اختلاف نظر بین مفسران و علمای تاریخ

ذوالقرنین طرفدار عدالت بود و از ظلم و ستم دورى می‌كرد/آیا اسكندر همان ذوالقرنین است؟

|
۱۳۹۰/۰۷/۱۹
|
۰۹:۱۴:۵۶
| کد خبر: ۸۱۳۸۵
ذوالقرنین طرفدار عدالت بود و از ظلم و ستم دورى می‌كرد/آیا اسكندر همان ذوالقرنین است؟
چقدر خوب بود كه او بیدار می‌شد و این قدرتها را در راه رفاه بشر به كار می‌انداخت و این فكر را می‌كرد كه سرانجام كارش چه خواهد شد؟
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، تاریخ گذشتگان آئینه عبرت است و بر ما لازم است در این نكته فكر كنیم كه آیا این قدرتها و امكانات كه در اختیار انسانها قرار می‌گیرد در چه راه بكار گرفته می‌شود؟ آیا در راه تأمین رفاه بشر یا در راه تخریب جهان و بدبختى انسانها؟آیا اسكندر با آنهمه تلاشها و توسعه طلبی‌ها و غارتها و كشتارها چه كرد؟و عاقبت كجا رفت؟
چقدر خوب بود كه او بیدار می‌شد و این قدرتها را در راه رفاه بشر به كار می‌انداخت و این فكر را می‌كرد كه سرانجام كارش چه خواهد شد؟ فردوسى می‌گوید:

اگر چرخ گردون كشد زین تو
سرانجام خشتست بالین تو
اگر شاه گردى سرانجام چه ؟
زآغاز تخت و زفرجام چه ؟
دلت را بتیمار چندین مبند
بس ایمن مشو بر سپهر بلند
تو بى جان شوى او بماند دراز
حدیثى درازست چندین مناز
تو از آفریدون فزونتر نه اى
چو پرویز با تخت و افسر نه اى
چو جمشید دیوت بفرمان نبود
چو كاوس گردونت ایوان نبود
ستاند دهد دیگرى را دهد
جهان خوانیش بى گمان برجهد
جهان سر بسر حكمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است

شاعران بزرگ و سخن سرایان معروف ایران درباره كمتر كسى مانند اسكندر شعر گفته و از این راه هوشمندان را به بى ثباتى زندگانى دنیا و عبرت آموزى متنبه ساخته و به بهره‌بردارى از فرصتهاى زندگى ترغیب نموده‌اند:

سكندر كه از علم با بهره بود
به دین و خرد در جهان شهره بود
بعقل و بدانش سرافراز بود
زشاهان به انصاف ممتاز بود
چو در جنگ بردى شمشیر دست
فتادى در اجرام اختر شكست
شدى تیره چون عرض دادى سپاه
زگرد سواران رخ مهر و ماه
برفت از جهان با هزاران دریغ
نه او را سپه مانع آید نه تیغ
اگر دافع مرگ بودى سپاه
سكندر بدى در جهان پادشاه
سكندر بسى گرد گیتى شتافت
ولى چشمه زندگانى نیافت
چو او را چنین بود انجام كار
ترا حال چون باشد از روزگار
گرفتم كه عالم گرفتى تمام
جهانگشت چاكر فلك شد غلام
نآخر چو كوس اجل كوفت مرگ
بریزد گل زندگى بار و مرگ
حیاتیكه او را ممات از قفا است
اگر آب خضر است آن بیوفا است

آیا اسكندر همان ذوالقرنین است؟
قرآن در سوره كهف سه بار از ذوالقرنین نام برده و این خصوصیات را براى او بیان نموده است:

1 -ما ذوالقرنین را بر زمین تسلط و تمكین بخشیدیم و آنچه را كه براى استوارى حكومت و اكمال فتوحات خود لازم داشت در اختیارش ‍ نهادیم.

2 -سه پیشروى مهم نصیب دوالقرنین شد، اول نفوذ (و لشكر كشى  در سمت غرب ، دوم نفوذ (و لشكركشى) در سمت شرق ، سوم هجوم به طرف بلاد كوهستانى و دشتهاى شمال شرقى براى جلوگیرى از یاءجوج و ماءجوج (قبایل وحشى بیابانى كه در شمال شرقى می‌زیسته اند) و ساختن «سد» بخاطر مسدود كردن راه تجاوز آنها.

3 -ذوالقرنین طرفدار عدالت بود و از ظلم و ستم دورى می‌كرد و از ضعفا و ناتوانان حمایت می‌نمود.

4 - او به خدا و آخرت ایمان داشت.

5 - او حرص به ثروت اندوزى نداشت از اینرو پس از ساختن سد، مغلوبین خواستند مالى فراهم كنند و به او بدهند، او نپذیرفت و گفت: آنچه خدا به من عطا كرده مرا از اموال شما بى‌نیاز خواهد كرد.
اینك در این باره سؤال می‌شود كه آیا ذوالقرنین با این خصوصیات چه كسى بوده است؟

اختلاف نظر بین مفسران و علماى تاریخ درباره ذوالقرنین
آیت الله حسین نوری همدانی در کتاب خود با عنوان "داستان باستان" با توجه به این آیات و نظریه وجود اسکندر به عنوان ذوالقرنین می‌گوید: بین مفسران و علماى تاریخ، آراء و گفتگوهاى بسیار به میان آمده است و در روایاتى كه مربوط به ذوالقرنین هست نیز اختلاف وجود دارد.

در مورد اسم ذوالقرنین ، در بعضى از روایات آمده ، نام او ((عیاش )) بود و در بعضى دیگر آمده اسم او ((اسكندر)) بود و در پاره اى اسم او ((مرز یابن مرز به یونانى )) و در برخى دیگر اسم او ((مصعب بن عبدالله بن قحطان )) و در بعضى ((صعب بن ذى المراثد)) و در بعضى دیگر ((عبدالله بن ضحاك )) و... آمده است.

فخر رازى در تفسیر خود اصرار دارد كه ذوالقرنین همان اسكندر مقدونى است و در این باره گفتارى دارد كه خلاصه اش این است: قرآن دلالت می‌كند كه قلمرو حكومت ذوالقرنین تا به آخر غرب و شرق و سمت شمال رسید و بنابر شهرت تاریخى كسى كه حكومتش به این حد رسید، جز اسكندر شخص دیگرى نیست ، چه آنكه اسكندر بر تمام كشورها مسلط شد سپس به مصر رفت اسكندریه را ساخت و سپس وارد شام شد و هر جا قدم می‌نهاد آنجا را فتح می‌كرد، بر ایران و هند و چین و... تسلط یافت وقتى كه قرآن ذوالقرنین را چنین معرفى می‌كند كه بر همه جا تسلط یافت و در تاریخ ثابت شده كه اسكندر قاف تا فاف عالم را گرفت پس ذوالقرنین همان اسكندر است.

در گفتار فخر رازى چند اشكال وجود دارد: نخست اینكه كسى كه از نظر تاریخ بر مشرق و مغرب و شمال و جنوب تسلط یافته باشد، تنها اسكندر نیست ، بلكه افرادى نیز مثل كورش ، بخت النصر و... چنین استیلاء پیدا كردند.

دوم اینكه قرآن ، ذوالقرنین را مؤ من به خدا و روز قیامت و یگانه پرست معرفى می‌كند، در صورتى كه اسكندر از ستاره پرستان بود و نقل كرده اند كه حیوانى را براى ستاره مشترى ذبح نمود.

سوم اینكه : در هیچیك از تواریخ ذكر نشده كه اسكندر مقدونى سد یاءجوج و ماءجوج را ساخته باشد.

چهارم اینكه : اسكندر در راه كشورگشائى ، افراد بسیارى را كشت و خونریزى در عالم بپا كرد، در صورتى كه قرآن ، ذوالقرنین را عادل و مهربان و مخالف ظلم معرفى كرده است ...

علامه سید هبة الدین شهرستانى می‌گوید: ذوالقرنین یكى از پادشاهان تبابعه یمن بوده است و چون یمن با حجاز مجاور هم بوده اند مردم حجاز از پیغمبر (ص ) جویاى جریان و داستان او گردیدندو قرآن به خواست آنها پاسخ مثبت داد و شرح حال او را بیان كرد.

اخیرا آقاى ابوالكام آزادوزیر اسبق فرهنگ هندوستان با تحقیقات دامنه دار و ذكر قرائنى در مقام اثبات این نكته برآمده است كه منظور از ذوالقرنین ، كورش كبیر است و تمام علائم و اوصافى كه قرآن در مورد ذوالقرنین گفته با اوصاف كورش تطبیق می‌كند.

آقاى علامه طباطبائى نیز این قول را قابل انطباقتر از اقوال دیگر با قرآن و قابل قبولتر می‌داند.

وارث ملك كیان
دنیا با تحولات و دگرگونی‌هائى كه در اوضاع خود دارد، راستى عجیب است و عجیب تر آنكه انسانها با دیدن این سراى رنگارنگ دل به آن می‌بندند و احیانا در راه آن ، دین هم می‌فروشند.

اینك براى ترسیم این معنا باز تاریخ را ورق می‌زنیم و در این آئینه عبرت ، چهره دیگرى را می‌بینیم: دارا فرزند بهمن بن گشتاسب بن سهراب بن كیخسرو كه یكى از سلاطین بزرگ و معروف ایران است ، در اوج شكوه می‌زیست ، آوازه كشورگشائى و اقتدار و عظمت او به همه جا رسیده و در اندك زمانى همه گردن فرازان آن عصر را تحت فرمان آورد، پادشاهان قدرتمند خدمت آستانش را موجب افتخار و سرافرازى می‌دانستند.

در پهنه گیتى فقط ((فیلقوس ))كه قیصر و فرمانفرماى كشور مقتدر روم بود با وى از در مبارزه وارد شدو سر از فرمان او تافت وقتى كه این مطلب را گزارشگران به ((دارا))گزارش دادند، او مانند تنوره آتش فشان مشتعل گردیدو فورا با سپاه بیكران خود فرمان داد تا براى سركوبى وى متوجه روم شوند.

قیصر پس از اطلاع از این امر با تجهیز سپاه ، براى مقابله ، حركت كرد.دو سپاه مجهز و نیرومند دارا و قیصر در برابر هم صف آرائى كردند و بى امان به جنگ پرداختند، طولى نكشید كه سپاه قیصر درهم شكسته شد، تا آنجا كه خود قیصر، ناگزیر جبهه جنگ را پشت سر گذارده ، به قلعه اى پناهنده گردید دارا قیصر را اجبارا از قلعه بیرون كشیدولى كشور روم را به او بخشید، اما با این قرارداد كه هر سال هزار تخم طلا كه هر تخمی‌به وزن چهل مثقال باشد، به خزانه ایران تسلیم نماید.

مدت چهارده سال این خراج سنگین مرتبا از طرف فیلقوس امپراطور روم به خزانه دولتى ((دارا)) تسلیم می‌شدولى در طى این مدت ((دارا)) فرزند خود را كه او نیز ((دارا)) نامیده می‌شد و معمولا آن را داراى اصغر می‌گفتند و بسیار نزد پدر محبوب بود، به عنوان ولیعهدى به جاى خود برگزید، از آنطرف فیلقوس نیز داراى فرزندى به نام اسكندر گردید.
بالاخره پیمانه عمر دارا پر شد و همچون دیگران كه روزگارى خاكپایش ‍ زینت بخش چهره مردم بود، اسیر خاك زیر پاى مردم گردید.

فرزندش دارا كه او را چنانكه گفتیم ((داراء اصغر)) می‌خواندند بجاى او نشست ، از آن سوى فیلقوس قیصر روم نیز با جهان وداع كرد، پسرش ‍ اسكندر به جاى او زمام امور را بدست گرفت ، اسكندر تخمهاى زرین را كه هر سال پدرش به خزانه دارا می‌فرستاد قطع كرد و از دادن این باج ، سر برتافت .

وقتى كه براى داراء اصغر مخالفت اسكندر، آشكار شد، نخست قاصدى نزد اسكندر فرستاد و مطالبه باج معهود كرد، اسكندر در پاسخ او گفت : از قول من به ((دارا)) بگوئید آن مرغى كه تخمهاى طلا به وجود می‌آورد از دنیا رفت ، دارا از این سخن سخت ناراحت شده یك گوى و چوگان و مقدارى كنجد براى اسكندر فرستاد و در ضمن پیغام داد كه تو هنوز كودكى و لذا شایسته است كه با این گوى و چوگان چون طفلان بازى كنى و پنجه در پنجه مردان نیندازى و این مقدار كنجد نمونه اى است از عدد لشكر و شماره سپاه من كه معادل هر دانه آن هزار مرد صف شكن دارم ، بنابراین اگر در ایصال باج كاهلى كنى خاطر و اطمینان داشته باش كه همچون گوى در خم چوگان ترا حیران و بى سر و سامان خواهم ساخت .

به محض رسیدن این پیام به اسكندر، اسكندر در پاسخ او چنین نوشت: اى دارا! از پیام تو فال نیك به خاطر من رسید، چه آنكه امیدوار شدم كه به توفیق الهى همانطور كه گوى در خم چوگان مقهور است و چوگان بر آن مسلط می‌باشد، كشور و آب و خاك تو نیز مقهور و مسخر اراده قدرت من خواهد شد و چوگان اراده من بر كشور تو مسلط خواهد گشت، سپس در برابر كنجد، مقدارى حنظل فرستاد یعنى: بزودى مذاق تو از چاشنى حنظل قهر و غلبه من تلخ خواهد شد، بارى به حكم و ان الحرب اولها الكلام یعنى جنگ از سخن آغاز می‌شود، كم كم میان دارا و اسكندر، آتش جنگ فروزان گردید، سپاه روم و ایران در برابر هم قرار گرفتند، در یكى از روزهاى جنگ دارا از اردوگاه خود برگشته ، خسته و كوفته، در بارگاه استراحت كرده بود، كه ناگهان دو نفر از دربانان او كه در دربار او تقرب زیاد داشتند، با خنجرهاى بران بر او حمله كرده و سینه اش را شكافتند و پس از انجام این كار با عجله تمام به میان سپاه اسكندر گریختند.

اسكندر از این حادثه مطلع شد با تعجیل هر چه بیشتر، خود را به بالین دارا رساندوارث ملك كیان هنوز رمقى از حیات داشت ، چشمش به چهره دشمن كه بر روى سینه او خم شده بود افتاد. آه جانكاه و سردى كشید.

اسكندر سر ((دارا)) را به بالین گرفته و بوسید و سوگند یاد كرد كه من به این موضوع امر نكرده ام ، دارا از اسكندر التماس و خواهش كرد كه قاتلان را به كیفر برساندو دخترش را همسر خود گرداندو بیگانه را حاكم ایران قرار ندهد.

اسكندر اطمینان داد كه وصایاى دارا را اجرا خواهد كرد.
و به این ترتیب طومار زندگى و سلطنت دارا درهم نوردیده شد و مدت پادشاهى او چهارده سال بود.

او در لحظات آخر عمر گفت : ((اى اف بر این دنیا! به شاه شاهان و صاحب هفت اقلیم بنگر كه مجروح و تنها دور از یاران و دوستان بر روى خاك افتاده در حالى كه شوكتش پایان یافته و هلاكتش نزدیك شده است ، از آنچه می‌بینى عبرت بگیر، پیش از آنكه خود عبرت ناظران دیگر گردى !))

و به گفته نظامی‌در اسكندرنامه وقتى كه اسكندر به بالین دارا آمد، دارا گفت :
اگر تاج خواهى ربود از سرم
یكى لحظه بگذار تا بگذرم
چو من زین ولایت گشودم كمر
تو خواه افسر از من ستان خواه سر
پس از درگذشت دارا، قلمرو فرمانروایى اسكندر، توسعه یافت ولى دیرى نپائید كه پیمانه اسكندر نیز پر شد كه شرح آنرا مستقلا خاطرنشان ساختیم .

سخنى چند درباره ((اهرام)) مصر
بشر گاهى بر اثر مستى غرور و طغیان، آنچنان روح تكبر بر مغزش مسلط می‌شود كه حتى می‌خواهد پس از مرگش عالى ترین و پرشكوهترین قبرها را داشته باشد، حال اگر براى ساختن این قبرها حق میلیونها نفر حیف و میل شودو هزاران نفر در این راه كشته شوند و یا به سختى و مرگ تدریجى بیفتند. هیچ مانعى نخواهد داشت.

یكى از شواهد معروف براى این موضوع، ((اهرام سه گانه)) مصر است، این سه اهرام ، در نزدیكى قاهره در 8 كیلومتر و سیصد مترى رود نیل در محلى موسوم به ((جیره )) قرار دارندو از بزرگترین ابنیه و آثار باستانى كشور مصر به شمار می‌روند.

انگیزه ساختن این اهرام این بوده كه ، فراعنه و ملوك مصر، همانگونه كه در زندگى با سایر مردم امتیاز داشتندو حتى بعضى از آنها خود را خداى مردم می‌دانستند، خواستند پس از مرگشان ، قبرشان نیز با قبور سایر مردم فرق داشته باشد از این رو به ساختن اهرام مشغول شدند.

این اهرام در عهد ((زوسر)) امپراطور مصر باستان از فراعنه سلسله سوم بنا گردید. در این دوره اولین قبر از آجر بنام ((مستبه )) و قبر سنگى بنام ((پیرامیدها)) كه همان اهرام باشد بوجود آمد.
این اهرام كه براى خصوص دفن فراعنه مصر بوجود آمده از راهروهاى تودر تو و خطرناكى تشكیل شده است كه فقط یكى از آنها بمقبره ختم می‌شود.
بگفته دانشمند معروف فرید وجدى در دائرة المعارف : ((بزرگترین هرم از سه هرم نامبرده ، بلندیش از سطح زمین 150 متر است و هر ضلع (پهلو) آن معادل با 235 متر می‌باشد و بطور كلى 250 ملیون متر مكعب ساختمان در آن بكار رفته است ))
و بگفته مفسر معروف طنطاوى ، سنگهائیكه براى بناى هرم اول بكار رفته براى ساختن دیوارى در اطراف همه زمین كشور مصر، كافى است !
در دائرة المعارف فرهنگ و هنر درباره ((هرم بزرگ جیره )) آمده: هرم بزرگى كه نزدیك قاهره دیده می‌شود، از اولین عجائب هفتگانه دنیا است ، كه تا این زمان وجود دارد و گذشت زمان و حوادث ، نتوانسته است خللى در اركانش ایجاد كند، سطح قاعده هرم جیره ، مربعى است كه هر ضلع آن 233 متر است و این هیولاى حیرت انگیز، متكى به سطحى است كه مساحتش بالغ بر 54 هزار متر است و ارتفاعش 147 متر است.

بر اثر عوامل جوى تاكنون 12 متر از ارتفاعش كاسته شده ، حجم این توده عظیم سنگ ، سابقا دومیلیون و هفتصد هزار متر مكعب كه شامل وزنى معادل 8 میلیارد كیلو بود.

بناى عظیم روى قاعده سنگى هرم بسیار دقیق است ، به طورى كه معماران امروز حیرانند كه در آن زمان با چه وسائلى به این دقت ترازو و اندازه گیرى شده است.

راهرو ورودى هرم ، مختصر خمیدگى دارد كه یك راست بطرف شمال می‌رود، اگر یك خط فرضى از آخر راهرو ادامه یابد با چند درجه اختلاف ، پائین تر به قطب منتهى می‌شود، این اختلاف به علت محور زمین است كه در طول این مدت پیدا شده است .

یكى از دانشمندانى كه درباره اهرام تحقیق كرده است می‌گوید: 800 میلیون قطعه سنگ را از فاصله 980 كیلومترى آورده و روى هم چیده اند و بنائى ساخته اند تا جسد مومیائى شده فرعون و ملكه را در زیر آن دفن كنندو خود دخمه كه مدفن اصلى است و محلى است بزرگ ، فقط از 5 قطعه سنگ یك پارچه رخام و مرمر كه چهار قطعه سنگ بزرگ به عنوان دیوار و یك قطعه دیگر به عنوان سقف این دخمه برپا شده است .

براى تصور قطر و وزن سنگى كه سقف را تشكیل می‌دهد، كافى است بدانیم كه چندین میلیون قطعه سنگ بزرگ را تا نوک اهرام روى همین سقف چیده اند و این سقف در حدود 5 هزار سال است كه این وزن را تحمل می‌كند.

درباره شگفتى بنا و ساختمان اهرام ، مطالب بسیارى گفته شده است كه از جمله اینكه به روایت مرحوم صدوق ، ((حمادویه بن احمد بن طولون )) تصمیم گرفت كه دو هرم از اهرام سه گانه را خراب كند، هزار نفر كارگر را ماءمور آن كرد، آنان یكسال در اطراف آن دو هرم به كار ویران كردن ادامه دادند، بى آنكه نتیجه بگیرند، خسته شدند و از آن دست كشیدند.

به نظر ما این تمدن نیست ، بلكه آثار جنایت و استعمال و استثمار طاغوتها در طول تاریخ است و اكنون نیز باید به این عنوان به آن نگریست ، با توجه به اینكه براى ساختن آن ، هزارها نفر كشته و بدبخت و بى خانمان گشتند.
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه