شهیدی که زمان انقلاب شاگرد آقا بود، اما استاد آقا شد
روایت ماه عسل شهید کاوه و نگاه معنی دار امام(ره) به آسمان+تصاویر
آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای كاوه ست. محمود كاوه. می شناسیدشان كه؟ امام نگاهش كرد و لبخند زد،سرش را گرفت طرف آسمان،چیزی زیرلب زمزمه كرد كه به دعا می مانست.
باشگاه جوانی برنا/چه زیبا توصیف کرد رهبر فرزانه انقلاب این شهید را،که از شهر مشهد الرضا آمده بود تا همه را حیرت زده کند با رشادتش؛«محمود زمان انقلاب شاگرد ما بود، اما حالا استاد ما شد!»
«آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری میشناختم. چون مددكار سپاه بودم و برای سركشی به خانواده های رزمنده و شهدا میرفتم به منزل كاوه هم سر میزدم. مادرش گله میكرد كه محمود نه تلفن میزند و نه مرخصی می آید. همین رفت و آمدها و بخصوص خواهر بزرگش كه مدتی همكار ما بود زمینهای برای آشنایی بیشتر خانواده آنها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند. من شرط كرده بودم كه هر خواستگاری كه در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است یا نه؟ بنده خدا، مادرم می دانست كه دخترش جز با سپاهی ازدواج نخواهد كرد برای همین این زحمت را تقبل كرده بود.
از همان ابتدای زندگی مشترک تا حتی بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خیلی جاها كم آوردم. برای همین شال و كلاه می كردم و می رفتم سرمزارش. تنها، می نشستم كنار شمعهایی كه روشن كرده بودم، می گفتم: فقط خودت برام ماندهای كمكم كن، محمود. به دادم برس، باورتان می شود اگر بگویم می آمد توی خوابم میگفت باید چكار كنم؟ برای خودم هم یادآوری اش سخت است. اما می آمد، خندان می آمد. می گفت: باز چی شده، فاطمه؟
طرح جهادی كمک به كشاورزان و روستاییان را می گذراندیم كه خبر دادند آقا محمود فردا می خواهد به خواستگاری بیاید. من آن روز با یكی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشه چینی به یكی از روستاهای قوچان رفته بودیم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشین بین راه خراب شد. تقریبا بیش از یكساعت طول كشید تا ماشین درست شود وقتی به خانه رفتم دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از این كه دیرآمدم، جریان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود یک ساعت است كه نشسته و كلی معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقایقی خانمها بیرون رفتند و من و محمود تنها شدیم تا حرف بزنیم.
من هم كه آنقدر خجالت میكشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گلهای قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نكردم. بین ما سكوت بود تا اینكه آقا محمود گفت: میخواهم دینم كامل شود و قصد من این است ازدواج كنم تا شهید بشوم.
از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود كه نمیتوانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت میخواهم بروم تهران، می آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت:پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای كاوه ست. محمود كاوه. می شناسیدشان كه؟ امام نگاهش كرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه كرد كه به دعا میمانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش كرد.»(1)
«آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری میشناختم. چون مددكار سپاه بودم و برای سركشی به خانواده های رزمنده و شهدا میرفتم به منزل كاوه هم سر میزدم. مادرش گله میكرد كه محمود نه تلفن میزند و نه مرخصی می آید. همین رفت و آمدها و بخصوص خواهر بزرگش كه مدتی همكار ما بود زمینهای برای آشنایی بیشتر خانواده آنها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند. من شرط كرده بودم كه هر خواستگاری كه در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است یا نه؟ بنده خدا، مادرم می دانست كه دخترش جز با سپاهی ازدواج نخواهد كرد برای همین این زحمت را تقبل كرده بود.
از همان ابتدای زندگی مشترک تا حتی بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خیلی جاها كم آوردم. برای همین شال و كلاه می كردم و می رفتم سرمزارش. تنها، می نشستم كنار شمعهایی كه روشن كرده بودم، می گفتم: فقط خودت برام ماندهای كمكم كن، محمود. به دادم برس، باورتان می شود اگر بگویم می آمد توی خوابم میگفت باید چكار كنم؟ برای خودم هم یادآوری اش سخت است. اما می آمد، خندان می آمد. می گفت: باز چی شده، فاطمه؟
طرح جهادی كمک به كشاورزان و روستاییان را می گذراندیم كه خبر دادند آقا محمود فردا می خواهد به خواستگاری بیاید. من آن روز با یكی دیگر از خواهران سپاهی برای خوشه چینی به یكی از روستاهای قوچان رفته بودیم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشین بین راه خراب شد. تقریبا بیش از یكساعت طول كشید تا ماشین درست شود وقتی به خانه رفتم دیدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از این كه دیرآمدم، جریان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود یک ساعت است كه نشسته و كلی معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقایقی خانمها بیرون رفتند و من و محمود تنها شدیم تا حرف بزنیم.
من هم كه آنقدر خجالت میكشیدم و خودم را تو چادر پیچانده بودم و به گلهای قالی خیره شده بودم حتی نگاهش هم نكردم. بین ما سكوت بود تا اینكه آقا محمود گفت: میخواهم دینم كامل شود و قصد من این است ازدواج كنم تا شهید بشوم.
از منطقه جنگی به خانه زنگ زده بود كه نمیتوانم زیاد بمانم. جشن عروسی را راه بیندازید تا من زود بیایم و زود هم برگردم. آمد و گفت میخواهم بروم تهران، می آیی تو هم؟ من خندیدم. گفت:پس بنویس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای كاوه ست. محمود كاوه. می شناسیدشان كه؟ امام نگاهش كرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیرلب زمزمه كرد كه به دعا میمانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش كرد.»(1)

شهید محمود کاوه،سال ١٣٤٠ هجری شمسی در مشهد مقدس متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار میآمد، در دوران ستمشاهی و اختناق، با علما و روحانیون مبارز، از جمله حضرت آیتالله العظمی خامنهای، شهید هاشمینژاد و شهید كامیاب ارتباط داشت. كاوه با علاقه قلبی و مشورت پدر وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، كاوه جزء اولین عناصری بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست و پس از گذراندن دوره آموزش شش ماهه چریكی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن برای حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی(ره) در یک ماموریت شش ماهه به تهران عزیمت كرد و با شروع جنگ تحمیلی، به همراه تعدادی از نیروهای خراسان به جبهههای جنوب اعزام شد.
این شهید در مدت كوتاهی به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد و در این زمان به همراه تعداد كمی نیرو، عملیات آزادسازی منطقه مرزی بسطام را طرحریزی و ٤٥ كیلومتر جاده مرزی را طی یک مرحله و در عرض ٢٤ ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضدانقلاب آزاد كرد؛ در حالی که عناصر ضدانقلاب برای زنده یا مرده او جایزه تعیین كرده بود.
آزادسازی سد بوكان و جاده ٤٧ كیلومتری آن، آزادسازی جاده صائیندژ به تكاب، پاكسازی منطقه كیلر و اشتوزنگ،آزادسازی محور استراتژیك پیرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزیت و نقطه ثقل ضدانقلاب به شمار میآمد و منجر به انهدام مركز رادیوئی آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه «آلواتان» و آزادسازی زندان دولهتو و هلاكت بیش از ٧٥٠ نفر از ضدانقلاب شد،از جمله نبردهای تهاجمی بود كه توسط شهید كاوه و همرزمانش در تیپ ویژه شهدا طرحریزی و به اجرا گذاشته شد.

«به هنگام اعزام گردانها برای انجام ماموریت،ابتدا گردان امام حسین (ع)، سپس گردان امام سجاد (ع) در حالی كه فرماندهی تیپ ( محمود كاوه ) پیشاپیش آنها قرار داشت، حركت خود را برای تصرف ارتفاع ٢٥١٩ آغازكردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسین (ع) پایگاههای ١ و٢ و گردان امام سجاد (ع) پایگاههای ٣و٤ را تصرف كنند. حساسیت دشمن نیز نسبت به شب اول كمتر شده بود و احتمال جدی نمیداد در این محور مجددا عملیات شود، از این رو اجرای آتش و پرتاب منور آنها نیز اندكی كاهش یافته بود.
به هر ترتیب حدود ساعت یک بامداد كه نیروهای پیاده پس از پیمودن مسافت فاصله خط خودی تا دشمن به زیر اهداف مورد نظر رسیدند تا با هماهنگی آتش خودی درگیری را شروع كنند در همین حین گلوله خمپاره كنار برادر كاوه به زمین اصابت كرد و او در جا شهید شد.»(2)
در مراسم تشییع جنازه شهید محمود كاوه، پدر وی درخواست حجتالاسلام طبسی تولیت آستان قدسرضوی را مبنی بر این كه پیكر شهید محمود كاوه در حرم مطهر حضرت رضا(ع) و یا در یكی از حجرههای مخصوص حرم دفن شود نپذیرفت و گفت:«پسرم از ابتدا با بسیجیها بوده و بهتر است در كنار آنها دفن شود.»
«خدا را سپاسگذاریم كه توفیق دست داد تا شما عزیزان لشگر ویژه ی شهدا را در مقرتان زیارت كردم آرزویی بود و یاد نیكی از شماها در دل ما، در زمان اوایل تشكیل این تیپ و لشگر .هر چه ما شنیده بودیم تعریف و تمجید و ستایش قهرمانیها و شجاعتهای این لشگر بود . البته حقیقتا با همه دل عرض می كنم جای این شهید عزیزمان خالی است. شهید محمود كاوه و همه شهدا، چه سرداران و چه بقیه برادرانی كه به شهادت رسیده اند؛ اما خوب بعضی ها را انسان از نزدیک می شناسد، فضایل آنها را می داند، ارزشهایی را كه گاهی در یک انسان، در یک جوان جمع شده از نزدیک لمس میکند و ای عزیزان محمود كاوه از این قبیل بود. در او ارزشهایی بود كه برای یک جوان مسلمان ایده آل بود . فراموش نمیكنم همین شهید محمود كاوه بچه ای بود، پدرش دستش را می گرفت، او را به مسجدی كه من آن جا صحبت می كردم و تفسیر می گفتم می آورد، ،جوانها پرواز كردند و ما ماندیم ( گریه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانیم.كم سعادتی ماست،ما كه به اصطلاح پیشكسوت آنها بودیم ماندیم، همچنان در لجن و در عالم ماده .(3)
1) فاطمه عماداسلامی(همسر شهید)
2)راوی تیپ ویژه١٥٥شهدا
3)سخنانی از رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در مورد شهید کاوه
نظر شما