم» بارها تجدید چاپ شده و با همین نام هم مشهور شده است. در مقدمه این کتاب آمده است:
آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سالهای 63-65، به هنگام نوشتن، در تنهایی- در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن میپیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده خاطرم میشد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود- غالباً به یاد همسرم میافتادم- که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاکستری میکرد- و میکوشیدم که با جستجو به امید رسیدن به ریشههای گیاه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن اینکه این روینده بی پروا از چه چیزها تغذیه میکند و شناختن شرایط رشد و دوامش را نه آنکه نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.
پس یکی از خوبترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرینهای خطاطیام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامههای کوتاهی برای همسرم و در این نامهها بپردازم تا سرحد ممکن، به تک تک مسایلی که محتمل بود ما را، قلبهایمان را آزرده کند؛ و دست رد به سینه زورآوریهای ناحقی بزنم که نباید بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائما بیازاردمان.
رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را، به میل خودم، خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسایلی که زندگی مان داشت و گمان میکنم که هر زندگی سالمی، در شرایطی، میتواند داشته باشد.
و این شد که تدریجا تعداد این نامه ها که نگاهی هم داشتند به جریانهای عادی زندگی، رو به فزونی نهاد تا آنجا که فکر کردم این مجموعه، شاید، فقط نامههای من به همسرم نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد و به همین دلیل به فکر بازنویسی و چاپ و انتشار آنها افتادم.
در سال شصت وشش، عمده توانم را برای تنظیم و ترتیب این نامه ها به کار گرفتم؛ و اینک این هدیه راستین ماست - من و همسرم - به همه کسانی که این نامهها میتواند از زبان ایشان نیز بوده باشد- لااقل، گهگاه، اگر نه همیشه، و مشکل گشای ایشان به همین گونه.
و شاید، در لحظههایی به ضرورت، غم را عقب بنشاند، آن قدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.
در بخشی از این کتاب آمده است:
بانو، بانوی بخشنده بی نیاز من!
این قناعت تو، دل مرا عجب میشکند...
این چیزی نخواستنت، و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت...
کاش کاری میفرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش میکردم...
کاش چیزی میخواستی مطلقا نا یاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها میآوردم...
کاش میتوانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم...
کاش میتوانستم همچون مهربان ترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامهای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش که اشارهای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب میشکند...
همراه همدل من!
در زندگی، لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظههای بسیار سخت و طاقت سوزی، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک، به نظر، امری نا ممکن میرسد.
ما کوشیدهایم - خدا را شکر - که از قلب این لحظهها، بارها و بار ها بگذریم، و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما، به مخاطره نیندازیم.
ما به دلیل بافت پیچیده زندگی مان، هزار بار مجبور شدیم کوچهای تنگ و طولانی و زر ورقی را بپیماییم، بی آن که تنمان دیوار این کوچه را بشکافاند یا حتی لمس کند.
ما، در این کوچه بسیار آشنا، حتی بارها، مجبور به دویدن شدیم، و چه خوب و ماهرانه دویدیم.
انگار کن بر پل صراط...
نظر شما