ماجرای اشراری که می‌خواستند با یک زن آبروی آیت الله را ببرند

|
۱۳۹۰/۰۶/۱۳
|
۱۸:۵۰:۴۳
| کد خبر: ۷۴۵۵۳
ماجرای اشراری که می‌خواستند با یک زن آبروی آیت الله را ببرند
در کنار خانه او جمع می‌شویم ، یك زن بدكاره‌‏اى را هم حسابى آرایش مى‌‏كنیم كه به خواندن مشغول شود، و بعد دو نفر سر چهار راه داد مى‏‌زنیم اى مردم ببینید آقا چه بزمی دارد!
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، در میان شفاعت كنندگان بشر، چه در دنیا و چه در آخرت هیچ شفیعى براى بشر نیرومندتر، پرتوان‏تر و قدرتمندتر از توبه نیست. به علت اینكه بنا به آیات قرآن و گفتار بیداران راه خدا، توبه مهمترین عامل انقلاب است، و این انقلاب هم بنا به فرموده حضرت على(ع) انقلاب درون است. توبه‌‏اى كه با انقلاب درون شروع نشود، توبه نیست و در روایات هم اسم آن را توبه نمى‏‌گذارند بلكه در روایات اسم آن را مسخره كردن خدا گذاشته‏‌اند، چون در توبه، باید تمام اعضا و جوارح ، بعد از انقلاب، در تصرف درون قرار بگیرد. یعنى یك دلى بر انسان حاكم بشود كه این دل بتواند چشم و گوش و زبان و دست و مال و روابط انسان را در راه خدا حفظ كند. اگر آن انقلاب حاصل نشود توبه فقط متمركز در زبان مى‏‌شود.

حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان داستانی را درباره پدر مرحوم مجلسی و امر به معروف و نهی از منکر چند تن از اشرار آن زمان تعریف کرده است که آن را در ادامه می‌خوانید:

مرحوم ملامحمد تقى پدر مرحوم مجلسى خیلى مهم بوده در بعضى از فنون از پسرش هم جلوتر بوده. ایشان در مسجد جامع اصفهان نماز مى‏‌خواند و جمعیت زیادى هم پشت سرش اقتدا مى‌‏كرد. یك كار این مرد در منطقه خودش، امر به معروف و نهى از منكر بود . تعدادى شرو و قمارباز و عرق خور و گناهكار در آن منطقه بودند كه از او ناراحت بودند. خیلى نقشه كشیدند كه این مرد را ـ كه واقعاً عشق داشت كه این گناهكاران را با خدا آشتى دهد و اینها هم آشتى نمى‏‌كردند و مخالفت هم مى‏‌كردند ـ از سر راه بردارند. خیلى نقشه كشیدند كه ساكتش بكنند، نشد.

یكى از آنها گفت كه من یك نقشه جالبى دارم، آبروى شخصیتى این را اگر در اصفهان ببریم، زندگیش را از اینجا جمع مى‏‌كند مى‏‌رود. چه كار كنیم؟ گفت: چند شبى باید به مسجد برویم و در صف اول نماز جماعت بسنجیم و ببینیم كه متدین‌‏ترین افراد پشت سرش كیست كه مجلسى به او خیلى احترام مى‏‌گذارد، یك بار جلوى او را بگیریم و بگوییم شما شب جمعه آقا را به خانه‌‏ات دعوت كن و زن و بچه‌‏ات را هم از خانه‌‏ات ببر و خودت هم حق ندارى بیایى، ما هم حدود سى تا سى و پنج نفر خانه این فرد جمع مى‏‌شویم، یك زن بدكاره‌‏اى را هم حسابى آرایش مى‌‏كنیم كه به خواندن و نواختن مشغول شود، و بعد دو نفر سر چهار راه داد مى‏‌زنیم اى مردم ببینید آقا چه بزمى دارد و چون به خلوت مى‏‌روند آن كار دیگر مى‏‌كنند.

وقتى در مردم شخصیتش از بین رفت و نابود شد، زندگیش را جمع می‌كند و می‌رود.

گفتند خیلى نقشه خوبى است. آمدند و این آقا را دیدند و آماده‏اش كردند و بیچاره كاسب بازار، ترسید و به آقا هم نگفت داستان چیست، گفت آقا شب جمعه شام خانه ما بیایید، او هم خیلى به این اطمینان داشت و گفت عیب ندارد می‌آیم.

شب جمعه نمازش را در مسجد خواند و آمد، درب زد، یكى از آنان سینه سپر آمد درب را باز كرد، آقا بفرمایید. ملامحمد تقى گفت: صاحبخانه كجاست؟ نمی‌تواند برگردد، داخل هم می‌خواهد برود، چه نقشه‏اى است، آمد داخل اتاق. هعمه دور اتاق را پر كردند. آشیخ چرا دست از ما بر نمی‌دارى؟ گفت من نمی‌توانم از شما دست بردارم، چون من دلم می‌خواهد كه شما را با محبوبم آشتى بدهم، چطورى دست از شما بردارم، من به خدا نمی‌توانم دل از شما بكنم.

آشیخ این حرفها را كنار بگذار، یكى از آنها زد به در، زن بدكاره آرایش كرده از درب وارد شد و شروع كرد به زدن و خواندن این شعر

در كوى نیك نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی‌پسندى تغییر ده قضا را

بقیه هم آماده‌‏اند بروند بیرون جار بزنند كه ملت ببینید چه خبر است، ملامحمد تقى همینطور كه آرام نشسته بود، زن هم داشت می‌زد و شعر را می‌خواند، سرش را بلند كرد، همین كه اشك از دو چشمش در حال سرازیر شدن بود، گفت: مولا گر تو نمی‌پسندى، تغییر ده قضا را. در این حال زن با تمام بدن روى خاك افتاد گفت : یا رب، العفو. گناهكاران همه روى زمین افتادند العفو گفتند.

فردا شب در مسجد، یك صف به صف نمازگزاران اضافه شد، خانم و بقیه گناهكاران.

مولا! تو گناه را به ما نمى‏‌پسندى، تغییر ده، یك تغییر حالى به ما بده، یك تغییر رفتارى به ما بده، یك تغییرى در این مسیر به ما بده كه ما جزء تو بشویم، براى تو بشویم، با تو بشویم.
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه