با نخبگان خانواده‌های ایثار و شهادت

بعد از ۸ سال انتظار پدر به خانه برگشت/ وصیت‌نامه را خواندم و از هوش رفتم

|
۱۳۹۰/۰۷/۰۱
|
۱۵:۰۷:۳۶
| کد خبر: ۷۷۹۴۰
بعد از ۸ سال انتظار پدر به خانه برگشت/ وصیت‌نامه را خواندم و از هوش رفتم
مادرم به ما می‌گفت : اینم باباتون كه هر روز وشب منتظرش بودید وما با تمام وجود پس ازهشت سال لذت پدر داشتن و وجود پدر را احساس می كردیم .

به گزارش برنا، «محمد حسن آزما» فرزند «شهید جوادآزما» هم اکنون پزشک و مدرس دانشگاه است.طب و توابخشی سالمندان تخصص اوست. وی چندین کتاب و مقاله در خصوص پزشکی و بخصوص طب سنتی به چاپ رسانده است. محمد حسن آزما در خصوص پدرش به برنا می‌گوید: من یک وبلاگ برای پدرم طراحی کردم که در این وبلاگ عکس ها و خاطرات او را می نویسم هر چند کارهایم زیاد است اما وظیفه ام می‌دانم که در خصوص او بنویسم.

بنا بر گزارش برنا «شهید آزما» در 30 اردیبهشت ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی حاج عمران به شهادت رسید اما وی از جمله شهدایی بود که پیکرش سالیان سال بر دشت‌های تفتیده میهمان بود تا اینکه در سال 73 پیکرش به میان خانواده برگشت.

فرزندش در خصوص لحظه دیدار پدر به برنا می‌گوید: سال 73، 500 شهید را در تهران تشیع کردند که پیکر پدر هم در میان آنها بازگشت واقعا باور کردنی نبود. لحظه ای که خبر بازگشتش را شنیدیم روز عجیبی بود. روز دفن همه اطرافیان دلشان به حال ما می سوخت و فكر می كردند كه گریه های ما فقط از روی غم فراق است ولی شوق دیدار را در وجود ما را نمی دانستند.

من و مادر و برادران و خواهرم با چه لذتی این چند تكه استخوان را در آغوش می كشیم و می بوییم ومی بوسیم . مادرم به ما می گفت : اینم باباتون كه هر روز وشب منتظرش بودید وما با تمام وجود پس ازهشت سال لذت پدر داشتن و وجود پدر را با تمام وجود احساس می كردیم .

وقتی كه تمام وجودمان را با خاك از ما پنهان می كردند ، بر حسب تكلیف من باید وصیت نامه پدر می خواندم، هر چند برایم بسیار دشوار بود. مرا در بالای قبر قرار دادند. ساعاتی قبل چند بار وصیت نامه پدرم را مرور كرده بودم ولی آن لحظه بسیار برایم نوشته ها نا خوانا می آمدند یك جمله می خواندم و به پایین نگاه می كردم كه خاكها را بر روی عزیزترینم می ریختند و هر خاكی روی پدرم ریخته می شد ، با تمام وجود احساس می كردم كه بر چشمان من ریخته می شود و بر وجود من می نشیند.
 
با تمام وجود چشمانم را باز كرده بودم و تمام هوشیاری خود را جمع می كردم .گریه امانم را بریده بود وصدای گریه اطرافیان نیز و من باید از میان اشكها، نوشته ها را می دیدم. پاهایم سست شده بود وبه شدت می لرزید. آخرین كلمات را می خواندم در حالی دیگر گوشهایم نمی شنید وقتی آخرین كلمه را خواندم دیگر چشمانم هیچ ندید و از هوش رفتم .

در بخشی از وصیت نامه این شهید بزرگوار آمده است: خدایا می دانم گنه کارم ولی امید به تو دارم ، خدایا رحمت تو بی انتهاست ، پس بر این بنده گناه کار و ضعیف و ذلیل و بی پناهت رحم کن . اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید که دشمن شاد شود . این راهی که من انتخاب کردم ، بهترین راه است و به ندای رهبر عزیزم لبیک گفتم . و ندای رهبر ندای پیامبرخداست، و ندای پیامبر(ص) ندای خداست و هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارد . ما مثل کوه هستیم ، پشت سر امام امت حرکت می کنیم وبه ندای امام لبیک می گوییم ، وبا هر بادی نمی لرزیم و برای خود بهانه جویی نمی کنیم . این وصیت نامه را در روز سه شنبه مورخ 18/1/64 ساعت 11:40 دقیقه در جبهه موسیان – زبیدات نوشتم . والسلام علی عبادالله الصالحین جواد آزما"

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه