خاطراتی از فرقه گمراه شده فرقان
ماجرای ترور آیت الله سید رضی شیرازی و استخاره برای رفتن به آمریکا
با خودم گفتم، شاید اشتباه گرفته یا حرفی دارد. همین كه ایستادم تا صحبت كنم، او به طرف من نشانه گرفت. دستم را كه به طرفش بردم كه چرا میخواهی بزنی، شلیك كرد.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، سوءقصد نسبت به جان آیتالله سید رضی حسینی شیرازی از عالمان تهران در مردادماه 1358، دستمایهای شد برای پژوهشگران كه ترورهای فرقان را كور و غیرهوشمند قلمداد كنند. آیتالله شیرازی اما، این تلقی را باطل و ناشی از ناآگاهی این طیف از پیشینیه سیاسی خود و خاندانش ارزیابی میكند. وی ناگفتههایی را از ترور نافرجامش تعریف میکند که پایگاه اطلاع رسانی معظم له آن را منتشر کرده است:
یكی از روزهای تیر ماه 1358 بود، از مسجد، تك و تنها، در هوای گرم، خیلی آرام میآمدم به طرف كوچه سوم، كه یك طرفش به كوچه مسجد و یك طرفش به كوچه ابن سینا میخورد. هیچ كس در كوچه نبود. دیدم جوانی حدود 16،17 سال، از پشت سر من میآمد. كوچه را طی كرد تا سر كوچه. نگاهی به دو طرف كوچه كرد و برگشت، تا رسید مقابل من. همینطور نگاهش میكردم، هیچ احتمالی به ذهنم نرسید. حتی نگاه كردم كه این بچه كیست كه من تا به حال او را ندیدهام ظاهر مذهبیای هم نداشت؛ شلوار مخملی پوشیده بود و پیراهن سفید و قد كوتاهی داشت.
وقتی رسید جلوی من، دیدم دست كرد در جیبش و هفت تیرش را در آورد. تازه من فهمیدم كه مقصودش چیست. خشاب تفنگ را جلوی خود من گذاشت. ایستادم و خواستم با او صحبت كنم و ببینم حرفش چیست، شاید اشتباه گرفته یا حرفی دارد. همین كه ایستادم كه صحبت كنم، او به طرف من نشانه گرفت. دستم را كه به طرفش بردم كه چرا میخواهی بزنی، شلیك كرد. یك تیر به دستم خورد. تیر دوم از بالای عمامهام رد شد و خورد به دیوار. تیر سوم خورد به پای راستم (كه حالا در پای راستم یك میله هست). پایم شكست و نشستم. داد زدم كه؛ «مردم بیایید». او مسلط بر من بود، چون كوچه كوچك بود و هیچكس در آن نبود. فقط در پشت دری كه من جلویش افتاده بودم زنی گریه میكرد. ولی كسی هم در را باز نكرد. فهمیده بوده كه این حادثه اتفاق افتاده.
چهارمین تیر به شریان من خورد و خون جاری شد. مجموعاً پنج گلوله زد، كه یكی به دیوار خورد و چهار تا به من اصابت كرد. پیشخدمتی داشتم كه در حیاط، باغچه را آب میداد. از بس من صدا كردم، آمد به كوچه و وقتی او آمد، ضارب در رفت. چیزی كه میخواهم بگویم این است كه این ضارب در كوچه خلوتی كه هیچكس در آن نبود از پشت سر من آمد و تا انتهای كوچه رفت و سپس برگشت تا به روبروی من رسید. میخواست دقت كند كه كسی در آن اطراف نباشد. او میتوانست در كوچه و از پشت سر مرا بزند و هیچكس نمیفهمید. من فكر میكردم ضارب تنهاست، ولی وقتی فرار كرد دیدم یك موتوری در انتهای كوچه منتظر اوست كه سوار شدند و فرار كردند.
بعد كمیته را خبر كردند و مردم آمدند و شلوغ شد. ما را بردند به بیمارستان 501 ارتش. آنجا یكی دو شب ماندیم. آقایان آمدند و اظهار محبت كردند، آقای محمود طالقانی، آقای اشراقی و.... بعد از آن من را منتقل كردند به بیمارستان پارس. پنجاه روز در بیمارستان پارس بودم. مرحوم امام (ره) به دكتر یزدی (كه در آن زمان وزیر امور خارجه بودند) گفته بودند كه: «چرا فلانی نمیرود خارج و چرا معطل میكند؟» مكرر پیغام دادند و دكتر گفتند: «آقا میگویند كه چرا نمیروید ؟» گفتم «استخاره میكنم». در آن زمان هنوز روابط ایران و آمریكا به هم نخورده بود. ما هم استخاره كردیم برای آمریكا كه خوب آمد و جاهای دیگر بد آمد. رفتیم آمریكا و از سینه به پایین توی گچ بودیم. دو ماه در تهران در گچ بودیم و بعد رفتیم آمریكا، در بیمارستان نیوكلینیك كه در رچستر است. تقریباً دو ماه نیز در آنجا بستری بودم و بعد آمدم بیرون و در آمریكا هم داستان مفصلی وجود دارد راجع به اینكه در روزنامهها چه حرفها و دروغهایی نوشتند كه آن هم جالب است. رفتن ما مصادف بود با به هم خوردن روابط ایران و آمریكا.
ادامه دارد...
یكی از روزهای تیر ماه 1358 بود، از مسجد، تك و تنها، در هوای گرم، خیلی آرام میآمدم به طرف كوچه سوم، كه یك طرفش به كوچه مسجد و یك طرفش به كوچه ابن سینا میخورد. هیچ كس در كوچه نبود. دیدم جوانی حدود 16،17 سال، از پشت سر من میآمد. كوچه را طی كرد تا سر كوچه. نگاهی به دو طرف كوچه كرد و برگشت، تا رسید مقابل من. همینطور نگاهش میكردم، هیچ احتمالی به ذهنم نرسید. حتی نگاه كردم كه این بچه كیست كه من تا به حال او را ندیدهام ظاهر مذهبیای هم نداشت؛ شلوار مخملی پوشیده بود و پیراهن سفید و قد كوتاهی داشت.
وقتی رسید جلوی من، دیدم دست كرد در جیبش و هفت تیرش را در آورد. تازه من فهمیدم كه مقصودش چیست. خشاب تفنگ را جلوی خود من گذاشت. ایستادم و خواستم با او صحبت كنم و ببینم حرفش چیست، شاید اشتباه گرفته یا حرفی دارد. همین كه ایستادم كه صحبت كنم، او به طرف من نشانه گرفت. دستم را كه به طرفش بردم كه چرا میخواهی بزنی، شلیك كرد. یك تیر به دستم خورد. تیر دوم از بالای عمامهام رد شد و خورد به دیوار. تیر سوم خورد به پای راستم (كه حالا در پای راستم یك میله هست). پایم شكست و نشستم. داد زدم كه؛ «مردم بیایید». او مسلط بر من بود، چون كوچه كوچك بود و هیچكس در آن نبود. فقط در پشت دری كه من جلویش افتاده بودم زنی گریه میكرد. ولی كسی هم در را باز نكرد. فهمیده بوده كه این حادثه اتفاق افتاده.
چهارمین تیر به شریان من خورد و خون جاری شد. مجموعاً پنج گلوله زد، كه یكی به دیوار خورد و چهار تا به من اصابت كرد. پیشخدمتی داشتم كه در حیاط، باغچه را آب میداد. از بس من صدا كردم، آمد به كوچه و وقتی او آمد، ضارب در رفت. چیزی كه میخواهم بگویم این است كه این ضارب در كوچه خلوتی كه هیچكس در آن نبود از پشت سر من آمد و تا انتهای كوچه رفت و سپس برگشت تا به روبروی من رسید. میخواست دقت كند كه كسی در آن اطراف نباشد. او میتوانست در كوچه و از پشت سر مرا بزند و هیچكس نمیفهمید. من فكر میكردم ضارب تنهاست، ولی وقتی فرار كرد دیدم یك موتوری در انتهای كوچه منتظر اوست كه سوار شدند و فرار كردند.
بعد كمیته را خبر كردند و مردم آمدند و شلوغ شد. ما را بردند به بیمارستان 501 ارتش. آنجا یكی دو شب ماندیم. آقایان آمدند و اظهار محبت كردند، آقای محمود طالقانی، آقای اشراقی و.... بعد از آن من را منتقل كردند به بیمارستان پارس. پنجاه روز در بیمارستان پارس بودم. مرحوم امام (ره) به دكتر یزدی (كه در آن زمان وزیر امور خارجه بودند) گفته بودند كه: «چرا فلانی نمیرود خارج و چرا معطل میكند؟» مكرر پیغام دادند و دكتر گفتند: «آقا میگویند كه چرا نمیروید ؟» گفتم «استخاره میكنم». در آن زمان هنوز روابط ایران و آمریكا به هم نخورده بود. ما هم استخاره كردیم برای آمریكا كه خوب آمد و جاهای دیگر بد آمد. رفتیم آمریكا و از سینه به پایین توی گچ بودیم. دو ماه در تهران در گچ بودیم و بعد رفتیم آمریكا، در بیمارستان نیوكلینیك كه در رچستر است. تقریباً دو ماه نیز در آنجا بستری بودم و بعد آمدم بیرون و در آمریكا هم داستان مفصلی وجود دارد راجع به اینكه در روزنامهها چه حرفها و دروغهایی نوشتند كه آن هم جالب است. رفتن ما مصادف بود با به هم خوردن روابط ایران و آمریكا.
ادامه دارد...
نظر شما