پیازداغ «خداحافظیام »سوخت/از ارتفاع میترسم!
به گزارش سرویس باشگاه جوانی برنا،شاید برای شما سخت باشد که شهاب حسینی را در شغلی غیر از بازیگری تصور کنید، اما او چند سالی می شود در کنار فعالیت در سینما و تلویزیون کافه ای کوچک در لواسان افتتاح کرده تا زمانی که دلمشغولی هایش به او اجازه می دهد به آنجا برود.
البته خوب دقت کنید، اگر زمان این کار را پیدا کند! یعنی انتظار نداشته باشید هر زمانی به کافه هنر سر زدید، او را در این محل ببینید، مکانی که به گفته خودش درآمد چندانی ندارد اما می توان برای خانواه اش یک پشتوانه باشد.
بنا بر گزارش همشهری،بهانه اصلی گفت و گو سریال شهید بابایی، مصاحبه ای که از «شوق پرواز» شروع شد و به زندگی شخصی دلمشغولیها و اوقات فراغت و کافه هنر ختم شد.
الان شهابت حسینی با «شوق پرواز» سرزبان هاست، چطور شد در این سریال حضور پیدا کردید و پیش از شروع کار، شناختی از شهید بابایی داشتید؟
تا قبل از «شوق پرواز» نسبت به شخصیت بزرگوار شهید بابایی شناختی نداشتم، ابتدا این کار را نپذیرفتم چون احساس می کردم جزو آن دسته کارهایی است که اصطلاحا به آنها سفارشی می گویند. البته دلیل نپذیرفتن من لفظ «سفارشی» آن نبود، بلکه به این علت بود که کارهایی که در این زمینه، به ویژه در تلویزیون تولید شده بودند که هیچ وقت فاخر نبودند اما دوستان گفتند که اینجا نگاهی متفاوت نسبت به سریال وجود دارد از طرفی من هم به خاطر حساسیت بالا و معاصر بودن این شخصیت اعلام کردم که صرفا به عنوان یک بازیگر به گروه نمی پیوندم و بیشتر به عنوان یک تکنسین شخصیت پردازی وارد عرصه می شوم چون اعتقاد داشتم این شخصیت از قوه خلاقه صرف بیرون نمی آید و یک شخصیت معاصر، مملوس و قابل شناخت است. از سوی دیگر می دیدم بسیاری از هم دوره های ایشان در قید حیات هستند و در کنار همه اینها احساس می کردم مسوولیتی سنگین در قبال خانواده محترم شهید وجود دارد به هر حال، صحبت های ما در ابتدا به نتیجه نرسید.
پس چگونه در نهایت راضی شدید در سریال بازی کنید؟
متوجه شدم خواست اصلی موضوع مبنی بر اینکه افتخار ایفای نقش این شخصیت به من داده شود از جانب خانواده محترم شهید بابایی است. آنها ابزار تمایل کرده بودند اگر قرار است چنین مجموعه ای ساخته شود ترجیحا شهاب حسینی این نقش را ایفا کند.
فیلم یا سریال خاصی از شما دیده بودند؟
تصور می کنم این خواسته از جایی برایشان ایجاد شد که من فیلم سینمایی «دلشکسته» را بازی کرده بودم چرا که خانم حکمت، همسر محترم شهید بابایی گفتند «وقتی آن شخصیت «دلشکسته» را می دیدم احساس می کردم خیلی شبیه عباس است» البته من از قواعدی که در ایفای نقش در «دلشکسته» پیروی کردم، اینجا به آن میزان پیروی نکردم. به این دلیل که تفاوت های کاملا ساختاری بین شخصیت ها وجود داشت بعداز این اتفاق دیگر دلم نیامد کار را نپذیرم و با علاقه این نقش را ایفا کردم ولی بیشتر به عنوان یک مشاور در کنار آقای یدالله صمدی (کارگردان پروژه) کار کردم تا اینکه بخواهم صرفا به عنوان یک بازیگر حضور داشته باشم.
چگونه؟
در واقع می شود گفت من بیشتر در تیم کارگردانی بودم تا در تیم بازیگری، شاید به نوعی بتوان گفت یکی از دستیاران آقای صمدی بودم، حداقل در پردازش این شخصیت و مواردی که برای درست نشان دادن آن باید رعایت می کردیم، چرا که شخصیت های این چنینی مسوولیتی سنگین دارند و ایفای نقش در آنها حرکت روی لبه تیغ است. ممکن است خیلی خوب شود و امکان هم دارد به خاطر اشتباه محاسباتی ما در اجرای دافعه ایجاد کند. به همین دلیل باید حواسمان را خیلی جمع می کردیم تا به اصل امانت وفادار بمانیم و مواظب باشیم تمام وجوه این شخصیت درست به اجرا گذاشته شود تصور می کنم کار تا اینجا در برقرار کردن ارتباط آهسته و پیوسته با تماشاگر توانسته خوب عمل کند.
چه کسی بیشترین کمک را کرد تا بتواند شخصیت شهید بابایی را بهتر بشناسید؟
کتاب هایی که در مورد ایشان نوشته شده بود و مصاحبه هایی که با خانواده ایشان و هم قطارانشان انجام شده بود را خواندم، اظهار نظرها در مورد شهید بابایی شبیه همدیگر بود و وقتی با دوستان ایشان صحبت می کردیم، همه می گفتند نوع زندگی عباس بابایی «علی وار» بود یکی دیگر از نکات جالبی که حین کار متوجه شدم این بود که سوختگیری هوایی در زمان جنگ از ابداعات شهید بابایی است. شهید بابایی در این دنیا سال زندگی کرد و جالب اینجاست که در سن37 سالگی فرماندهی کل نیروی هوایی به ایشان پیشنهاد می شود ولی به گفته اطرافیان ایشان بعد از این اتفاق هیچ تغییری در رفتار او- به خاطر قرار گرفتن در این مسوولیت – دیده نمی شود.
این سریال چه جایگاهی در کارنامه شما دارد؟
این کار برای من در حال حاضر یکی از نقاط افتخارآمیز کارنامه کاری من محسوب می شود و فکر می کنم وقتی سراغ چنین کارهایی می رویم، وظیفه ما خیلی سخت است به این دلیل که باید بتوانیم به درستی حفظ امانت کنیم.
یکی از وجوه شخصیتی شهید بابایی مربوط به خلبان بودن ایشان است و تا آنجا که به خاطر دارم این کار جزو علایق شخصی شما بوده است.
بله من در بچگی عاشق این بودم که خلبان بشوم، اما به دلیل اینکه ریاضیاتم هیچ وقت خوب نبود (می خندد) و خلبانی هم بچه در سخوان می خواهد و من نبودم، نتوانستم به آن برسم. تصوری که من همیشه داشتم این بود که کابین هواپیمای جنگی هم مثل سایر هواپیماهای مسافربری یک صندلی میله و شرایط راحتی دارد ولی وقتی از نزدیک صندلی هواپیمای جنگی – به قول خود خلبان کاک پیت- را دیدم خیلی تعجب کردم. چیزی که در کابین دیدم یک تکه آهن بود که یک تشکچه کوچک رویش قرار داشت به همراه کلی نمودار و عقربه و ... که هنگام پرواز خلبان باید حواسش به همه اینها باشد حالا تصور کنید یک خلبان جنگی را که حواسش باید همزمان هم به همه اینها باشد و هم به دشمنی که اطرافش هست نکته جالب دیگری که متوجه شدم این بود که شهید بابایی در زمان جنگ با همه این شرایط سخت هفت ساعت تمام روی آسمان بوده و از این بابت رکوردار است وقتی از نزدیک با شرایط این حرفه آشنا شدم، عظمت کار خلبانان را بیشتر درک کردم.
فکر می کنید وقتی کسی در آسمان پرواز می کند، چه حسی دارد؟
وقتی پرواز تفریحی اتفاق می افتد خیلی جذاب است، ولی وقتی در راستای هدفی این کار انجام می شود باید ببینیم چه اتفاقی می افتد. مثلا بیشتر خلبانان حس نوستالژیک شان «دماوند» است با اینکه می گویند ما طلوع و غروب را دوبار می بینیم، یکی زمانی که در آسمان هستیم و یکی وقتی است که به زمین می نشینیم و از زمین بلند می شویم، شاید این حرف ها برای کسی که اهل این کار نیست قابل درک نباشد. در قسمت اول یا دوم «شوق پرواز» هم جمله جالبی بود که می گفت «هر چه تواوج می گیری دنیا از دید تو بزرگتر می شود و تو از دید دنیا کوچکتر می شوی» این کار به نظر من بیشتر یک عشق است فکر می کنم شهید بابایی- که در سریال هم خواهدی دید- حرف جالب در مورد پرواز می زند، روزی که به خواستگاری ملیحه می رود ، می گوید: عشق اولم خداست، بعد پرواز و بعد شما.
یعنی پرواز کردن عشق می خواهد.
فکر می کنم انجام این کار عشق زیادی می خواهد در غیر این صورت نمی شود انجامش داد همه ما ترجیح می دهیم یک زندگی عادی و توام با آرامش داشته باشیم و فقط «باشیم» یعنی بودنمان برایمان مهم است اما این افراد این طور نیستند دقت کنید که یک دل چقدر می تواند بزرگ باشد که تصور کند این دفعه که می رود ممکن است دیگر بازنگردد. این حرف به زبان ساده است به نظر ما هنوز اندر خم یک کوچه مانده ایم. با وجود این حقایق من چطور می توانم بگویم بازیگری بعد از کار کردن در معدن دومین کار سخت دنیاست؟! اگر کار ما این طور بود چه می گفتیم؟ ما چطور می توانیم ادعای خستگی و ابراز نارضایتی کنیم در شرایطی که کاری را انجام می دهیم که به آن علاقه مندیم؟!
خودتان پرواز کردن را دوست دارید؟
بله، پرواز را دوست دارم البته پرواز با هواپیماهای مسافربری منظور نیست.
دوست دارید با چه وسیله ای پرواز را تجربه کنید؟
دوست دارم با کایت و پاراگلایدر پرواز کنم یک حس سبکی و بی وزنی به آدم می دهد. وقتی که از روی زمین می کنید انگار تمام تعلقات تان را همان جا می گذارید و بالا می روید. آن بالا آدم دیگر نمی تواند به زمین فکر کند (با خنده ادامه می دهد) اما با هواپیماهای مسافربری مخصوصا با اتفاق هایی که این روزها می افتد، نمی خواهم پرواز کنم. به آن شکل دوست ندارم بمیرم! اما مطمئنا در هواپیماهای جنگی که فقط خلبان (یا اگر دو کابینه باشد یک کمک خلبان کنارش) است خیلی حس آدم فرق می کند.
با ارتفاع مشکل ندارید؟
با ارتفاع؟ (کمی مکث می کند و می خندد) چرا مشکل دارم، کمی می ترسم ولی باز فکر می کنم حس خوبی دارد.
کتاب، موسیقی یا دیدن فیلم، کدامیک تاثیر بیشتری بر روحتان می گذارد؟
موسیقی، به دلیل اینه با تکنولوژی امروز به راحتی قابل حمل و در دسترس است من 16 گیگ موسیقی را در یک آی پاد کوچک با خودم حمل می کنم و هر جا می روم، می توانم آن را همراهم داشته باشم اما فیلم را نمی توان به راحتی در هر شرایطی تماشا کرد. کتاب را هم دوست دارم اما هیچ وقت چند ساعت وقت بدون دغدغه ذهنی نداشته ام که بتوانم صرف خواندن یک کتاب یا تحقیق کنم. عاشقانه، دوست دارم شعرهای مولانا را بخوانم. عاشقانه دوست دارم یک بار نهج البلاغه را بخوانم و دوست دارم حافظ را بفهمم که این فرد کیست که این همه ماندگار شده! خب شاید این کارها را در کنار زندگی نشود انجام داد و شاید هم من مدیریت آن را ندارم که همزمان هم فیلمنامه را بخوانم، هم در کنارش حافظ بخوانم و هم به دیگر کارهایم رسیدگی کنم. هیچ وقت زمانی به این شکل نداشتم که بتوانم این کارها را با هم انجام بدهم. آفیش های متفاوت، ساعت های کاری نامنظم، نداشتن تعطیلات سروقت مثل همه مردم و ... اجازه این کارها را به ما نمی دهد.
اصلا چیزی به اسم اوقات فراغت در زندگی تان وجود دارد؟
بستگی دارد اوقات فراغت را چطور معنی کنیم. برای من که بیشتر وقتم صرف زندگی و کارم شده، اوقات فراغتم را باید بپردازم به دیگران، یعنی خانواده، پدر و مادر و اطرافیانم.
پس سهم خودتان در زندگی کجاست؟
اتفاقا شاید به این بهانه بتوانم موضوعی را که در این ماه ها به اشتباه مطرح شده را تصحیح کنم. مطبوعات ما خیلی علاقمند هستند پیاز داغ هر چیزی را زیاد کنند! وقتی من می گویم می خواهم چهار، پنج سال کناره گیری کنم و بروم به درونم و روحم رسیدگی کنم چون ظرف ذهنم خالی شده، تیتر می زنند :«خداحافظی شهاب حسینی» و هیچ کس از خودش نمی پرسد اگر می خواستم خداحافظی کنم پس به چه دلیل 15 سال از عمرم را صرف این کار کردم! اگر دنبال هر کار دیگری رفته بودم وضعیتی مناسب تر از هر جهت در زندگی داشتم. فکر می کنم این کار یک شجاعت می خواهد، شجاعت دل کندن از کاری که خیلی دوستش داری، فکر می کنم اگر آدم کاری را درست و اصولی انجام ندهد، بعدا خودش دچار تزلزل می شود بنابراین من لازم دارم برای زندگی ام وقتی را بگذارم و تحلیل درستی برای آن انجام دهم. به 4-3 سال زمان نیاز دارم تا شرایط زندگی ام را برگردانم. همین طور از نظر جسمانی مشکلاتی دارم که مرتبا پشت گوش می اندازم. مثلا جرات نمی کنم برای قلبم پیش دکتر بروم. چون مطمئن هستم اگر بروم، دکتر می گوید مشکل دارم و باید کارم را تعطیل و درمانم را شروع کنم که وقتش را در حال حاضر ندارم و نمی توانم این وقفه را در کارم ایجاد کنم.
اما همه چیز هم کار نیست.
این را قبول دارم من دو فرزند دارم که باید پشتوانه آنها باشم پدر سالم و فهیم مطمئنا بهتر از پدری است که به خاطر مشکلاتی که برایش به وجود می آید، سربار خانواده شود فکر می کنم سینما برخلاف ظاهرش یک حرفه بسیار بی رحم است به این دلیل که ماشینی است که مواد اولیه آن ما هستیم. ماشینی که صدها هزار نفر را در این سال ها بلعیده و سراغ افراد دیگر رفته. کسانی که در این حرفه باختند افرادی هستند که تمام هستی شان را صرف حرفه خود کرده اند همه ما تصور می کنیم سینماگر به سینما وابسته است، در حالی که این طور نیست. چرا که این سینماست که به سینماگر وابسته است. سینماشست که هویتش را از سینما گر می گیرد اگر برادران لومیر اولین بار تصویر را روی پرده نمی انداختند که سینما هیچ گاه به وجود نمی آمد اما ما امروز از سینما قلعه ای ساخته و این تصور را به وجود آورده ایم که هر کس توانست داخل آن برود خوشبخت است و هر کس نتوانست بدبخت. در صورتی که این ذهنیت غلط است، چرا که استحکام این قلعه به خاطر اندیشه های ماست. تصور می کنم برای داشتن یک سینمای متعالی ابتدا باید از نظر شرایط فکری، زندگی، آرامش و از همه مهمتر ایدئولوژی و جهان بینی به حال و روز سینماگران رسیدگی کرد تا سینمای متعالی بتواند شکل بگیرد. منتها ما در ایران همیشه بنده ساخته های دست خودمان می شویم. خودمان برجی را با دست خودمان می سازیم و بعد همان برج می شود هویت ما به خاطر همه این دلایل را گفتم، فکر می کنم به زمانی نیاز دارم تا بتوانم شرایط زندگی ام را سامانی بدهم.
فکر می کنید سفرکردن در چنین شرایطی می تواند کمکی به افراد بکند، اصلا اهل سفر رفتن هستید؟
سفرهای من در این سال ها بیشتر کاری بوده اما برایم جذابیت داشته اند. در حال حاضر هم به دلیل اینکه فرزندانم کوچک هستند نمی توانیم به راحتی سفر کنیم ، امیدوارم روزی که بزرگتر شدند بتوانیم با هم سفرهای خوبی را تجربه کنیم.
جنگل، دریا و کویر، اگر بخواهید به سفر بروید کدام را انتخاب می کنید؟
من عاشق جنگلم، درخت و سرسبزی را دوست دارم و به همین خاطر لواسان را برای زندگی انتخاب کردم که چشمم درخت ببیند البته آسمان کویر هم یک چیز دیگر است. سوال تان کمی سخت است فکر می کنم اگر طراوت، زندگی و سرسبزی می خواهید جنگل اگر وسعت و بی انتهایی می خواهید، دریا و اگر عظمت و آفرینش می خواهید کویر گزینه های مناسبی هستند.