از خانه مثلثی ۳۰ متری تا برج با سوییت اضافه/ساکنان اینجا سالنهای سینما و ورزش دارند!
به گزارش خبرنگار برنا این روزها پیدا کردن خانه مناسب با قیمتی خوب در شهری مثل تهران برای خیلیها رویا شده است شاید هم دردسر. در شهری مثل تهران خانهها به اندازه قوطی کبریت کوچک شدهاند و یا آنقدر غیر قابل دسترس که نمیتوان با درآمد معمولی آنها را اجاره کرد... خبرنگار برنا در بازدیدی که از 2 خانه در تهران داشته به نکات قابل تاملی پی برده که خواندنش خالی از کمی تامل! نیست...
یادآور میشویم فاصله این دوخانهای که سر زدیم شاید کمتر از یک ساعت باشد اما...
روایت اول...
مسیر خیابان ولیعصر را به سمت شمال طی میکنیم بعد از چند خیابان شلوغ و پرتردد کم کم بافت خانهها مدرنتر میشوند و کوچه ها خلوتتر و دنجتر. قصدمان بازدید از یک خانه است برای یکی از دوستان که خودش خانه ای بزرگ و به قول خودمان اشرافی دارد در غرب تهران و حال به سرش زده که برود برج نشین شود. با ماشین یکی از اقوام رفتیم شیک است و باکلاس بنابراین بنگاه دار تا سر و وضعمان را که میبیند یک خانه پیشنهاد میدهد حوالی خیابان "ف". خودش هم با ماشین میآید. همین طور که محو تماشای برجهای سر به فلک کشیدهایم،جلوی یک برج توقف میکنیم.
48 واحدی است این برج . دم درب محو گل کاری و نمای ورودی و درختچه ها و گل های حیاط هستیم که دو نگهبان با کت و شلوار بدو بدو میآیند تا کمر خم میشوند و خوشامد میگویند. آقای بنگاهدار میگوید:مطمئنا خوشتان میآید اینجا از همه لحاظ اکازیون است. فقط بگویید از کجا شروع کنیم؟ میخواهید خانه را ببیند یا سالن سینما و استخر و جکوزی را؟!
سوییت اضافه بعلاوه سالن ورزش و سینما
ما هم که محو تماشا شدهایم میگوییم اول برویم داخل خانه. وارد لابی برج میشویم(شما بخوانید داخل کاخ موزه سعد آباد میشویم)؛ فرش های دست بافت به دیوار زده شده و دکوراسیون و مبلمان لابی بیشتر شبیه موزه است تا ورودی یک ساختمان.
همان دم درب بنگاهدار میگوید: طبقه اول دو سوییت میهمان داریم که اگر میهمان ناخوانده!!! داشتید میتوانید یک شب اینجا را اجاره کنید.
بالاخره وارد واحد مد نظر میشویم؛ یک خانه 160 متری که کوچکترین واحد این برج است. سنگ فرشهای خانه حسابی توی چشم است آدم را یاد سنگ قبرهای گران قیمت میاندازد براق و زیبا. همه چیز در حد فوق عالی است. از هیچ چیز خانه نمیتوان ایراد گرفت.
بنگاه دار هی میگوید و ما هی با سر به به و چه چه میکنیم. از تفکیک زبالهها می گوید و سرایدارهایی که پشت در اضطراری مدام رفت و آمد میکنند تا زبالهای نماند. از سالن سینما که ظرفیت 40 نفر را برای تماشای فیلم دارد، از نگهبانان که دستگاه امنیتی دارند و به محض اینکه شما در واحدتان زنگ خطر را به صدا دربیاورید ظرف چند ثانیه جلوی درب منزلتان ظاهر میشوند، از سالن ورزش که از هر دستگاه ورزشی مثل تردمیل و ماساژور تا دوچرخه و... 10 عدد دارد!
هی به مغزمان فشار میآوریم تا از چیزی بپرسیم که این خانه نداشته باشد آخر میگوییم ببخشید این بنده خدایی که می خواهد اینجا را بخرد 6 ماه در سال ایران نیست اینجا امنیت دارد؟ بنگاه دارد میخندد و میگوید:خانم سه نگهبان مداوم طبقات را رصد میکنند مگر آنها را ندیدید ،دوربین مدار بسته هم داریم خیالتان راحت. از حرفمان پشیمان می شویم و دوباره محو تماشای خانه!!!
بازدید خانه که تمام میشود جکوزی و استخر،سونای خشک و مرطوب برج را هم ورانداز می کنیم در توصیفش همین بس که چیزی نمیتوانیم بگوییم.... سالن ورزشی را هم سری میزنیم چند گروه از خانمها در حال ورزش اند انگار نه انگار که ما را دیدند...
بعد از پایان بازدید از این باغ موزه بنگاهدار می گوید: هماطور که گفتم متری 10 میلیون تومان. البته نما و طبقه هم در بالا رفتن قیمت تاثیر دارد ولی به نظرم این موقعیت را از دست ندهید...
میگوییم: اجاره چطور؟ میگوید: فکر نمیکنم کسی اجاره بدهد ولی حدود 500 میلیون تومان میشود!!!!
روایت دوم...
بندگان خدا زوج جوانیاند که چند وقتی است دنبال خانه میگردند برای اجاره نه خرید. پولی هم در بساط ندارند .خودشان را به در و دیوار کوبیده اند 10 میلیون تومان پس انداز کرده اند؛ پولی که با آن میتواند یک متر از آن برج را خرید فکرش را بکنید!!! بیخیال بیشتر بنگاه دارها شدهایم چون تا به آنها گفتیم 10 میلیون تومان خندهشان گرفت. خلاصه بعد از کلی گشتن یک مورد پیدا شد در یکی از خیابان های جنوب تهران در یک کوچه فرعی. بنگاهدار آنچنان با آب و تاب تعریف می کرد که قبل از دیدن خانه تصور کردیم شانس به ما رو کرده است.
بنگاه دار میگوید: خیلی خوش مسیر است، فقط 30 دقیقه تا مترو فاصله دارد.زوج قبلی 7 سال اینجا زندگی کردند بچهدار که شدند، مجبور شدند بروند. بالاخره بعد از کلی کوچه و پس کوچه طی کردن وارد کوچهای میشویم که مجبوریم برای تردد پشت سر هم حرکت کنیم؛ قطاری!
خانه مثلثی بدون کولر و هواکش!
سرانجام جلوی یک خانه توقف می کنیم با درب قهوه ای که آنقدر تبلیغات چسباندهاند که رنگ درب به زور دیده میشود. بنگاهدار با کلید روی در میکوبد و بچه 5 ساله ای در را باز میکند و میدود داخل حیاط( شما بخوانید سمساری). به سمت گوشه حیاط راهنمایی میشویم و چند پله که به سمت پایین میرود.
در عمرمان خانه مثلثی ندیده بودیم که دیدیم؛ یک اتاق مثلثی 30 متری که یک ضلع اش به یک کمد دیواری ختم میشود و آشپزخانهای که باید یک طرفی فقط در آن رفت و آمد کرد نه مسقیم. نه از پنجره خبری است و نه هواکش و کولر؛ دستشویی و حمام هم یکی است.
بنگاه دار میگوید: برای تهویه هوا میتوانید پنکه بگذارید؛ میتوانید کولرگازی هم نصب کنید. ولی هزینه اش برعهده خودتان است. توی دلمان می گوییم: اگر پول کولر گازی را داشتیم اینجا نمیآمدیم!!!
قیمت را دوباره میپرسیم میگوید: شما گفتید 10 میلیون تومان دارید ولی کم است من با صاحبخانه صحبت کردم؛ میگوید 200 هزار تومان هم اجاره باید بدهید!!!
آنهایی که پولشان از پارو بالا می رود شاید چندان نیاز به گشتن خانه برمبنای بودجه نداشته نباشند و فقط دنبال این باشند که کدام برج، نگهبانش بیشتر است یا سالن ورزشش تکمیلتر است؛ اما آنهایی که جز طبقه عادی و متوسط جامعه اند ممکن است اگر بیشتر بگردند خانه هایی متناسبتر هم در این شهر پیدا شود. البته باید کفش آهنین بپوشند و کمر همت ببندند تا شاید بعد کلی نذر و نیاز و بالا و پایین کردن خیابانها خانه ای با قیمت مناسب گیرشان بیاید...