هاج، پسر شجاع و پرین شخصیتهای کارتونی یتیمی که دنیای ما بودند
باشگاه جوانی برنا/ سفید، رویایی و شیرین شاید هم رنگی.هر چه بود زمین تا آسمان با الان فرق داشت دوران کودکی را میگویم. دوران کودکی آنهایی که سالهای آخر دهه 50 بدنیا آمدند یا در سالهای اول جنگ. کلا دوران کودکی ما با بقیه فرق داشت. مزهاش هم به یادماندنی بود به طعم اسمارتیس، قره قروت، آدامس بادکنکی و یا شاید هم پفک نمکی...
صبح به صبح کیف و کتاب به دست راه میافتادیم در کوچه پس کوچههایی که از هر خانهاش 6 تا بچه مدرسهای طی طریق میکردند بسوی علم و دانش . توی مدرسه سه ساعت صف می کشیدیم و از ته دل به لذت کثیف کردن مقنعه های سفید، پشت پا زدن، آب یا گچ پاشیدن به صورت همدیگر و زورگیری از بچهها آنهم بصورت زورگیری خوراکی میخندیدیم ، اوج زیر آبی رفتنمان هم آب خوردن با کف دست بود و نداشتن دستمال و شیطنتهای سر کلاس. بعد هم مینشستیم سر کلاسهایی که هر میزش سه نفر کمتر تکمیل نمیشد!
تصمیم کبری مشق میکردیم و باز باران میخواندیم. دهانمان آب میافتاد از صد دانه یاقوتهای دسته به دسته و حرص میخوردیم از دست لاک پشتی که شعورش نمیرسید که بیموقع دهانش را باز نکند! بیست دقیقه مانده به زنگ آخر هم که کلا در حال خودمان نبودیم آخر لواشکهای مغازه ابرام آقا و چرخ و فلک ده تومانی بالای کوچه مدرسه صدایمان میکرد.
با برنامههای تلویزیون خوشبخت بودیم!
وگ وَگ وَگ وَگ وَگ، وَگ وَگ وَگ وَگ وَگ ... پسرک بیلباس! با قیافهای عبوس و اخمالو و با دستان گره کرده در پشت کمرش، جلوی پرده قرمز رنگ هی قدم میزد مثل آنهایی که منتظرند اتفافی بیفتد. کار هر روزش بود. درست سر ساعت 5 بعدظهر چون به آخر مسیر میرسید، راه رفته را باز میگشت، بالاخره بعد از کلی خون به دل ما کردن کبوتری پیدا میشد ، گوشهای از پرده را به نوک میگرفت و با خود میبرد. گل از گل پسرک می شگفت (و البته گل از ما گل) و در ادامه ریتم تندتر آهنگ و شروع برنامه کودک و دیدن چهره مجری محبوب دوست داشتنی خانم رضایی با آن خنده به یادماندنیاش.
زندگی مان در همین تلویزیون خلاصه میشد آخر نه اینترنتی بود، نه موبایلی، نه PLAY STATION و نه PC و نه یکی از هزار امکاناتی که این روزها زیر دست و پای بچهها ریخته شده است . ما بودیم و یک تلویزیون که دو ساعت از کل برنامههای نه چندان شبانه روزیاش را به نام ما ثبت کرده بودند. خوشبخت بودیم. کودکی میکردیم با همین کارتونها. آرزویمان بود روز کودک و تلویزیون بشود تا از یک صبح تا شب تلویزیون را تصاحب کنیم .
مادر پرین را دوست داشتیم همان زن هندی عکاس که در نیمه راه پرین را تنها گذاشت. برای لوسینِ «بچه های کوه آلپ» دلمان میسوخت. او بعد از شکستن پای دنی و قهر کردن آنت، نزد پیرمردی میرفت و مجسمههای چوبی میساخت. عاشق شخصیت شلمانِ «کارتون بامزی» بودیم با آن جمله معروفش «من به چیزی اعتقاد دارم که میدونم درسته» و ساعت خواب بیموقعاش!
بیشتر آنکه انریکو، گالونی، دروسی و فرانچی «بچههای مدرسه والت» را دوست داشته باشیم عاشق آهنگ تیتراژ این کارتون بودیم. بعضیها آنقدر این آهنگ را دوست داشتند که وقتی بزرگ شدند و صاحب تکنولوژیها روز مثل موبایل این آهنگ را به یاد نوستالوژیهای دوران کودکی به عنوان زنگ موبایل انتخاب کردند.
«بعضی ها میگویند اگر پسر شجاع به دنیا نمی آمد اسم پدرش را چه می گذاشتند؟» شخصیت محبوب و دوست داشتنی با آن دندانهای بزرگ و جذاب. پسر شجاع هم مادر نداشت مثل خیلی از شخصیتهای کارتونی یتیم زمان ما.هاج زنبور عسل که عمری به دنبال مادرش گشت و آخر هم معلوم نشد او را دید یا نه؟
وقتی «آکوها» در جزیره ناشناخته گریه میکردند و سیل راه میانداختند ما ریسه میرفتیم و ذوق میکردیم. بچه بودیم عقلمان به دوست داشتن و عشق و عاشقی نمیکشید اما عاشق دایناسور صورتی «جزیره ناشناخته» بودیم که متین و زیبا راه میرفت و پلکهایش را بر روی چشمان درشت و براقش میگذاشت . کنا، کاپیتان اسماج، آقای دولف، خانم لورا (که آخر ندیدیمش!) پیلاپیلا، همه، موجوداتی جذاب بودند برایمان جذابتر از همه بازیهای کامپیوتری...
تکه کلاممان شده بود جملات مایوس کننده و مته روی مغز گلومِ «کارتون ماجراهای گالیور» هر چه میشد میگفت «من می دونستم» ما هم یادگرفته بودیم هر چه میشد میگفتیم «من می دونستم ...» به قول امروزیها تاثیری پذیری است دیگر!
وطنیها را هم دوست داشتیم از کپل، نارنجی، سرمایی، گوش دراز، دم باریک «مدرسه موشها» تا هادی و هدی و کلاه قرمزی و پسرخاله ها، خانه مادربزرگه و آن سگ بامزه هاپوکمار و گربه بدجنس و در عین حال مهربانش مخمل.
بیگلیبیگلی و گوریل انگوری، پلنگ صورتی، لولک و بولک، پت پستچی، پروفسور بالتازار، رابین هود،زبل خان، مسافر کوچولو، هاکلبری فین، اقای سکسکه، پت و مت ،دختری به نل، بینوایان، آلیس، بلفی و لیلیبیت، مورچه و مورچه خوار، پلنگ صورتی، تام و جری، ممول، واتو واتو، پینوکیو، بل و سباستین و... تمام رویایی کودکیمان بود.
هفت سنگ و فوتبال با جوراب، بازی های کودکان نسل ما
خیلیها میگویند که زمان ما بچه ها به خیلی چیزها قانع بودند با بی امکاناتی محض کودکی میکردند زندگی میکردند خوشحال بودند و سرگرم. برای خیلی از آنهایی که نسل چهارمی اند و یا اینکه بعدها میشوند نسل پنجمی و نسل ششمی خیلی چیزها به روز میشود بازیها سی دی ها نرم افزارها خلاصه آنقدر پیشرفته که شاید فکرش را هم نشود کرد.
برای نوجوان امروزی که وقت فراغتش را با وبگردی و تماشای جدیدترین فیلمهای روز بصورت DVD می گذراند، دشوار است که برایش از «هفت سنگ»، «لی لی»، «فوتبال با جوراب» گفت. احتمالا خیلی از آنها مفهوم بازی «یک قدم موشی یک قدم فیلی» را نمیدانند معنی یارکشی برای «کش بازی» و «وسطی» را. «گانیه چلاق پا»،«زو»، «شوت یک ضرب»، «اسم گذاری»، «استپ هوایی»، «شاه و وزیر»، «درگوشی» را...
دوران کودکی نسل ما به یادماندنی تر از آن است که بشود تمامش را وصف کرد. هنوز هم نمیدانیم آخرین قسمت سریال جزیره ناشناخته چه میشود؟ چه بلایی بر سر هاج میآید؟ یا سفرهای میتی کمان به کجا ختم میشود( هنوز هم تکراری هایش پخش می شود) اما باز دوران کودکی که یاد خیلی از ماها میآید افتخار می کنیم که پا به پای، ثابت قدمی پرین و مهربانی حنا کودکی کردیم و به شیطنتهای بیمصداق مخمل و خوابهای بیموقع شلمان خندیدیم....