روایت‌های بریده بریده جنگ/

پیکر شهیدی در آتش سوخت و ما فقط نگاه کردیم

|
۱۳۹۰/۰۷/۱۲
|
۱۷:۲۲:۲۰
| کد خبر: ۸۰۳۴۸
پیکر شهیدی در آتش سوخت و ما فقط نگاه کردیم
موشکی به دم کبرا برخورد کرد و بالگرد بدون دم، به شدت به دور خود چرخید و با مخازن پر از سوخت و مهمات فراوان، به زمین برخورد کرد و بلافاصله آتش گرفت.
باشگاه جوانی برنا/«در پروازی که با تفضلی و رادفر که با این دو عزیز داشتیم، باد شدیدی منطقه را فرا گرفته بود. نقطه ای که به ما برای انهدام تانک های دشمن داده بودند، در شمال خرمشهر بود.

به همراه بالگرد 214 رسکیو عازم منطقه شدیم و پس از مشخص شدن خط خودی و دشمن، با هم هماهنگ کردیم که چطور تانک ها را بزنیم. براساس برنامه، ابتدا باید من گردش و تانک شکار می کردم. در این گونه مواقع، خلبان باید یک چشمش به هدف باشد و یک چشمش به بالگرد کبرای همراه، تا در شلوغی میدان نبرد به هم برخورد نکنند.

باقری، کمک خلبان بالگرد ما که در شلیک تاو مهارت بسیار بالایی داشت، همواره قبل از شلیک «بسم ا...» می گفت. بالگرد را در راستای یکی از تانک های دشمن قرار دادم و به باقری اعلام آمادگی کردم. همین که باقری بسم ا... گفت و خواستیم موشک را شلیک کنیم، ناگهان دیدم بالگرد تفضلی را در حال چرخیدن به دور خودش است.

من حدود 10 متر جلوتر از تفضلی بودم، متاسفانه موشکی به دم کبرای وی برخورد کرد و بالگرد بدون دم، به شدت به دور خود چرخید و با مخازن پر از سوخت و مهمات فراوان، به زمین برخورد کرد و بلافاصله آتش گرفت.

با دیدن این صحنه به سرعت شلیک موشک را کنار گذاشته و با درخواست از خلبان مسیبی که با فاصله کمی از ما پرواز می کرد، خواستم سریعا خود را به محل سقوط برساند.

همین که گرد و خاک ناشی از برخورد بالگرد کبرای تفضلی و رادفر و سپس لهیب آتش به آسمان رفت، هجمه‎ آتش عراقی ها متوجه محل سقوط بالگرد شد. همزمان 2 دستگاه تانک و یک خودروی جیپ برای به اسارت گرفتن خلبانان بالگرد ما راهی محل سقوط شدند.

دیدن صحنه سوختن دوستان هم رزمم و منفجر شدن بالگرد چنان خشم و اندوهی را بر من غالب کرد که توصیفش مشکل است. بلافاصله به سمت دشمن گردش کردم و حساب 2 تانک و جیپ عراقی را رسیدم و به سرعت به محل سقوط بازگشتم.

بالگرد رسکیو در فاصله دوری از کبرای سانحه دیده به زمین نشسته بود و خلبان فرجی، در حال دویدن به سمت کبرا بود. همزمان که فرجی به سمت کبرا می دوید دیدم یک نفر با لباس سیاه در کنار بالگرد ایستاده است.

این شخص سیاه پوش کسی نبود جز شهید والامقام تفضلی که تمام بدنش در اثر آتش سوزی بالگرد سوخته و جزغاله شده بود. فرجی رفت و تفضلی را بلند کرد و به درون بالگرد رسکیو برد.

فرجی که قبل از ورود به هوانیروز جز تکاوران هوابرد بود، اندامی تنونمند و ورزیده داشت و بسیار شجاع بود و در جبهه جنوب خدمات بسیار ارزنده ای را به عنوان ناجی خلبانان ارائه داد.

من خودم بارها رشادت این دلاور را به چشم دیدم که در عین شدت آتش توپ و خمپاره دشمن، از طرفی و آتش سوزی بالگرد و به دام افتادن خلبانان در میان آهن پاره های در حال سوختن از طرف دیگر، مردانه و بی مهابا خلبانان سانحه دیده را بیرون می کشید و مثل یک کودک به دوش می انداخت و وارد بالگرد می کرد. در رابطه با تفضلی هم همین اتفاق افتاد و فرجی وی را به درون بالگرد 214 رسکیو منتقل کرد.

من همچنان در حال گردن روی نقطه سانحه بودم و اطراف را زیر نظر داشتم. فرجی را تا بالگرد رسکیو با چشم دنبال کردم و دیدم که وی پس از انتقال تفضلی به بالگرد، در کمال تعجب خودش هم سوار شد، درب بالگرد را بست و مسیبی از زمین بلند شد. هنوز نمی دانستم که منظور آنها از این کار چیست که دیدم مسیبی به سرعت در حال خروج از منطقه است.

رفتم روی رادیو و گفتم: «مسیبی کجا میری؟! رادفر مونده!» مسیبی گفت:«محمود جان! رادفر شهید شده و امیدی به نجاتش نیست!» گفتم: «یعنی چی شهید شده! دستور می دم برگردید!» گفت:«نمی شه! خودت که منطقه رو دیدی!» وقتی دیدم گوش مسیبی به این حرف ها بدهکار نیست، با نهایت سرعت به دنبالش رفتم و با جلو زدن از بالگرد رسکیو و گردشی شدید جلوی آن ها، مسیرشان را قیچی کردم، مسیبی روی رادیو گفت: «محمود چی کار می کنی؟!» گفتم: «دور بزنید و رادفر رو هم برگردونید، وگرنه خودم هلی کوپترتون را می زنم!»

این جمله که تمام شد، فرجی روی رادیو آمد و گفت: «جناب بابایی! خدا رادفر رو رحمت کنه... رادفر در جا شهید شد و با این شدت آتیش بعیده که جسدش رو هم بتونیم بکشیم بیرون! اگر بخوایم وقت‌مون رو صرف رادفر کنیم، شاید نتونیم تفضلی رو هم نجات بدیم! الان رسوندن تفضلی به بیمارستان مهم تره!»

اگرچه در شجاعت مسیبی شک نداشتم، اما دل بستگی که به رادفر داشتم، دل کندن از او برایم خیلی مشکل بود. با این حال وقتی فرجی این جملات را گفت، از نجات رادفر دل سرد شدم و همگی برگشتیم.

«نصرالله تفضلی» بلافاصله به بیمارستانی در تهران منتقل شد، اما او هم 2 روز پس از سانحه، به علت شدت جراحات ناشی از سوختگی، به خیل شهدای سرافراز جنگ تحمیلی پیوست.»(1)



1-به روایت امیر سرتیپ دوم خلبان محمود بابایی

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه