کرامات و معجزات حضرت عبدالعظیم(ع)
دعاهایی که در جمع ملائک زبانزد شد / دیگر برای چه نگرانید آن دختر شفا گرفت
خادم وقتی مطلّع میشود این خانواده از ساداتند، میگوید: شما بچه های صاحب این بارگاه هستید. حالا كه قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز كنم.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، حضرت عبدالعظیم(ع) فرزند عبدالله بن علی، از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی (ع) است و نسبش با چهار واسطه به آن حضرت می رسد .
ولادت با سعادت حضرت عبدالعظیم (ع) در سال 173 هجری قمری در شهر مقدس مدینه واقع شده است و مدت 79 سال عمر با بركت او با دوران امامت چهار امام معصوم یعنی امام موسی كاظم (ع) ، امام رضا (ع)، امام محمدتقی (ع) و امام علی النقی (ع) مقارن بوده ، محضر مبارك امام رضا (ع) ، امام محمد تقی (ع) و امام هادی (ع) را درك كرده و احادیث فراوانی از آنان روایت كرده است .
این فرزند حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، از آنجا كه از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی (ع) است به حسنی شهرت یافته است .
آنچه در ادامه میخوانید خلاصهای از زندگی نامه و معجزات حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) است که به مناسبت سالگرد وفات ایشان منتشر شده است.
حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) از دانشمندان شیعه و از راویان حدیث ائمه معصومین علیهم السلام و از چهرههای بارز و محبوب و مورد اعتماد ، نزد اهل بیت عصمت(ع) و پیروان آنان بود و در مسایل دین ، آگاه و به معارف مذهبی و احكام قرآن، شناخت و معرفتی وافر داشت.
ستایشهایی كه ائمه معصومین علیهم السلام از وی به عمل آورده اند، نشان دهنده شخصیت علمی و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادی (ع) گاهی اشخاصی را که سؤال و مشكلی داشتند، راهنمایی می فرمودند كه از حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) بپرسند و او را از دوستان حقیقی خویش می شمردند و معرفی میفرمودند .
در آثار علمای شیعه نیز، تعریفها و ستایشهای عظیمی درباره او به چشم میخورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهیزكار، ثقه، دارای اعتقاد نیك و صفای باطن و به عنوان محدثی عالیمقام و بزرگ یاد كرده اند؛ در روایات متعددی نیز برای زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) ، ثوابی همچون ثواب زیارت حضرت سید الشهداء، امام حسین (ع) بیان شده است.
زمینه های مهاجرت حضرت عبدالعظیم (ع) از مدینه به ری و سكونت در غربت را باید در اوضاع سیاسی و اجتماعی آن عصر جستجو كرد؛ خلفای عباسی نسبت به خاندان حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شیعیان ائمه (ع) بسیار سختگیری می كردند، یكی از بدرفتارترین این خلفاء ، متوكل بود كه خصومت شدیدی با اهل بیت علیهم السلام داشت، و تنها در دوره او چندین بار مزار حضرت امام حسین (ع) را در كربلا ، تخریب و با خاك یكسان ساختند و از زیارت آن بزرگوار جلوگیری به عمل آوردند.
دلیل آمدن به شهر ری
دیدار حضرت عبدالعظیم (ع) در سامرا با حضرت امام هادی (ع) به خلیفه گزارش داده شد و دستور تعقیب و دستگیری وی صادر گشت، او نیز برای مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان می كرد و در شهرهای مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد می كرد و شهر به شهر می گشت تا به ری رسید و آنجا را برای سكونت انتخاب كرد. علت این انتخاب به شرایط دینی و اجتماعی ری در آن دوره بر می گردد كه وقتی اسلام به شهرهای مختلف كشور ما وارد گشت و مسلمانان در شهرهای مختلف ایران به اسلام گرویدند، از همان سالها ری یكی از مراكز مهم سكونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعیت خاصی پیدا كرد . زیرا سرزمینی حاصلخیز و پرنعمت بود، عمرسعد هم به طمع ریاست یافتن بر ری در حادثه جانسوز كربلا، حضرت حسین بن علی (ع) را به شهادت رساند. در ری ، هم اهل سنت و هم از پیروان اهل بیت علیهم السلام زندگی می كردند و قسمت جنوبی و جنوب غربی شهر ری ، بیشتر محل سكونت شیعیان بود .
حضرت عبدالعظیم (ع) به صورت یك مسافر ناشناس ، وارد ری شد و در محله ساربانان در كوی سكة الموالی به منزل یكی از شیعیان رفت، مدتی به همین صورت گذشت . او در زیرزمین آن خانه به سر می برد و كمتر خارج می شد ، روزها را روزه می گرفت و شبها به عبادت و تهجد می پرداخت، تعداد كمی از شیعیان او را می شناختند و از حضورش در ری خبر داشتند و مخفیانه به زیارتش می شتافتند، اما می كوشیدند كه این خبر فاش نشود و خطری جانِ حضرت را تهدید نكند .
پس از مدتی، افراد بیشتری حضرت عبدالعظیم (ع) را شناختند و خانه اش محل رفت و آمد شیعیان شد، نزد او می آمدند و از علوم و روایاتش بهره می گرفتند و عطر خاندان عصمت علیهم السلام را از او می بوئیدند و او را یادگاری از امامان خویش می دانستند و پروانه وار گردِ شمعِ وجودش طواف می كردند .
حضرت عبدالعظیم (ع) میان شیعیان شهرری بسیار ارجمند بود و پاسخگویی به مسایل شرعی و حل مشكلات مذهبی آنان را برعهده داشت؛ این تأكید ، هم گویای مقام برجسته حضرت عبدالعظیم (ع) است و هم می رساند كه وی از طرف حضرت امام هادی (ع) در آن منطقه ، وكالت و نمایندگی داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام (ع) می دانستند و در مسایل دینی و دنیوی ، وجود او محور تجمع شیعیان و تمركز هواداران اهل بیت علیهم السلام بود.
خواب عجیب
روزهای پایانی عمر پربركت حضرت عبدالعظیم (ع) با بیماری او همراه بود، آن قامت بلند ایمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پیروان اهل بیت علیهم السلام در آستانه محرومیت از وجود پربركت این سید كریم قرارگرفته بودند، اندوه مصیبتهای پیاپی مردم و روزگار تلخ شیعیان در عصر حاكمیت عباسیان برایش دردی جانكاه و مضاعف بود؛ در همان روزها یك رویای صادقانه حوادث آینده را ترسیم كرد: یكی از شیعیان پاكدل ری، شبی درخواب حضرت رسول صلی الله علیه وآله و سلم را در خواب دید. حضرت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: فردا یكی از فرزندانم در محله سكة المولی چشم از جهان فرو می بندد، شیعیان او را بردوش گرفته به باغ عبدالجبار می برند و نزدیك درخت سیب به خاك می سپارند.
سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن یكی از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نصیب خویش سازد، عبدالجبار كه خود نیز خوابی همانند خوابِ او را دیده بود، به رمز و راز غیبی این دو خواب پی برد و برای اینكه در این افتخار، بهره ای داشته باشد، محل آن درخت سیب و مجموعه باغ را وقف كرد تا بزرگان و شیعیان در آنجا دفن شوند.
همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست. خبر درگذشت این نواده رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامه های سیاه پوشیدند و بر در خانه حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) گریان و مویه كنان گرد آمدند؛ پیكر مطهر او را غسل دادند، به نقل برخی مورخان در هنگام غسل، در جیب پیراهن او كاغذی یافتند كه نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پیكر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعیت انبوه عزادار به سوی باغ عبدالجبار تشییع كردند و پیكر مطهرش را در كنار همان درخت سیب كه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به آن شخص اشاره كرده بود، دفن كردند تا پاره ای از عترت مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در این باره به امانت بماند و نورافشانی كند و دلباختگان خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از مزار این ولی خدا فیض ببرند.
شفای ملیكا شفای ملیكا
«سرطان ! سرطان روده از نوع پیشرفته، سه چهارم رودهها از بین رفته است، متأسّفم !» آنچه كه آقای صالحیان میشنید این كلمات نبود، پژواك یك فریاد، یك ضجه از درون بود كه كه در مغزش میپیچید. سعی كرد، تقلّا كند تا صدای دكتر حمیدی را واضح تر بشنود.
آقای دكتر، معنی حرفتان چیست؟ آقای صالحیان! وظیفه من اینست كه حقایق را بیپرده بگویم. شهامت داشته باشید و آن را بپذیرید. كاری نمی توانم بكنم ! یعنی هیچ امیدی برای ملیكا نیست ؟
بنشینیم مرگش را ذرّه ذرّه تماشا كنیم؟ حرف شما این است ؟! این كلمات به سختی از گلویی كه گلوله ای از بغض، راه آن را بسته بود خارج می شد. طنین پدر از سینه برمیخاست. مثل صدای باد در صحرایی وغم انگیز .پاكتی انباشته از عكس، برگه های آزمایش خون، سیتی اسكن و سونوگرافی بر دستانش سنگینی می كرد. دكتر اتاق را ترك كرد و او را زیر بار فضای سنگین غم ،تنها گذاشت. دكتر حمیدی متخصّص و جراح كودكان بیمارستان آسیا، ملیكا كوچولو را پس از 20 روز از بیمارستان مرخص كرد. امّا خانواده ملیكا كسانی نبودند كه تنها با اظهار نظر یك پزشك از پا بنشینند و دست از تلاش بردارند.
دكتر سجّادی، دكتر مشایخی، دكتر جعفری نژاد و دكتر كیهانی در بیمارستان آراد، هر یك از آزمایشات و بررسیهای جداگانه ای انجام دادند، ولی تشخیص همان بود: سرطان. سرطانی كه هر ساعت پنجه زهر آگینش را بیشتر می فشرد، و چون شعله ای در خرمن هستی ملیكا زبانه می كشید. حال ملیكا روز به روز وخیمتر می شد. شكمش به شدّت ورم كرده بود، و خبر از فاسد شدن بخش دیگری از روده ها میداد. دكتر كولانلو یكی دیگر از پزشكانی كه به سراغش رفته بودند، تأكید میكرد كه باید برای یافتن نوع سرطان، نمونه برداری شود. امّا ورم طحال این اجازه را نمیداد. معنی این حرف قطع همه رشتههای امید بود تا این شمع كوچك چه بموقع خاموش شود. ده روز، بیست روز، شاید یكماه دیگر. تنها یك جا باقی مانده بود، بیمارستان شركت نفت.
دكتر كلانتری جرّاح این بیمارستان، تنها اقدامی كه حاضر به انجام آن بود آندوسكوپی از رودهها بود. او فقط در همین حدّ مسئولیت میپذیرفت. زمان عمل تعیین شد: دوشنبه 9 آبانماه 1373 امّا این جراحی چه امیدی در برداشت؟ خانواده ملیكا، حالا خود را در اعماق چاهی عمیق و ظلمانی، انباشته از «چكنم » هایی كه هیچ راه حلّی را نمی شد از آن به بیرون كشید، می بافتند. امّا از همین نقطه، روزنه ای روبه آسمان گشوده شد و پرتوی به قعر ناامیدی تابیدن گرفت یعنی توسّل و كوبیدن آستان سیدالكریم. ایام فاطمیه است.
جمعه شب، خانواده سادات صالحیان همه در صحن حضرت عبدالعظیم علیه السّلام جمعاند. پدر، مادربزرگ، خاله، عمّه و … همه برای ملیكا، این دختر 3/5 ساله شیرین زبان گرد آمدهاند تا با توسّل به اولیاء الله، دخترشان را به زندگی برگردانند. آمده اند تا آبروی مقرّبین درگاه الهی را شفیع قرار دهند. آبرویی كه چون با اشك محبّین میآمیزد، سدّ تقدیر را میشكند .درب حرم بسته است. هوا سوز دارد، امّا سوز این جمع استخوان سوزتر است. یكی از خادمین با دیدن این گروه آشفته، متوجه میشود كه مسأله مهمی پیش آمده است. هوا، آه سرد می كشد، آنان می لرزند.
خادم وقتی مطلّع میشود این خانواده از ساداتند، میگوید: شما بچه های صاحب این بارگاه هستید. حالا كه قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز كنم. آنان به داخل حرم میروند و در كنار ضریح سیدالكریم علیه السّلام بیتوته میكنند. كسی نمیداند آن شب عجیب تا سپیده صبح چگونه گذشت، امّا به طور قطع، دعاها و نمازهای آن جمع بین ملائك زبانزد شد، شاید ملائك نیز آنان را همراهی كرده باشند. چرا كه فردای آن شب …
بیمارستان شركت نفت – یكشنبه 8 آبان – ملیكا سادات را برای انجام عمل فردا صبح آماده كرده اند، اما خبر می رسد یك از اقوام دكتر كلانتری از دنیا رفته است، و دكتر فردا عمل نخواهد داشت. دوشنبه 9 آبان – با توجّه به تغییر روز عمل، ملیكا سادات را بار دیگر برای انجام آزمایشات جدید به واحدهای آزمایش خون، سیتی اسكن، سونوگرافی و … میبرند. پاسخ آزمایشات و عكسها آماده میشود برای فردا صبح. سه شنبه 10 آبان – اتاق هم آماده است.
دكتر كلانتری به طور معمول، یكبار دیگر نگاهی به آخرین نتایج عكسها و آزمایشات میاندازد. اما آنچه كه در آنها میبیند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عكسها میدوزد.
پرستار را صدا میزند. حتماً اشتباهی رخ داده است و تكرار آزمایش خون، هر ده دقیقه یك آزمایش. نخیر، اشتباهی در كار نیست! همه آزمایشات آثار بهبود و سلامتی را گواهی می دهند. مادر ملیكا با تشویش از دكتر می پرسد: آقای دكتر چه اتفاقی افتاده است؟ خانم صالحیان، نمیدانم چه بگویم. یا دستگاهها و تخصص ما اشتباه كرده است، یا اینكه واقعاً معجزهای واقع شده است.
امّا مطمئناً این دستگاهها و ما تا به حال اشتباه نكرده ایم …. ملیكا از بیمارستان مرخص شد. با اینكه آثاری از بیماری در او نبود، ولی خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند. تا اینكه یك شب مادربزرگ ملیكا در عالم رؤیا خوابی دید كه قلب خانواده را مطمئن كرد. او تعریف كرد: دیدم در جمع عدهای از بانوان هستم. آنان را نمیشناختم. بانوان راهی بازكردند. یكی از آنان ندا داد : امام سجّاد علیه السّلام تشریف می آورند. با اشتیاق جلو رفتم تا امام علیه السّلام را زیارت كنم. آقا آمد، صورت مثل مهتاب. زبانم بند آمده بود. میخواستم برای ملیكا دست به دامن شوم، نمی توانستم. امّا آقا علیه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : دیگر برای چه نگرانید، آن دختر شفا گرفت.
ولادت با سعادت حضرت عبدالعظیم (ع) در سال 173 هجری قمری در شهر مقدس مدینه واقع شده است و مدت 79 سال عمر با بركت او با دوران امامت چهار امام معصوم یعنی امام موسی كاظم (ع) ، امام رضا (ع)، امام محمدتقی (ع) و امام علی النقی (ع) مقارن بوده ، محضر مبارك امام رضا (ع) ، امام محمد تقی (ع) و امام هادی (ع) را درك كرده و احادیث فراوانی از آنان روایت كرده است .
این فرزند حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، از آنجا كه از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی (ع) است به حسنی شهرت یافته است .
آنچه در ادامه میخوانید خلاصهای از زندگی نامه و معجزات حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) است که به مناسبت سالگرد وفات ایشان منتشر شده است.
حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) از دانشمندان شیعه و از راویان حدیث ائمه معصومین علیهم السلام و از چهرههای بارز و محبوب و مورد اعتماد ، نزد اهل بیت عصمت(ع) و پیروان آنان بود و در مسایل دین ، آگاه و به معارف مذهبی و احكام قرآن، شناخت و معرفتی وافر داشت.
ستایشهایی كه ائمه معصومین علیهم السلام از وی به عمل آورده اند، نشان دهنده شخصیت علمی و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادی (ع) گاهی اشخاصی را که سؤال و مشكلی داشتند، راهنمایی می فرمودند كه از حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) بپرسند و او را از دوستان حقیقی خویش می شمردند و معرفی میفرمودند .
در آثار علمای شیعه نیز، تعریفها و ستایشهای عظیمی درباره او به چشم میخورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهیزكار، ثقه، دارای اعتقاد نیك و صفای باطن و به عنوان محدثی عالیمقام و بزرگ یاد كرده اند؛ در روایات متعددی نیز برای زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) ، ثوابی همچون ثواب زیارت حضرت سید الشهداء، امام حسین (ع) بیان شده است.
زمینه های مهاجرت حضرت عبدالعظیم (ع) از مدینه به ری و سكونت در غربت را باید در اوضاع سیاسی و اجتماعی آن عصر جستجو كرد؛ خلفای عباسی نسبت به خاندان حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شیعیان ائمه (ع) بسیار سختگیری می كردند، یكی از بدرفتارترین این خلفاء ، متوكل بود كه خصومت شدیدی با اهل بیت علیهم السلام داشت، و تنها در دوره او چندین بار مزار حضرت امام حسین (ع) را در كربلا ، تخریب و با خاك یكسان ساختند و از زیارت آن بزرگوار جلوگیری به عمل آوردند.
دلیل آمدن به شهر ری
دیدار حضرت عبدالعظیم (ع) در سامرا با حضرت امام هادی (ع) به خلیفه گزارش داده شد و دستور تعقیب و دستگیری وی صادر گشت، او نیز برای مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان می كرد و در شهرهای مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد می كرد و شهر به شهر می گشت تا به ری رسید و آنجا را برای سكونت انتخاب كرد. علت این انتخاب به شرایط دینی و اجتماعی ری در آن دوره بر می گردد كه وقتی اسلام به شهرهای مختلف كشور ما وارد گشت و مسلمانان در شهرهای مختلف ایران به اسلام گرویدند، از همان سالها ری یكی از مراكز مهم سكونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعیت خاصی پیدا كرد . زیرا سرزمینی حاصلخیز و پرنعمت بود، عمرسعد هم به طمع ریاست یافتن بر ری در حادثه جانسوز كربلا، حضرت حسین بن علی (ع) را به شهادت رساند. در ری ، هم اهل سنت و هم از پیروان اهل بیت علیهم السلام زندگی می كردند و قسمت جنوبی و جنوب غربی شهر ری ، بیشتر محل سكونت شیعیان بود .
حضرت عبدالعظیم (ع) به صورت یك مسافر ناشناس ، وارد ری شد و در محله ساربانان در كوی سكة الموالی به منزل یكی از شیعیان رفت، مدتی به همین صورت گذشت . او در زیرزمین آن خانه به سر می برد و كمتر خارج می شد ، روزها را روزه می گرفت و شبها به عبادت و تهجد می پرداخت، تعداد كمی از شیعیان او را می شناختند و از حضورش در ری خبر داشتند و مخفیانه به زیارتش می شتافتند، اما می كوشیدند كه این خبر فاش نشود و خطری جانِ حضرت را تهدید نكند .
پس از مدتی، افراد بیشتری حضرت عبدالعظیم (ع) را شناختند و خانه اش محل رفت و آمد شیعیان شد، نزد او می آمدند و از علوم و روایاتش بهره می گرفتند و عطر خاندان عصمت علیهم السلام را از او می بوئیدند و او را یادگاری از امامان خویش می دانستند و پروانه وار گردِ شمعِ وجودش طواف می كردند .
حضرت عبدالعظیم (ع) میان شیعیان شهرری بسیار ارجمند بود و پاسخگویی به مسایل شرعی و حل مشكلات مذهبی آنان را برعهده داشت؛ این تأكید ، هم گویای مقام برجسته حضرت عبدالعظیم (ع) است و هم می رساند كه وی از طرف حضرت امام هادی (ع) در آن منطقه ، وكالت و نمایندگی داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام (ع) می دانستند و در مسایل دینی و دنیوی ، وجود او محور تجمع شیعیان و تمركز هواداران اهل بیت علیهم السلام بود.
خواب عجیب
روزهای پایانی عمر پربركت حضرت عبدالعظیم (ع) با بیماری او همراه بود، آن قامت بلند ایمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پیروان اهل بیت علیهم السلام در آستانه محرومیت از وجود پربركت این سید كریم قرارگرفته بودند، اندوه مصیبتهای پیاپی مردم و روزگار تلخ شیعیان در عصر حاكمیت عباسیان برایش دردی جانكاه و مضاعف بود؛ در همان روزها یك رویای صادقانه حوادث آینده را ترسیم كرد: یكی از شیعیان پاكدل ری، شبی درخواب حضرت رسول صلی الله علیه وآله و سلم را در خواب دید. حضرت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: فردا یكی از فرزندانم در محله سكة المولی چشم از جهان فرو می بندد، شیعیان او را بردوش گرفته به باغ عبدالجبار می برند و نزدیك درخت سیب به خاك می سپارند.
سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن یكی از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نصیب خویش سازد، عبدالجبار كه خود نیز خوابی همانند خوابِ او را دیده بود، به رمز و راز غیبی این دو خواب پی برد و برای اینكه در این افتخار، بهره ای داشته باشد، محل آن درخت سیب و مجموعه باغ را وقف كرد تا بزرگان و شیعیان در آنجا دفن شوند.
همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست. خبر درگذشت این نواده رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامه های سیاه پوشیدند و بر در خانه حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) گریان و مویه كنان گرد آمدند؛ پیكر مطهر او را غسل دادند، به نقل برخی مورخان در هنگام غسل، در جیب پیراهن او كاغذی یافتند كه نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پیكر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعیت انبوه عزادار به سوی باغ عبدالجبار تشییع كردند و پیكر مطهرش را در كنار همان درخت سیب كه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به آن شخص اشاره كرده بود، دفن كردند تا پاره ای از عترت مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در این باره به امانت بماند و نورافشانی كند و دلباختگان خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از مزار این ولی خدا فیض ببرند.
شفای ملیكا شفای ملیكا
«سرطان ! سرطان روده از نوع پیشرفته، سه چهارم رودهها از بین رفته است، متأسّفم !» آنچه كه آقای صالحیان میشنید این كلمات نبود، پژواك یك فریاد، یك ضجه از درون بود كه كه در مغزش میپیچید. سعی كرد، تقلّا كند تا صدای دكتر حمیدی را واضح تر بشنود.
آقای دكتر، معنی حرفتان چیست؟ آقای صالحیان! وظیفه من اینست كه حقایق را بیپرده بگویم. شهامت داشته باشید و آن را بپذیرید. كاری نمی توانم بكنم ! یعنی هیچ امیدی برای ملیكا نیست ؟
بنشینیم مرگش را ذرّه ذرّه تماشا كنیم؟ حرف شما این است ؟! این كلمات به سختی از گلویی كه گلوله ای از بغض، راه آن را بسته بود خارج می شد. طنین پدر از سینه برمیخاست. مثل صدای باد در صحرایی وغم انگیز .پاكتی انباشته از عكس، برگه های آزمایش خون، سیتی اسكن و سونوگرافی بر دستانش سنگینی می كرد. دكتر اتاق را ترك كرد و او را زیر بار فضای سنگین غم ،تنها گذاشت. دكتر حمیدی متخصّص و جراح كودكان بیمارستان آسیا، ملیكا كوچولو را پس از 20 روز از بیمارستان مرخص كرد. امّا خانواده ملیكا كسانی نبودند كه تنها با اظهار نظر یك پزشك از پا بنشینند و دست از تلاش بردارند.
دكتر سجّادی، دكتر مشایخی، دكتر جعفری نژاد و دكتر كیهانی در بیمارستان آراد، هر یك از آزمایشات و بررسیهای جداگانه ای انجام دادند، ولی تشخیص همان بود: سرطان. سرطانی كه هر ساعت پنجه زهر آگینش را بیشتر می فشرد، و چون شعله ای در خرمن هستی ملیكا زبانه می كشید. حال ملیكا روز به روز وخیمتر می شد. شكمش به شدّت ورم كرده بود، و خبر از فاسد شدن بخش دیگری از روده ها میداد. دكتر كولانلو یكی دیگر از پزشكانی كه به سراغش رفته بودند، تأكید میكرد كه باید برای یافتن نوع سرطان، نمونه برداری شود. امّا ورم طحال این اجازه را نمیداد. معنی این حرف قطع همه رشتههای امید بود تا این شمع كوچك چه بموقع خاموش شود. ده روز، بیست روز، شاید یكماه دیگر. تنها یك جا باقی مانده بود، بیمارستان شركت نفت.
دكتر كلانتری جرّاح این بیمارستان، تنها اقدامی كه حاضر به انجام آن بود آندوسكوپی از رودهها بود. او فقط در همین حدّ مسئولیت میپذیرفت. زمان عمل تعیین شد: دوشنبه 9 آبانماه 1373 امّا این جراحی چه امیدی در برداشت؟ خانواده ملیكا، حالا خود را در اعماق چاهی عمیق و ظلمانی، انباشته از «چكنم » هایی كه هیچ راه حلّی را نمی شد از آن به بیرون كشید، می بافتند. امّا از همین نقطه، روزنه ای روبه آسمان گشوده شد و پرتوی به قعر ناامیدی تابیدن گرفت یعنی توسّل و كوبیدن آستان سیدالكریم. ایام فاطمیه است.
جمعه شب، خانواده سادات صالحیان همه در صحن حضرت عبدالعظیم علیه السّلام جمعاند. پدر، مادربزرگ، خاله، عمّه و … همه برای ملیكا، این دختر 3/5 ساله شیرین زبان گرد آمدهاند تا با توسّل به اولیاء الله، دخترشان را به زندگی برگردانند. آمده اند تا آبروی مقرّبین درگاه الهی را شفیع قرار دهند. آبرویی كه چون با اشك محبّین میآمیزد، سدّ تقدیر را میشكند .درب حرم بسته است. هوا سوز دارد، امّا سوز این جمع استخوان سوزتر است. یكی از خادمین با دیدن این گروه آشفته، متوجه میشود كه مسأله مهمی پیش آمده است. هوا، آه سرد می كشد، آنان می لرزند.
خادم وقتی مطلّع میشود این خانواده از ساداتند، میگوید: شما بچه های صاحب این بارگاه هستید. حالا كه قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز كنم. آنان به داخل حرم میروند و در كنار ضریح سیدالكریم علیه السّلام بیتوته میكنند. كسی نمیداند آن شب عجیب تا سپیده صبح چگونه گذشت، امّا به طور قطع، دعاها و نمازهای آن جمع بین ملائك زبانزد شد، شاید ملائك نیز آنان را همراهی كرده باشند. چرا كه فردای آن شب …
بیمارستان شركت نفت – یكشنبه 8 آبان – ملیكا سادات را برای انجام عمل فردا صبح آماده كرده اند، اما خبر می رسد یك از اقوام دكتر كلانتری از دنیا رفته است، و دكتر فردا عمل نخواهد داشت. دوشنبه 9 آبان – با توجّه به تغییر روز عمل، ملیكا سادات را بار دیگر برای انجام آزمایشات جدید به واحدهای آزمایش خون، سیتی اسكن، سونوگرافی و … میبرند. پاسخ آزمایشات و عكسها آماده میشود برای فردا صبح. سه شنبه 10 آبان – اتاق هم آماده است.
دكتر كلانتری به طور معمول، یكبار دیگر نگاهی به آخرین نتایج عكسها و آزمایشات میاندازد. اما آنچه كه در آنها میبیند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عكسها میدوزد.
پرستار را صدا میزند. حتماً اشتباهی رخ داده است و تكرار آزمایش خون، هر ده دقیقه یك آزمایش. نخیر، اشتباهی در كار نیست! همه آزمایشات آثار بهبود و سلامتی را گواهی می دهند. مادر ملیكا با تشویش از دكتر می پرسد: آقای دكتر چه اتفاقی افتاده است؟ خانم صالحیان، نمیدانم چه بگویم. یا دستگاهها و تخصص ما اشتباه كرده است، یا اینكه واقعاً معجزهای واقع شده است.
امّا مطمئناً این دستگاهها و ما تا به حال اشتباه نكرده ایم …. ملیكا از بیمارستان مرخص شد. با اینكه آثاری از بیماری در او نبود، ولی خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند. تا اینكه یك شب مادربزرگ ملیكا در عالم رؤیا خوابی دید كه قلب خانواده را مطمئن كرد. او تعریف كرد: دیدم در جمع عدهای از بانوان هستم. آنان را نمیشناختم. بانوان راهی بازكردند. یكی از آنان ندا داد : امام سجّاد علیه السّلام تشریف می آورند. با اشتیاق جلو رفتم تا امام علیه السّلام را زیارت كنم. آقا آمد، صورت مثل مهتاب. زبانم بند آمده بود. میخواستم برای ملیكا دست به دامن شوم، نمی توانستم. امّا آقا علیه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : دیگر برای چه نگرانید، آن دختر شفا گرفت.
نظر شما