خاطرات و خطرات یعقوب اصلان
اسناد آمریکایی بودن ربانی واقعیت دارد؟ / ناگفتههای مبارز ترکیهای از حضورش در ایران
در آن ایام برخی گروههای مخالف ربانی اسنادی تنظیم کرده بودند و ادعا می کردند آمریکایی و جاسوس است و حکم جلب او صادر شده و او نیز مخفیانه از ایران گریخته است.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، یعقوب اصلان از مبارزان مسلمان کرد ترکیه است. او پس از کودتای نظامی سال 1980 تحت تعقیب قرار گرفت و عازم ایران شد. کشوری که سال ها در حسرت دیدنش بود و آن را ماوای مسلمانان جهان می دانست. مدتی را با گروهی از دوستانش در ایران بسر برد و آن گاه به افغانستان رفت تا در کنار ملت مظلوم افغانستان با سربازان اشغالگر شوروی بجنگد. این گروه با برآورده نشدن خواسته هایشان در افغانستان دوباره به ایران بازگشتند و یعقوب با سری پرشور این بار به جبهه های جنگ ایران و عراق رفت تا در کنار رزمندگان ایرانی، دین خود را به اسلام انقلابی ادا کند و در عین حال برای نهضت اسلامی ترکیه تجربیاتی کسب کند.
یعقوب در عملیات آزادی خرمشهر مجروح شد. پس از مداوا باز هم با سفر به جبهه های غرب و جنوب در جنگی که آن را رویارویی کفر و ایمان می دانست شرکت کرد. او بعدها به لبنان سفر کرد تا روح تشنه اش را در جنوب لبنان و در کنار مبارزان لبنانی و فلسطینی سیراب کند.
یعقوب سال ها در ایران بسر برد و در این مدت هیچ گاه وطن اصلی خود ترکیه را فراموش نکرد. او پس از مدت ها زندگی در غربت به ترکیه بازگشت و در حال حاضر به اصرار دوستانش در حال نگارش خاطرات خود می باشد. آنچه در ادامه میخوانید قسمت دوم از خاطرات او است که به زبان فارسی ترجمه شده است.
یعقوب در عملیات آزادی خرمشهر مجروح شد. پس از مداوا باز هم با سفر به جبهه های غرب و جنوب در جنگی که آن را رویارویی کفر و ایمان می دانست شرکت کرد. او بعدها به لبنان سفر کرد تا روح تشنه اش را در جنوب لبنان و در کنار مبارزان لبنانی و فلسطینی سیراب کند.
یعقوب سال ها در ایران بسر برد و در این مدت هیچ گاه وطن اصلی خود ترکیه را فراموش نکرد. او پس از مدت ها زندگی در غربت به ترکیه بازگشت و در حال حاضر به اصرار دوستانش در حال نگارش خاطرات خود می باشد. آنچه در ادامه میخوانید قسمت دوم از خاطرات او است که به زبان فارسی ترجمه شده است.
نقد بیرحمانه اعتقادات گذشته
با عبدالحمید که بعدها دانستم نام اصلیاش بهاء الدین است آشنا بودم. آدمهای مختلفی از شهرهای مختلف در آن جا دیده میشدند. تقریباً همه کسانی که آن جا بودیم پیش از کودتا در مقابل ملی گوروش موضعگیری کرده بودیم. همه متفق القول بودیم که کار با حزب پیش نخواهد رفت و اصولا فعالیت حزبی یکی از بازیهای رژیم است. حتی فراتر رفته معتقد شده بودیم اربکان که به تدریج از خطی آمریکایی هواداری میکند از سوی رژیم حمایت میشود. همه ما معتقد بودیم انقلاب فقط و فقط به رهبری روحانیون امکانپذیر خواهد بود. ما سعی میکردیم به دوستان دیگرمان که اطلاعات کمتری داشتند تفهیم کنیم که انقلاب ایران فقط با رهبری ولایت فقیه میتوانست پیروز شود و البته بعدها خودمان نیز بیشتر دانستیم که ایرانیها به طور سنتی آمادگی پذیرش چنین دیدگاهی را داشته و با تعابیری چون امام و امامت و روحانیت غریبه نبودهاند و میپذیرفتهاند که روحانیان در راس اقتدار دینی قرار دارند. شروع کرده بودیم به یادگیری چنین مطالبی و در عین حال نقد بیرحمانه اعتقادات گذشته خود را نیز ضروری میدانستیم. حالا دیگر نه به فکر گذشته بودیم و نه حتی آینده.
در کنفرانس های بین المللی مدام از ما سوال میشد که از کدام حزب یا گروه هستیم. وقتی میگفتیم ما مستقل میاندیشیم احساس می کردیم جدی گرفته نمیشویم و در پاسخ نیز میشنیدیم که اربکان و حزب سلامت ملی (MSP) تشکیلات شناخته شده مسلمانان ترکیه در جهان است. سعی میکردیم به طرف مقابل تفهیم کنیم که خط حزب، آمریکایی است و از روز اول تاکنون نیز از کسانی چون ضیاء الحق آمریکایی حمایت کردهاند. در داخل کشور نیز سیاست هایشان آمریکایی بوده است. اما فایده ای نداشت و سخنانمان هیچ تاثیری بر طرف مقابل نمی گذاشت. این بود که مبهوت و بلاتکلیف میماندیم. چه میتوانستیم بکنیم؟ باید سازمان و تشکیلات جدیدی راه اندازی میکردیم و یا به گذشته برمیگشتیم و به زعامت حزب گردن میهادیم. به تدریج دانستیم با افرادی که دور و بر خود جمع کردهایم نخواهیم توانست سازمان جدیدی تاسیس کنیم. کار تشکیلاتی با آدم هایی که از مناطق مختلف آمدهاند و هر یک دارای افکار و روحیات و سنت های متفاوتی هستند آسان نیست.
معلوم بود دوستان ما یارای مقاومت در برابر عکس العمل دیگران برای پر کردن خلاء مورد اشاره را نخواهند داشت. مجله پرتیراژ اخوان المسلمین، در شماره های متعدد خود اربکان را خلیفه حقیقی مسلمین جهان نامیده بود. مجله مذکور معتقد بود خلافت در ترکیه الغا شد و باز در همین کشور میبایست سربرآورد. برای امثال ما که در نتیجه رودررویی با رژیم طاغوت مجبور به هجرت شده بودیم وضع مزبور دشوار و ناخوشایند بود. به هرحال برخی از دوستان با تجدید نظر در اندیشه هایشان به سوال کنندگان می گفتند "ما عضو حزب سلامت ملی هستیم و رهبرمان نیز پروفسور نجم الدین اربکان است."
این اقدام موجب دودستگی در بین ما شد. عدهای از دوستان شروع به برقراری ارتباط مجدد با رفقای قدیمی خود در ترکیه کردند. بهاء الدین در مخالفت با این روش به فعالیت مشترک با ما ادامه داد و شروع به فاصله گرفتن از دوستان قدیمی اش کرد. چنان که در اندیشه دچار افتراق شده بودیم خانههایمان را نیز جدا کردیم. در نتیجه برقراری تماس ها با ترکیه سفر نمایندگان حزب سلامت ملی به ایران و دیدارشان با مقامات ایرانی نیز سرعت گرفت. در دیدارهایی که با نظارت ما انجام می شد سعی می کردیم با تاثیرگذاری بر تازهواردان آن ها را از دیدگاههای ملی دور کنیم. مثلا جمال الدین کاپلان یکی از آن ها بود. اما با اقدامات بعدی او در راه اندازی تشکیلاتی که از زیرساخت های کافی برخوردار نبود دانستیم که صرف دور شدن از دیدگاه های ملی کفایت نمی کند و رهبری گروه یا تشکیلات کار ساده ای نیست.
پس از مدتی درخواست کردیم از آن جا فاصله بگیریم. با بهاء الدین و چند تن دیگر از دوستان به نجف آباد رفتیم تا مدتی از تهران دور باشیم، مدت قابل توجهی هم در آن جا ماندیم. جمعه ها به اصفهان می رفتیم و به بازدید از آثار تاریخی می پرداختیم. شب ها نیز کارمان گشت و گذار در کوه و دشت بود. از این وضع راضی نبودیم. در این فکر بودیم که چه کنیم. بهاء الدین برای تنوع و آسودگی خاطر پیشنهاد داد از فردا شروع به حفر تونلی در یکی از تپه ها کنیم. او می گفت "ما مرد مبارزه هستیم و باید درپی کسب تجربه باشیم. فردا که به ترکیه بازگردیم با کوچکترین بهانه ای ما را دستگیر خواهند کرد. تسلیم بودن و زندانی شدن برازنده ما نیست. اگر حفر تونل را یاد بگیریم در آینده بدردمان خواهد خورد." از قدرت خیالپردازی او متحیر بودم. بالاخره طبق نظر او و در محاصره دیدگان شگفت زده دوستان چند روزی مشغول حفر تونل شدیم.
ادعای امریکایی بودن ربانی
این طرح نیز فایدهای دربر نداشت. به یاد گروه های افغانی افتادیم. در آن ایام برخی گروههای مخالف ربانی اسنادی تنظیم کرده بودند و ادعا می کردند آمریکایی و جاسوس است و حکم جلب او صادر شده و او نیز مخفیانه از ایران گریخته است.
کمتیار تنها گزینه پیش رویمان بود. بعد از دیدار و گفتگوهایی قول دادند ما را به پاکستان منتقل کنند. پس از خداحافظی با تعدادی از دوستان در حالی که لباس های افغانی پوشیده بودیم و شناسنامه افغانی در دست داشتیم به زاهدان رفتیم و از آن جا نیز به پیشاور.
با آدم ها رفتاری مانند حیوان داشتند؛ حتی روی سقف اتوبوس ها را هم پر از مسافر کرده بودند. مرز تا پیشاور را به این شکل طی کردیم و در حالی که با دوستان چشم در چشم هم دوخته بودیم سعی می کردیم معنا و مفهومی برای این رفتارها بیابیم.
در پیشاور دانستیم که مسافرخانهای برای ما در نظر گرفته شده است. برای سفر به افغانستان همچنان باید موضوع را از طریق حزب اسلامی پیگیری میکردیم. امیدهای بزرگی داشتیم و منتظر بودیم. اهدافمان متعالی بود. برای تحقق امیدها و آرزوهایمان با گروه بزرگی از دوستان مدام در حال طراحی و برنامه ریزی بودیم. در کناره های شهر کمپهایی بود مملو از مهاجران فقیر افغان.
بیصبرانه انتظار میکشیدیم و این اعصابمان را به هم میریخت. لباس افغانی برتن داشتیم و با دستارروی سر و پتویی که به خود پیچیده بودیم و با ریشهای بلندمان کسی نمیتوانست گمان کند خارجی هستیم.
در آن جا نیز با فرهنگی متفاوت روبرو و با اعتقادات مختلفی آشنا شدیم. مخصوصاً مواضع آمریکایی آن ها برای بهاء الدین قابل تحمل نبود؛ او در هر فرصت مناسبی سعی می کرد خطای آن ها را گوشزد کند. محیطی که در آن بسر می بردیم نسبت به ایران بازتر و آزادتر بود. می توانستیم با هر گروهی که می خواستیم آشنا شویم با آن ها گفتگو کنیم و افکارمان را به اطلاع آن ها برسانیم.
دیداری متفاوت با ربانی
دیداری که با ربانی داشتیم ما را کاملا حیرت زده کرد. دانستیم که او هیچ تناسبی با مواضع آمریکایی ندارد و حتی از سطح مطلوبی از فرهنگ و حساسیت های اسلامی نیز برخوردار میباشد. او را نسبت به حکمتیار و اطرافیانش صمیمی و صادقتر یافتیم.
تلاش برادرمان تونجر در دیدار با ربانی موثر بود. حالا بدون این که شک بچه های گروه را برانگیزیم بی سر و صدا و مخفیانه دیدارهایی ترتیب میدادیم. پس از گذشت اندک مدتی توانستیم با حقیقت جامعه افغانستان آشنا شویم و از پشت پرده اختلافات و تهمت ها و درگیری های خسارت بار سردرآوریم.
زمانی که در آن جا بودیم اردم بایزید (سردبیر نشریه معروف ماوراء) و گروهش به آن جا آمدند. همراه بهاء الدین آن ها را به محل احزاب مختلف می بردیم و سعی می کردیم با واقعیت ها آشنا شوند و از نزدیک همه حقایق را لمس کنند. به این مقدار اکتفا نکردیم. برای انتقال بی کم و کاست حقایق افغانستان به مسلمانان ترکیه به آن ها التماس کردیم. اما آن ها بعد از بازگشت، ویژه نامه ای تحت عنوان "حماسه افغانستان" منتشر کردند و سعی کردند صرفا نام خود را همچون قهرمانان افغانستان تبدیل به حماسه کنند. حقیقت در میان بود و ما در برابر خیالات مبتنی بر دروغ فقط به تلخی همدیگر را نگاه میکردیم.
بعدها به گوشمان رسید که گفته بودند "یعنی می خواستید با نوشتن حقایق در نزد مخاطبانمان منزوی شویم؟" پیش تر نیز میدانستیم با کسانی که اندک انتقادی به اوضاع افغانستان وارد میکردند چگونه رفتار میکنند. اما آرزو داشتیم جسارت به خرج داده و پرده ها را از روی حقیقت بر کشند. اما آن ها چنین نکردند و نشان دادند که جسارت لازم را ندارند. باز این ما بودیم که تلخی ها را به جان خریدیم.
نظر شما