خاطره تکان دهنده شهید مطهری از کلاس درس آیت الله بروجردی و گریههای ایشان
ایشان نهجالبلاغه را بست و گفت: امروز درس نمیدهم و شروع كرد زار زار گریه كردن. فقط یك خوابى دیشب دیدهام خوابم را برایتان تعریف میكنم.
به گزارش خبرنگار سرویس قاب نقره برنا، انسان بدون نفس نمیتواند موجود باشد و زندگى كند. معروف است كه انسان در مدت چهار ماهى كه در رحم مادر است، داراى روح و نفس نیست. خداوند متعال در آن مدت كوتاه چهار ماهه، تمام ابزار لازم را براى زندگى، از عقل و مغز گرفته تا ناخنهاى دست و پا به انسان عنایت میكند، ولى مجموع این ابزارها در مدت آن چهار ماه قابل به كار گرفتن نیست. انسان شبیه به یك مرده است، تا وقتى كه نفخه روح در او دمیده و این نفس كه منشأ، منبع و مبدأ حیات و حركتهاست، به او عنایت میشود.
با آمدن نفس، تمام ابزار، از عقل تا جزئیترین عنصر وجود انسان به كار گرفته میشوند. در حقیقت، نفس كارفرماى اصلى و محرك واقعى همه اعضا و جوارح و ابزار و عناصر وجود انسان است. تمام حركتها از حركت عقلى انسان گرفته تا حركتهاى مادى معمولى به او برمیگردد. قرآن مجید هم تمام برنامهها را به عنوان كسب و كار و كوشش و فعالیت یا بدیها و خوبیها به نفس نسبت داده است.
این نفس است كه اگر انسان رویش را به جانب خدا كند و به او بفهماند كه قبله اصلى و هدف واقعى، وجود مقدّس حضرت حق است و او را از این قضیه بسیار مهم آگاه كند كه معشوق و محبوب فقط خداست، نفس با عوامل و عللى كه در مسیر الهى به او كمك میكند، به سوى وجود مقدّس حق حركت میكند، حركتى معنوى و به روحانى و ملكوتى، وقتى نفس حركت میكند فكر میكنید كه تمام اعضا و جوارح و ابزار و عناصرى كه در اختیار اوست، بیاراده و بیاختیار از روى اجبار دنبال او حركت میكنند.
حجت الاسلام شیخ حسین انصاریان در ادامه سخنانش پیرامون «نفس» خاطرهای را از مرحوم شهید مطهری درباره استاد بزرگوارش حضرت آیت الله العظمی بروجردی نقل کردهاند که آن را در ادامه میخوانید.
شهید مطهرى و استادش
مرحوم شهید مطهرى میفرمودند: وارد جلسه درس در اصفهان شدیم، آن روز حكیم بزرگ، عارف عالى مقدار، آن الهى حقیقى، آن انسانى كه وقتى براى ما نهج البلاغه درس میداد، ما حس میكردیم، فكر میكردیم كه روح خودش این یك ساعته كنار رفته و به جایش روح على آمده است، گویا على از گلوى او حرف میزند، نهجالبلاغه را باز كردیم درسمان به جاى بسیار شیرین و عالى رسیده بود، ولى ایشان نهجالبلاغه را بست و گفت: امروز درس نمیدهم و شروع كرد زار زار گریه كردن. شاگردان گفتند : استاد! همه به انتظار كلمه به كلمه درس شما هستند؟ گفت : درس نمیدهم. او یكى از پاكان درجه اول این صد سال كره زمین بوده است.
فرمود: من امروز درس نمیگویم فقط یك خوابى دیشب دیدهام خوابم را برایتان تعریف میكنم. دیشب خواب دیدم از دنیا رفتم، زن و بچهام دور جنازهام نشسته و گریه میكنند. آن گاه كه انسان میمیرد، همه دنیا را از دست میدهد، دیگر دنیا ندارد، اگر كارى هم نكرده باشد، آخرت هم ندارد، كسى هم كه آخرت ندارد، به محبوب راه ندارد ؛ یعنى دیگر محبوب نمیخواهد؟ مگر خود محبوب در قرآن نگفته است كه : « وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ »؛ اول پاك شو و پس دیده بر آن پاك انداز، اگر میخواهى پیش من بیایى باید لایق من باشى، باید بوى مرا بدهى كه قبولت كنند، اگر نه، كجا انسان را قبول كنند.
برادران و خواهران عزیز! در دوره عمرتان مهمان دعوت كردهاید، شما را به خدا قسم، كدام وقت جلوى مهمانى كه دعوت كردید و دوستش داشتید، عزیزتان هم بود، میوه كال گذاشتهاید؟ كدام یك از شما میوه كال جلوى مهمانتان گذاشتهاید؟ قبولمان نمیكنند، میوه كال در بشقاب قبر نبر! خودت را ببر كه این میوه كال را ملائكه پیش خدا نمیبرند، آن جا بزم مهمانى كبریایى است، در آن جا میوههایى مثل على، فاطمه، حسن، حسین، ابراهیم، موسى جلوى خدا میچینند. ما باید به حدّى برسیم كه ما را قاطى آن میوهها پیش خدا بچینند كه وقتى این میوههاى رسیده را ببیند، به ملائكه بگوید: «رَضِیتُ مِنْ عِبادِى» ؛ خوشم میآید، نه این كه تا آدم را به آن جا ببرند یك مرتبه دادِ خدا درآید كه زنجیرش كنید، از جلوى من ببریدش، او را به جهنّم ببرید تا نبینمش. این خیلى خطرناك است.
گفت در خواب دیدم كه زن و بچه دور بدنم جمع شدند، گریه میكنند، مردم اصفهان باخبر شدند و تشییع جنازه مفصّلى به طور یك پارچه به پا داشتند. همه التماس كردند، پشت سرش نماز بخوانند، او حاضر نمیشد، یك روز در دوره عمرش حاضر شد در این مسجد فعلى امام، جایى كه نماز جمعه اصفهان برپا میشود، بیاید و نماز بخواند، از راه كه رسید، دید داخل خیابان جمعیت ایستادهاند، پرسید : چه خبر است؟ گفتند: براى نماز شما آمدهاند. سابقه نداشت مسجد امام اصفهان این قدر جمعیّت بیایند. ایشان از وسط راه برگشتند و فرمودند: هر چه مسجد در این اطراف است به خاطر این نماز خلوت شده و این ظلم است و من این نماز ظالمانه را نمیخوانم.
تصفیهها غیر از ما بودند، ما همین كه دو نفر به ما سلام میكنند، چنان مغرور میشویم كه انگار خدا هستیم. گفت : این نماز ظالمانه است، این محراب نیست كه من در آن نماز بخوانم، این سجده بر خویشتن است نه خدا. گفت: شلوغ بود، مرا به تخت فولاد آوردند، تابوت را كنار قبر گذاشتند، درِ تابوت را باز كردند، خودم میدیدم كه بدنم را برداشتند و سرازیر میان قبر گذاشتند. سگ سیاهى هم دنبال بدنم وارد قبر شد، هر چه فریاد زدم، برادران، مردم، شماهایى كه پاى منبر من بودید، شماهایى كه به من علاقه داشتید، شما كه مرا این جا دفن میكنید، نگذارید این سگ در این قبر بیاید، هیچ كس گوش نمیداد، درِ قبر را بستند و رفتند. از سگ سیاه پرسیدم تو دیگر از كجا آمدى؟ گفت: من اعمال بد خودت هستم كه در كلّ مدت عمرت انجام دادهاى، حالا به این صورت شده و پیش تو آمدهام. از قیافه آن سگ وحشت كردم، شروع به گریه كردن كردم، دیدم تمام قبر روشن شد. یك نفر وارد قبرم شد تا چشم سگ به او افتاد، چنان قبر را شكافت و فرار كرد كه دیگر من اصلاً سایه او را هم ندیدم. اول حرفى كه زدم، گفتم: آقا چه كسى هستى؟ گفت من حسین هستم، آمدهام تا قیامت خیال تو را راحت كنم. بیدار باشیم كه چه كسانى را دوست داریم؟ ما سرمایهمان بسیار بزرگ هستند.
با آمدن نفس، تمام ابزار، از عقل تا جزئیترین عنصر وجود انسان به كار گرفته میشوند. در حقیقت، نفس كارفرماى اصلى و محرك واقعى همه اعضا و جوارح و ابزار و عناصر وجود انسان است. تمام حركتها از حركت عقلى انسان گرفته تا حركتهاى مادى معمولى به او برمیگردد. قرآن مجید هم تمام برنامهها را به عنوان كسب و كار و كوشش و فعالیت یا بدیها و خوبیها به نفس نسبت داده است.
این نفس است كه اگر انسان رویش را به جانب خدا كند و به او بفهماند كه قبله اصلى و هدف واقعى، وجود مقدّس حضرت حق است و او را از این قضیه بسیار مهم آگاه كند كه معشوق و محبوب فقط خداست، نفس با عوامل و عللى كه در مسیر الهى به او كمك میكند، به سوى وجود مقدّس حق حركت میكند، حركتى معنوى و به روحانى و ملكوتى، وقتى نفس حركت میكند فكر میكنید كه تمام اعضا و جوارح و ابزار و عناصرى كه در اختیار اوست، بیاراده و بیاختیار از روى اجبار دنبال او حركت میكنند.
حجت الاسلام شیخ حسین انصاریان در ادامه سخنانش پیرامون «نفس» خاطرهای را از مرحوم شهید مطهری درباره استاد بزرگوارش حضرت آیت الله العظمی بروجردی نقل کردهاند که آن را در ادامه میخوانید.
شهید مطهرى و استادش
مرحوم شهید مطهرى میفرمودند: وارد جلسه درس در اصفهان شدیم، آن روز حكیم بزرگ، عارف عالى مقدار، آن الهى حقیقى، آن انسانى كه وقتى براى ما نهج البلاغه درس میداد، ما حس میكردیم، فكر میكردیم كه روح خودش این یك ساعته كنار رفته و به جایش روح على آمده است، گویا على از گلوى او حرف میزند، نهجالبلاغه را باز كردیم درسمان به جاى بسیار شیرین و عالى رسیده بود، ولى ایشان نهجالبلاغه را بست و گفت: امروز درس نمیدهم و شروع كرد زار زار گریه كردن. شاگردان گفتند : استاد! همه به انتظار كلمه به كلمه درس شما هستند؟ گفت : درس نمیدهم. او یكى از پاكان درجه اول این صد سال كره زمین بوده است.
فرمود: من امروز درس نمیگویم فقط یك خوابى دیشب دیدهام خوابم را برایتان تعریف میكنم. دیشب خواب دیدم از دنیا رفتم، زن و بچهام دور جنازهام نشسته و گریه میكنند. آن گاه كه انسان میمیرد، همه دنیا را از دست میدهد، دیگر دنیا ندارد، اگر كارى هم نكرده باشد، آخرت هم ندارد، كسى هم كه آخرت ندارد، به محبوب راه ندارد ؛ یعنى دیگر محبوب نمیخواهد؟ مگر خود محبوب در قرآن نگفته است كه : « وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ »؛ اول پاك شو و پس دیده بر آن پاك انداز، اگر میخواهى پیش من بیایى باید لایق من باشى، باید بوى مرا بدهى كه قبولت كنند، اگر نه، كجا انسان را قبول كنند.
برادران و خواهران عزیز! در دوره عمرتان مهمان دعوت كردهاید، شما را به خدا قسم، كدام وقت جلوى مهمانى كه دعوت كردید و دوستش داشتید، عزیزتان هم بود، میوه كال گذاشتهاید؟ كدام یك از شما میوه كال جلوى مهمانتان گذاشتهاید؟ قبولمان نمیكنند، میوه كال در بشقاب قبر نبر! خودت را ببر كه این میوه كال را ملائكه پیش خدا نمیبرند، آن جا بزم مهمانى كبریایى است، در آن جا میوههایى مثل على، فاطمه، حسن، حسین، ابراهیم، موسى جلوى خدا میچینند. ما باید به حدّى برسیم كه ما را قاطى آن میوهها پیش خدا بچینند كه وقتى این میوههاى رسیده را ببیند، به ملائكه بگوید: «رَضِیتُ مِنْ عِبادِى» ؛ خوشم میآید، نه این كه تا آدم را به آن جا ببرند یك مرتبه دادِ خدا درآید كه زنجیرش كنید، از جلوى من ببریدش، او را به جهنّم ببرید تا نبینمش. این خیلى خطرناك است.
گفت در خواب دیدم كه زن و بچه دور بدنم جمع شدند، گریه میكنند، مردم اصفهان باخبر شدند و تشییع جنازه مفصّلى به طور یك پارچه به پا داشتند. همه التماس كردند، پشت سرش نماز بخوانند، او حاضر نمیشد، یك روز در دوره عمرش حاضر شد در این مسجد فعلى امام، جایى كه نماز جمعه اصفهان برپا میشود، بیاید و نماز بخواند، از راه كه رسید، دید داخل خیابان جمعیت ایستادهاند، پرسید : چه خبر است؟ گفتند: براى نماز شما آمدهاند. سابقه نداشت مسجد امام اصفهان این قدر جمعیّت بیایند. ایشان از وسط راه برگشتند و فرمودند: هر چه مسجد در این اطراف است به خاطر این نماز خلوت شده و این ظلم است و من این نماز ظالمانه را نمیخوانم.
تصفیهها غیر از ما بودند، ما همین كه دو نفر به ما سلام میكنند، چنان مغرور میشویم كه انگار خدا هستیم. گفت : این نماز ظالمانه است، این محراب نیست كه من در آن نماز بخوانم، این سجده بر خویشتن است نه خدا. گفت: شلوغ بود، مرا به تخت فولاد آوردند، تابوت را كنار قبر گذاشتند، درِ تابوت را باز كردند، خودم میدیدم كه بدنم را برداشتند و سرازیر میان قبر گذاشتند. سگ سیاهى هم دنبال بدنم وارد قبر شد، هر چه فریاد زدم، برادران، مردم، شماهایى كه پاى منبر من بودید، شماهایى كه به من علاقه داشتید، شما كه مرا این جا دفن میكنید، نگذارید این سگ در این قبر بیاید، هیچ كس گوش نمیداد، درِ قبر را بستند و رفتند. از سگ سیاه پرسیدم تو دیگر از كجا آمدى؟ گفت: من اعمال بد خودت هستم كه در كلّ مدت عمرت انجام دادهاى، حالا به این صورت شده و پیش تو آمدهام. از قیافه آن سگ وحشت كردم، شروع به گریه كردن كردم، دیدم تمام قبر روشن شد. یك نفر وارد قبرم شد تا چشم سگ به او افتاد، چنان قبر را شكافت و فرار كرد كه دیگر من اصلاً سایه او را هم ندیدم. اول حرفى كه زدم، گفتم: آقا چه كسى هستى؟ گفت من حسین هستم، آمدهام تا قیامت خیال تو را راحت كنم. بیدار باشیم كه چه كسانى را دوست داریم؟ ما سرمایهمان بسیار بزرگ هستند.
نظر شما