۷ مهر؛ پر گشودن جهان آرا و همرزمانش

کسب درآمد فرمانده سپاه خرمشهر از کوره‌های آجر پزی/روایت‌های ۳۵ روز مقاومت

|
۱۳۹۰/۰۷/۰۷
|
۱۶:۰۲:۴۹
| کد خبر: ۷۹۲۱۸
کسب درآمد فرمانده سپاه خرمشهر از کوره‌های آجر پزی/روایت‌های ۳۵ روز مقاومت
وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره‌‏های تهران آجر بار می‏‌کردم در حالی‌که روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.
باشگاه جوانی برنا/بلند قد بود. قیافه‌اش براى من خیلى جذاب بود. نگاهى بهم كرد و گفت «بارک الله».«بارک الله» اش را تا آخر عمر از یادم نمى‌رود. خیلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شد. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خیلى دلم مى‌خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع دیدمش. صداش می‌كردند محمد.جهان آرا بود.

*همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل یک سپاهی عادی رفتار می‌‏کرد، آنها می‌‏گویند وقتی اسلحه به خرمشهر می‌‏بردیم و آنجا خالی می‏‌کردیم جهان‏ آرا اصلا خسته نمی‏‌شد. به او می‏‌گفتند تو چرا خسته نمی‏‌شوی و او پاسخ می‌داد، وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره‌‏های تهران آجر بار می‏‌کردم در حالی‌که روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.(1)

*ما در مجموع 2 سال و 2 ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظه‌اش برایم خاطره‌ و یادی است که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکى از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط می‌شود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است، اما محمد تمام این روزها را به ‌خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم. این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه‌ای می‌نوشت و از این روزها یاد می‌کرد.در این نامه‌ها مسوولیت من و خودش را می‌نوشت. نامه‌ای نبود که بنویسد و از امام(ره) یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگی‌مان را یادآور می‌شد و همه این نامه‌ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را می‌خوانم می‌بینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه‌ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.(2)

*در غروب روز 31 شهریور 1359 شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند و مطمئن بودند كه با 2 گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند؛«امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یك نفر پشت بی‌سیم یادداشت می‌كرد. صحنه خیلی دردناكی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیك كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...(3)»


*«وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه‌ها در خون خودشان می‌غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی كه شدیدا متاثر شده بود، مثل كوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه‌ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد.(4)


*«من مایلم این‌جا یادى از «محمد جهان‌آرا» شهید عزیز خرمشهر و شهدایى كه در خرمشهر مظلوم آن‌طور مقاومت كردند بكنم. آن‌روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروى مسلحى نداشت؛ نه كه صدوبیست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیرى از كار افتاده را مرحوم شهید «اقارب‌پرست»- كه افسر ارتشى بسیار متعهدى بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر كرد. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلى خرمشهر كه نیرویى نبود).

محمد جهان‌آرا و دیگر جوانان ما در مقابل نیروهاى مهاجم عراقى - یک لشكر مجهز زرهى عراقى با یك تیپ نیروى مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روى خرمشهر مى‌بارید - سى و پنج روز مقاومت كردند. همان‌طور كه روى بغداد موشک مى‌زدند، خمپاره‌ها و توپ‌هاى سنگین در خرمشهر روى خانه‌هاى مردم مرتب مى‌باریدند. با این‌حال جوانان ما سى و پنج روز مقاومت كردند؛ اما بغداد سه روزه تسلیم شد! ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار كنید. بعد هم كه مى‌خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویى به‌مراتب كمتر از نیروى عراقى رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسیر در یكى دو روز از عراقی‌ها گرفتند. جنگ تحمیلى هشت ساله‌ ما، داستان عبرت‌آموز عجیبى است. من نمى‌دانم چرا بعضیها در ارائه‌ مسایل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلى كوتاهى مى‌كنند.(5)


*من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که براین صفحه کاغذ می خواهم همچون تیغی و یا تیری برقلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند بر سر اموال این دنیا ملت را،امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می‌کشانند،فرود آورم. خداوندا تو خود شاهد بودی که من تعهد این آزادی را با گذران تمام وقت هستی خویش ارج نهادم و با تمام دردها و رنجهایی که بعد ازانقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه‌های دریاهای پاریس و لندن و هامبورگ بوده اند و یا در.....

و تو ای امام،ای که به اندازه تمامی قرنها سختی‌ها و رنج کشیدی از دست این نابخردان خرد همه هیچ دان!لحظه لحظه این زندگی برتو همچون نوح، موسی و عیسی و محمد(ص)گذشت....

ای امام درد تو را،رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند. جوان با ایمان،که هستی و زندگی تازه خویش را در راه به هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند بله ای امام درد تو را جوانان درک می کنند اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند و بدان ای امام تا لحظه‌ای که خون در رگ ما جوانان پاک اسلام وجود دارد. لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبرگونه تو که بخط انبیاء و تاریخ وصل است به انحراف کشیده شود. ولی ای امام من به عنوان کسی که شاید کربلای حسین را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهر برمی خیزد و آن اینست. ای امام از روزی‌که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه به طور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق خود می رفتم گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم:«ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را»(6)

محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد. در همان سال ها فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا تمامی نیروها یک دل به دشمن یورش بردند. اولین گام آنها شکستن محاصره‌ آبادان بود این پیروزی در مهر 1360 روی داد. به دنبال این پیروزی در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد شجاعانه نیروها را به رهبر انقلاب بدهند.در میانه‌ راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند.


*در ساعت 19:30 دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عملیات ثامن‌الائمه) یک فروند هواپیمای سی-130 از اهواز به مقصد تهران در حركت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانواده‌هایشان و مجروحین عزیز جنگ را به بیمارستانها برساند، كه در منطقه كهریزک تهران دچار سانحه شد و سقوط كرد. از جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشكر شهید ولی الله فلاحی (جانشین رییس ستاد مشترك آجا)، سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر دفاع)، سرتیپ خلبان شهید جواد فكوری (مشاور جانشین رییس ستاد مشترك آجا)، سردار سرلشكر پاسدار شهید یوسف كلاهدوز (قائم مقام فرماندهی كل سپاه) و سردار سرلشكر پاسدار شهید سید محمد علی جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.


*«حدودا 4-5- تابوت شهید در هواپیما بود، عده ای زخمی سمت راست دهلیز هواپیما بودند. دو مجروح اضطراری داشتیم: یکی شان از فرماندهان جنگ نامنظم و هم رزم شهید چمران بود. دیگری شهید گنجی اهل بابل بود. تعداد از افراد که حدود 50 نفر می‌شدند سالم بودند، از جمله آقایی که به همراه همسر و دختر شش ساله اش به دنبال شهیدی آمده بودند. فرماندهان هم جلوتر از همه نزدیک اطاق خلبان نشسته بودند. ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر بود که از اهواز حرکت کردیم و اعلام شد یک ساعت بعد در فرودگاه تهران بر زمین خواهیم نشست.

حدود 5 دقیقه قبل از رسیدن به تهران، ساعت هفت و چهل دقیقه برق هواپیما خاموش و صدای موتور هواپیما قطع شد. ابتدا همه فکر کردند مقدمات فرود است و هنوز کسی عکس العمل خاصی نشان نمی‌داد. در یک لحظه انگار از روی تاب پرت شده باشیم پایین، دچار یک افت شدید ارتفاع شدیم. در این حین خلبان که از کابین بیرو آمد و به دنبال یک چراغ قوه بود که یکی از افسران به دست ایشان داد. چند دقیقه بعد مجددا آمد در گوشی با شهید فکوری صحبت مختصری کرد و آقای فکوری هم با شهید فلاحی مشورت کرد. خلبان با شهید فکوری آمدند دو طرف دریچه سمت چپ هواپیما را باز کردند. فکوری فریاد می زد: بگذار هواپیما برود پایین. منظورش کم کردن فاصله تا زمین بود....

هوای اطرافم خیلی گرم بود. پس از آن صدای شدید و ضربه سقوط، متوجه شدم هنوز داخل هواپیما هستم. البته تنها لاشه ای از هواپیما با پیکری از هم پاشیده به چشم می‌خورد... لباسم را پاره و شروع به پانسمان کردند. تازه متوجه شدم از ناحیه هر دو پا دچار مجروحیت و پارگی بافت ها شده‌ام. در آن تاریکی و حالت بحرانی، گذشتن از روی تکه پاره‌های فلزی و مجروحین پراکنده، زحمت و همت بالایی را می‌طلبید. یکی چشمش پاره شده بود و خونریزی داشت. دومی به نظر می رسید شکستگی شدید پا داشته باشد، به حدی که آن قدر پایش متورم شده بود که نمی توانست شلوارش را پاره و پایش را پانسمان کند. افراد برای انتقال چهارمین نفر رفتند که نرسیده، بال هواپیما منفجر شد، تا 30-40 متر شعله های آتش به هوا می رفت. صحنه بسیار دلخراش و تکان دهنده‌ای بود. صدای انسان های زنده‌ای که در آتش می‌سوختند و فریاد می‎کشیدند به گوش می‌رسید. از خدا می خواستم کاش سرپا بودم و کمکی می‌کردم.»



پی نوشت:
1)به روایت پدر شهید.
2)به نقل از همسر شهید.
3)به روایت شهید جهان آرا.
4) به روایت محمد نورانی،جانباز جنگ.
5)بیانات رهبرفرزنه انقلاب در خطبه‌هاى نماز جمعه‌ تهران 1382.1.22
6) وصیت نامه شهید
7) از بازماندگان حادثه سقوط هواپیمای C-130 نیروهای مسلح در مهر 1360


نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه