شبی بود آن شب!//در استقبال از سفر ˝آقا˝به کرمانشاه

حاشیه هایی از حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان زمانی پور

|
۱۳۹۰/۰۶/۲۳
|
۱۳:۳۷:۵۲
| کد خبر: ۷۶۲۳۵
حاشیه هایی از حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان زمانی پور
آقا می گوید: من نسبت به مردم سمنان یک احساس قرابتی دارم، پدر بزرگ من چهار پنج شاید هم شش سال در سمنان تبعید بوده؛ حجت الاسلام شاهچراغی می پرسد: پدر بزرگ مادری تان؟

باشگاه جوانی برنا/پیرزن گفت:خوش آمدید آقا! آقا توی پله ها بود هنوز. گفت:سلام علیکم. توی خانه صدای گریه پیچیده بود و بوی اسفند. شانه های هر دو دختر شهید تکان می خورد توی چادرهای سیاه. چه دخترهایی! جای خواهرانم؛ ماه! خیلی وقت بود ندیده بودم زنی با دختری چادری سنگین و عبایی بیندازد روی سرش. اسم این جور دخترها را گذاشته ام «خانم زاده». بلا تشبیه نمی دانم چرا حس می کنم توی کوچه های بنی هاشم اگر دختر یا زنی در رفت و آمد بوده با خاندان اهل بیت؛ چنین شکلی و شمایلی داشته است، پیچیده در چادری و انگار فقط توده ای سیاه.

دختر کوچک شهید به حرف نیامده بود. گفته بود: همسرم بیاید بعد! همسرش که آمد، نشست به حرف زدن. آن هم توی خانه ای که با زحمت چند مهتابی داشت و تک و توک، لامپ. دخترک ده سال به انتظار آمدن پدر، روزگار را گذرانده بود و آخر هم... فقط یک پلاک؛ آقا را که داشت! خودش گفت: با بودن آقا هیچ وقت احساس نکردم پدر ندارم، حتی همان ده سالی که همه وجودم چشم انتظاری بود.

سالی گذشت باز نیامد و عید شد
گیسوی مادر از غم بابام سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و .. خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد
ده سال گریه های مرا دید و بعض کرد
حرفی نزد نگفت چرا ناپدید شد
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
همرنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد

آقا دست کشید روی سر بچه ها، دل من ریش می شد. خواب بودم، رویا بود، خیال بود... تا دی هشتاد و چهار مانده بودم در روزنامه ای و برای بچه های جنگ قلم زده بودم به خاطر خدا و به عشق رهبر، که می دانستم آن روزنامه رامی خواند، که دلم می گفت شاید قلم فرسایی های مرا، هم! چقدر دلم می خواست جای آن بچه های کوچک بودم و سرم نوازش می شد زیر دستش با انگشتری قشنگش. همیشه چقدر دلم می خواهد حتی یک لحظه نگاه آقا بیفتد به نگاهم اما ... نه!

برادر کوچک شهید که سن و سالی دارد و پیکری درشت، مثل زنی بچه مرده می گرید. آقا می نشیند روی صندلی. برادر شهید حواسش نیست، دست و پایش را گم کرده، اشک هایش را با عبای سیاه آقا پاک می کند. آقا سراغ پدر و مادر شهید را می گیرد. پدر نیست، پیش خداست. کی؟! به آقا می گویند.

آقا سراغ مادر شهید را می گیرد. نشانش می دهند. تصویر غلامحسین، شهید کوچکتر خانه آن روبروست. آقا می پرسد:

- شهیدتان است؟
می شنود برادر کوچک است. شهید دیگر قربانعلی است و آن هم عکسش.

- کی شهید شدند؟!
غلامحسین پرپرشده چزابه است در سال شصت و دو. قربانعلی هم والفجر هشت.آقا می شنود و سراغ چهار فرزند دیگر مادر را می گیرد.

آقا از برادر کوچکتر شهید می پرسد:
- شما بزرگتر بودید یا شهدا! پاسخ گریه است و چند کلمه. برادر بزرگتر که از شدت گریه نمی تواند حرف بزند.
مادر شهدا چشم دوخته به رهبرش که با او سخن می گوید:
- شما دو تا فرزند هم پیش خدا دارید. اونها که پیش خدا هستند محفوظ ترند. مثل وقتی است که پولی را در خانه نگه می دارید اما یک گوهری را به بانک می سپرند که محفوظ تر است، وقتی به درد می خورد، وقتی احتیاج دارید به کارتان می آید، روز قیامت درهای بانک الهی را باز می کنند؛ دو گوهر شما را تقدیم می کنند. او وقت وسیله مباهات در صحرای محشر را می دهند به بعضی ها، یکی از اون بعضی ها شما هستید. خدا شهدای شما را با پیغمبر محشور کند وصبر شما را در کتیبه ی اعمال شما به بهترین وجهی بنویسد و با همین صبر و نور به لقای خود ببرد.

آقا سراغ سایر وابستگان شهدا را می گیرد. همسر قربانعلی دخترها و دامادهای شان را نشان می دهد. دختر کوچکتر همسری دارد پسر شهید. آقا وقتی موضوع را متوجه می شود، می گوید: پاکیزه ها مل خوبان هستند! نوشیدگان شربت شهادت و صبر در راه خدا، مال همند.

سپس نوبت دعای خیر آقا است برای این زوج، همه می شنوند:
- دعای اول این که عروسی شان را نزدیک تر کنید. دوم این که زندگی شان شیرین باشد. ان شاالله زندگی شان ماندگار باشد و فرزندان بسیاری هم داشته باشند. حالا هم که آقای رئیس جمهور بیش از دو سه تا را جایزه می دانند...

خنده شادی از کلام شیرین رهبر بر گریه های شوق می چربد. آقا ادامه می دهد:
- البته سختی آن با خانم هاست لذا حق مادرها بیشتر است.

باز حرف از شهدا به میان می آید. آقا می گوید: شهدای شما سربلندند. سمنان هر جا رفتم نشاط هست. من کارشناس این کارها شده ام در این سالها. من با این ریش سفیدم و اسم بزرگ و مسئولیت سنگین غبطه ی این روزهای شما را می خورم.

مادر شهیدان باز هم مخاطب کلام آقاست:
- خانم از بچه ها بگید!

پیرزن از بچه هایش نمی گوید. می گوید: خیلی ممنون که یاد ما هستید.
آقا می گوید: من نسبت به مردم سمنان یک احساس قرابتی دارم، پدر بزرگ من چهار پنج شاید هم شش سال در سمنان تبعید بوده؛ حجت الاسلام شاهچراغی می پرسد: پدر بزرگ مادری تان؟

آقا تایید می کند:
- بله، آسید هاشم.
و آقا قرآن طلب کرده و در حال نگارش روی صفحه ی اول آن است با دست چپ و روان نویس آبی. فرزند شهید صادقی که داماد خانواده شهید قربانعلی زمانی پور شده می گوید:
- حاج آقا! اگر ممکن است به من و خانمم هم قرآن بدید!

رهبر با لبخندی پرنشاط می گوید:
- هم قرآن می دیم هم سکه می دیم چون ازدواج کردید.

مادر شهیدان می آید برای گرفتن قرآن. قوطی کوچک سکه هم می نشیند توی دستش از دست رهبر. پیر زن شده تازه عروس انگار، شوق و ذوقی دارد قشنگ از دیدار رهبرش.

آقا خانم شهید را فرا می خواند: خانم شهید تشریف بیاورید!
زن می آید جلو، می ایستد جلو رهبر. گریه می کند. بیست و دو سال بی همسری و مادر و پدر بودن برای دو دخترش را یادش رفته. تکه دستمال سفیدی می دهد دست رهبر، که روی آن چیزی بنویسد، آقا متفکرانه می پرسد:
- منظورتان همان چیزی است که روی کفن می نویسند؟

زن نمی داند، هوش و حواسش نیست. ایستاده جلو رهبر. انگارنه انگار بیست و دو سال صبوری کرده است. از قامتش می خوانم؛ تمام عمرم فدای این لحظه ها.

می گوید: امسال می روم حج. می خواهم این دستمال را با خودم ببرم آن جا تبرک کنم. شما هم تبرک کنید.

ماجرایی دارد حج امسال این زن. ششصد هزار تومان نیاز داشته بریزد حساب که برود حج. نداشته. توی بانک زیر لبش زمزمه می کند با قربانعلی اش. متصدی بانک می گوید: دفترچه تان همراهتان است؟ بوده است! دفترچه اش را می دهد. متصدی بانک می گوید: پانصد هزار تومان توی حساب تان است. زن می پرسد: از کجا؟ و جواب می شنود: نمی دانم! زن یادش می آید که توی بانک با قربانعلی اش حرف زده است و حتما کار اوست.

دخترهای شهید با اشاره آقا می آیند جلو. هر دو قوطی سبز سکه ها را می گیرند و پایین عبای پدرشان را می بوسند. یکی شان می گوید: من به خواب هم نمی دیدم اینطوری شما را ببینم! حرفش اش آلود است. آقا با تبسم می گوید:
- خیلی چیزها را آدم در خواب نمی بیند اما اتفاق می افتد.

فرزند شهید صادقی هم می رود جلو که سکه اش را بگیرد. رهبر سکه ای دیگر هم می دهد دستش، شیرینی ازدواج شان. جوان می گوید: دعا کنید شهید شوم!
آقا می گوید: ان شاالله بعد از هفتاد سال.

آقا از روی صندلی بلند می شود. پسر شهید صادقی می گوید: قرآن ما را ندادید آقا!
قرآنی می آورند رهبر دوباره می نشیند روی صندلی و صفحه اول قرآن را می نویسد. مادر شهیدان ظرف شیرینی را می آورد و تعارف می کند رهبر تکه ای بر می دارد و بخشی از آن را به دهان می گذارد. از کوچه خبرهایی به گوش می رسد. رهبر می رسد توی کوچه، همسایه ها قصه را فهمیده اند. شعارها، هیجان زده است، الله اکبر می گویند و بوی خمینی آمد.

روی صفحه اول قرآن هدیه شده به خانواده دو شهید به قلم زیبای رهبری این طور آمده است: اهدا به خانواده شهیدان عزیز قربانعلی زمانی پور و غلامحسین زمانی پور.
سید علی خامنه ای 18/8/85
روی صفحه اول قرآن عروس داماد، فرزندان شهید هم فقط نوشته شده:
سید علی خامنه ای

حالا من مانده ام با خودم. این شهیدان کجا و ما کجا
آنان خدایان خورشید، اینان خدای زمین ها
اما ببین ای دل من، آنها کجایند و اینها
ای کاش از ما نپرسند، بعد از شهیدان چه کردید
آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها


نوشته امیر حسین انبارداران

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه