گپ برنا با آتش نشانهای نمونه؛
شغل پر خطری که به جوانان توصیه میشود/ماجرای امانت مردم در حادثه ریزشخانه چه بود؟
در حادثهای خانهای تخریب شده بود. آقایی اصرار داشت که محلی را که نشان می داد بگردیم و دائم می گفت: این جلو، این امانته، سریع کار کنید، زود باشید!
به گزارش برنا، امروز هفتم مهر، روز آتش نشانی و ایمنی بود و در همین راستا شب گذشته در مراسمی در برج میلاد به 7 آتش نشان و نجاتگر شجاع،1خانواده شهید،1 جانباز،1 مدیر و 1 مربی نمونه نشان شجاعت و لوح تقدیر اهدا شد؛ به سراغ چند آتش نشان برگزیده رفتیم تا از خاطرات شیرین و تلخ خود از این شغل برایمان بگویند.
این شغل پر خطر را به جوانان توصیه میکنم
عزیز غلامی نسب، آتش نشان و نجاتگر شجاع به خبرنگار برنا میگوید:18 سال سابقه کار دارم و 7 سال فرماندگی سیستم های عملیاتی را برعهده داشتم و جدیدا به سمت رییس ایستگاه آتش نشانی منصوب شدم.
یکی از خاطرات به یاد ماندنی اش را نجات کایت سوارها در منطقه شهران می داند که در سال 86 و 87 تکرار شد.کایت سوارها پسر 21 ساله و دختر 19 سالهای بودند که به دلیل نداشتن مهارت، هنگام فرود از دامنه کوه، به دکلهای فشار قوی برخورد کردند و آویزان شدند و او فرماندهی یک از تیمهای نجات را بر عهده داشت.
خاطرات شیرینش پر است از نجات جان انسانهایی که در تصادفهای جادهای و یا در حوادث چاه گرفتار شدند و ادامه میدهد:اطلاع رسانی و آگاهی مردم نسبت به آتشنشانی کم است. در کشورهای اروپایی قانون است تا رانندهها صدای آژیر را می شنودند باید در سمت راست خیابان پارک کنند تا راه باز شود؛ اما در تهران به دلیل بافت متراکم شهر و همچنین ترافیک و عدم رعایت این مساله از سوی مردم، شاید کمی دیر به محل حادثه برسیم.
این آتش فشان نمونه با اینکه شغل آتش نشانی را سخت و پر خطر می داند اما به جوانان علاقمند توصیه می کند تا آن را انتخاب کنند.2 دلیل را برای انتخاب این شغل نام میبرد؛انجام کارهای خاص توسط آتش نشانان و انجام کارهایی که از پس مردم عادی بر نمی آید.
او ادامه میدهد: زمانی که همه افراد قدرت تفکرشان را از دست میدهند تازه آتشنشان قدرت تفکرش را به دست می آورد.آتش نشان جان و مال یک شهروند را نجات می دهد.
ماجرای امانت مردم در حادثه ریزشخانه چه بود؟
تقی افشار،آتش نشان و نجاتگر شجاع - 30 سال خدمت کرده و به برنا می گوید: روز هشتم ماه بعد خدمتم تمام میشود، بیشتر دوران خدمتم را در ایستگاه 8 گذراندم و 17-18 سال معاون و فرمانده بودم.
در حریقها و آتش سوزیهای زیادی عملیات داشته؛ نظیر حریق پمپ بنزین کمیل و حریق تانکر بزرگراه رسالت؛ اما به گفته خودش بهکمک خدا و دیگر بچهها از همه آنها رو سفید بیرون آمده است.
افشار ادامه می دهد:این شغل مقدس است و جوانان باید در این شغل به طور صادقانه و بدون چشمداشت و توقع، هر نوع خدمت رسانی را برای مردم انجام دهند.
در مورد شغل آتشنشانی برای خانمها هم نظر جالبی دارد،توضیح میدهد:خانمها میتوانند در این شغل و حتی در برخی از عملیاتهای خاص کمک حال ما باشند.در برنامه آموزشی آتش نشانان داوطلب خانم سال 89 و 88 خانم مهمانداری به علت علاقهاش در این کلاسها شرکت کرده بود.در برنامهای که مسوولان کل سازمان را دعوت کرده بودم این خانم آنچنان فرماندهی را انجام داد که شاید آقایان از انجام آن عاجز بودند.
در مورد خاطره ای شیرین از شغلش هم ادامه میدهد:در حادثهای خانهای تخریب شده بود. آقایی اصرار داشت که محلی را که نشان می داد بگردیم و دائم می گفت: این جلو، این امانته، سریع کار کنید، زود باشید! با کمک بچهها توانستیم سریع 3 نفر را از زیر آوار خارج کنیم. بعد فهمیدیم خانمی که زیر آوار مانده بود، نامزد آن آقا بوده که وقتی خانه به دلیل ساخت و ساز همسایه تخریب می شود در زیر آوار میماند.بعد از حادثه آن آقا میگفت:این خانم امانت آمده بود خانه ما و من بیشتر نگران جان او بودم.
می گوید صبر و بردباری و شکیبایی فرد در این شغل باید خیلی زیاد باشد چون مردم در زمان هایی که نیاز دارند از آتشنشانها کمک میخواهند.
چهره نوزاد 20 روزه از یادم نمیرود
حامد بقالان، آتش نشان و نجاتگر شجاع، متولد 62 است و در منطقه 2 آتش نشانی ایستگاه 24 از سال 81 در حال خدمت است. می گوید: من از بچگی نان آتش نشانی را خوردم، چون پدرم هم آتش نشان بود.
از خاطرات خوبش حادثه آواری در خیابان اتابک است که در ماه مبارک رمضان و نزدیک افطار بر اثر انفجار گاز رخ داده بود و 3-4 نفر زیر آوار مانده بودند؛ با افتخار اعلام میکند« 2 نفر از آنها را خودم زنده بیرون آوردم.»
خاطره تلخش مربوط به تصادفی در بزرگراه آزادگان میشود. کامیونی وانت پیکانی را زیر گرفته؛مادر و نوزادی 20 روزه هم در میان حادثه دیدگان هستند.نوزاد در آغوش مادرش استخوان جمجمه اش آسیب دیده و شکسته و در جا فوت کرده است.
بقالان توضیح میدهد: مادر که جرات نداشت به صورت فرزند خود نگاه کند به من گفت:« آقا تو رو خدا بگو بچه ام زنده است یا نه؟» بچه راکنترل کردم؛ دیدم فوت شده و جمجمه اش جابه جا شده، دلم سوخت چیزی بگویم؛گفتم «آره مشکلی نداره!» یک کم خیال مادرش راحت شد. چند لحظه بعد در میان داد و بیدادهایی که در محل حادثه بود، مسوول اورژانس فریادزنان به کسی گفت:« این بچه مُرد،شما دارید کاری می کنید باقی آدم های این حادثه هم بمیرند.» در همان لحظه آن مادر، از حال رفت.تصویر چهره بی گناه کودک همیشه در ذهنم هست و آزارم میدهد.
خاطره تلخ دیگرش مربوط به 10-20 روز پیش است.یک مورد خودکشی در خیابان اتابک؛«آقایی مواد مخدر مصرف کرده بود و خانم مورد علاقهاش را که می خواست با او ازدواج کند با قمه زده بود. مچ های دست و سر و شکم زن را با قمه زده بود.صحنه فجیعی بود این 2 حادثه رویم خیلی تاثیر گذاشت.»
بقالان میگوید باید عاشق این شغل بود تا بتوان در این شغل دوام آورد...
نظر شما