بررسی زندگی اندیشمندان

جمله‌ای که دستگاه مغز شریعتی را افتتاح کرد و او را در فلسفه انداخت

|
۱۳۹۰/۰۷/۲۴
|
۱۰:۳۹:۵۳
| کد خبر: ۸۲۱۸۶
جمله‌ای که دستگاه مغز شریعتی را افتتاح کرد و او را در فلسفه انداخت
با این‌ جمله‌ دستگاه‌ مغز من‌ افتتاح‌ شد و هنوز از آن‌ لحظه‌ دارد كار می‌كند. كتابهایی‌ كه‌ پیش‌ از این‌ می‌خواندم‌ عادی‌ بود اما از اینجا به‌ بعد افتادم‌ توی‌ اندیشیدن‌.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، دکتر علی شریعتی درباره فلسفه و علاقه‌اش به این رشته علمی می‌گوید: فلسفه‌ در من‌ تنها از طریق‌ خواندن‌ و تحصیل‌ و تعلیم‌ راه‌ نیافته‌ است‌، در ژنهای‌ من‌ رسوخ‌ یافته‌ است‌، آن‌ را از اجدادم به‌ ارث‌ برده‌ام‌.

شریعتی همچنین درباره شروع تفکر فلسفی در زندگی‌اش می‌گوید: نخستین‌ جمله‌ای‌ را كه‌ در یك‌ كتاب‌ بسیار جدی‌ فلسفی‌ خواندم‌ و همچون‌ پتكی‌ بود كه‌ بر مغزم‌ فرو كوفت‌ و به‌ اندیشه‌ای‌ درازم‌ فرو برد، اندیشه‌های‌ مغز بزرگ‌» بود از مترلینگ‌ ترجمه‌ منصوری‌ (ذبیح‌ الله‌) و نخستین‌ جمله‌اش‌ این‌ بود: «وقتی‌ شمعی‌ را پف‌ می‌كنیم‌ شعله‌اش‌ كجا می‌رود؟».

نوشته‌ای که در ادامه خواهد آمد قسمتی از "گفتگوهای تنهایی" است:
سرشت‌ مرا با فلسفه‌، حكمت‌ و عرفان‌ عجین‌ كرده‌اند. حكمت‌ در من‌ نه‌ یك‌ علم‌ اكتسابی‌، اندوخته‌هایی‌ در كنج‌ حافظه‌، بلكه‌ در ذات‌ من‌ است‌، صفت‌ من‌ است‌ و چنان‌ كه‌ وزن‌ دارم‌، غریزه‌ دارم‌، گرما دارم‌، یعنی‌ موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ این‌ صفات‌ و حالات‌، موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ حكمت‌، فلسفه‌، فلسفه‌ در آب‌ و گل‌ من‌ است‌، در جوهر روح‌ من‌ است‌ و به گفته‌ یكی‌ از دوستانم‌ كه‌ به‌ شوخی‌ می‌گفت‌: حتی‌ در قیافه‌ام‌، بدنم‌، رفتارم‌، سخنم‌، سكوتم‌...

فلسفه‌ در من‌ تنها از طریق‌ خواندن‌ و تحصیل‌ و تعلیم‌ راه‌ نیافته‌ است‌، در ژنهای‌ من‌ رسوخ‌ یافته‌ است‌، آن‌ را از اجدادم به‌ ارث‌ برده‌ام‌. اجداد من‌ همه‌ فیلسوف‌ بوده‌اند. بی‌استثناء، از پدرم‌ گرفته‌ بوده‌ام‌، فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌! این‌ را بزرگ‌ترها همه‌ می‌گویند: «از همان‌ اول‌ با همه‌ بچه‌ها فرق‌ داشتی‌، هیچ‌ وقت‌ بازی‌ نمی‌كردی‌ و میل‌ به‌ بازی‌ هم‌ نداشتی‌، اصلاً هم‌بازی‌ نداشتی‌. هم‌سالانت‌ همیشه‌ تو را مثل‌ یك‌ آدم‌ بزرگ‌ نگاه‌ می‌كردند، حتی‌ توی‌ كوچه‌ كه‌ بچه‌های‌ همسایه‌ لانكا و فیلم‌ و توشله‌ و گرگن‌ بهوا و جفتك‌ پشتك‌ و الی‌ لمبك‌ بازی‌ می‌كردند وقتی‌ تو رد می‌شدی‌ سرت‌ را پایین‌ می‌انداختی‌ و حتی‌ زیر چشمی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌كردی‌ و می‌گذشتی‌ و آنها هم‌ تا تو را می‌دیدند دست‌ از كار می‌كشیدند و رد كه‌ می‌شدی‌ كارشان‌ را از سر می‌گرفتند؛ حتی‌ بعضی‌ از آنها از تو هم‌ بزرگ‌تر بودند».

توی‌ خانه‌، توی‌ مهمانی‌های‌ خانوادگی‌، بچه‌ها دور هم‌ جمع‌ می‌شدند و شلوغ‌ می‌كردند، بزرگ‌ترها هم‌ دور هم‌ می‌نشستند و حرف‌ می‌زدند و می‌گفتند و می‌خندیدند، اما تو در این‌ میانه‌ غالباً ساكت‌ بودی‌، گوشه‌ای‌ می‌نشستی‌ و گاه‌ به‌ این‌ بزرگترها نگاه‌ می‌كردی‌ و با دقت‌ گوش‌ می‌دادی‌ و گاه‌ نگاه‌ می‌كردی‌ و اصلاً گوش‌ نمی‌دادی‌، حواست‌ جای‌ دیگری‌ بود، توی‌ خودت‌، معلوم‌ نبود كجا؛ گاهی‌ با خودت‌ حرف‌ می‌زدی‌، می‌خندیدی‌، اخمهایت‌ را به‌ هم‌ می‌كشیدی‌، غرق‌ خیالهای‌ نامعلومت‌ می‌شدی‌ و ما غالباً متوجه‌ می‌شدیم‌ و دستت‌ می‌انداختیم‌ و تو خجالت‌ می‌كشیدی‌ و هیچ‌ نمی‌گفتی‌ و باز...

از همان‌ وقتها این‌ صفات‌ مشخص‌ تو بود: میل‌ به‌ تنهایی‌، سكوت‌، با خود حرف‌ زدن‌ و فكر كردن‌ دائم‌، تنبلی‌ در كار، حواس‌ پرتی‌ خارق‌ العاده‌، بی‌نظمی‌ و بی‌قیدی‌ در همه‌ چیز، نداشتن‌ مشق‌ و خط‌ و كتاب‌ و قلم‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ درس‌ و كلاس‌ و معلم‌ و عشق‌ به‌ خواندن‌ و كتاب‌ و صحافی‌ كتابها و چیدن‌ كتابها... و پدرت‌ اغلب‌ جوش‌ می‌زد كه‌: «این‌ چه‌ جور بچه‌ است‌، این‌ همه‌ معلم‌هایت‌ گله‌ می‌كنند، پیشم‌ شكایت‌ می‌كنند، آخر تو كه‌ شب‌ و روز كتاب‌ می‌خوانی‌، كتابهایی‌ كه‌ حتی‌ درست‌ نمی‌فهمی‌، یك‌ ساعت‌ هم‌ كتاب‌ خودت‌ را بخوان‌، این‌ بچه‌ چقدر دله‌ است‌ در مطالعه‌ و چقدر خسیس‌ در درس‌ خواندن‌؛ اصلاً مثل‌ اینكه‌ دشمن‌ درس‌ و مشق‌ است‌. تا نصف‌ شب‌ و یك‌ و دو بعد از نصف‌ شب‌ با من‌ می‌نشیند و كتاب‌ می‌خواند و سه‌ تا چهارتا مشقی‌ را كه‌ گفته‌اند بنویس‌ می‌گذارد درست‌ صبح‌، همان‌ وقت‌ كه‌ دنبال‌ جورابهایش‌ می‌گردد و لباسهایش‌ و مدرسه‌اش‌ هم‌ دیر شده‌، شروع‌ می‌كند به‌ نوشتن‌! دست‌ پاچه‌ و شلوغ‌ و خودش‌ هم‌ ناراحت‌. بابا جان‌ تو كه‌ یك‌ دو ساعت‌ صبح‌ از وقتی‌ پامیشی‌ تا وقتی‌ راه‌ میفتی‌ برای‌ مدرسه‌ گشتن‌ دنبال‌ جورابهات‌ كه‌ به‌ كار دیگری‌ نمی‌رسی‌!...»

و همین‌ حال‌ و حالت‌ بود تا دبیرستان‌؛ «شاگردی‌ كه‌ از همه‌ معلمانم‌ باسوادتر بودم‌ و از همه‌ همشاگردیهایم‌ تنبل‌تر!» (یادش‌ به‌ خیر معلم‌ فارسی‌ مان‌ آقای‌ صبور جنتی‌! معلم‌ خوبی‌ بود، لاغر و قدری‌ كشیده‌ و سالكی‌ به‌ اندازه‌ كف‌ دست‌ و برنده‌ شبیه‌ با ساطور داشت‌، حدود چهل‌ سال‌ سنش‌ بود اما فرقش‌ را پسرانه‌ كج‌ می‌كرد، و به‌ قدری‌ روغن‌ وازلین‌ یا گلیسرین‌ می‌زد كه‌ هنوز هر وقت‌ كلاس‌ او در خاطرم‌ مجسم‌ می‌شود كه‌ نشسته‌ایم‌ و او دارد می‌بافد و در این‌ حال‌ قدم‌ زنان‌ از لای‌ دو صف‌ نیمكتها رد می‌شود و از كنار من‌ می‌گذرد شانه‌ام‌ را كمی‌ كنار می‌كشم‌ كه‌ روغنهای‌ زلفش‌ روی‌ شانه‌های‌ كتم‌ نچكد...!).

و بعد آمدم‌ به‌ دبیرستان‌؛ ورود من‌ به‌ دبیرستان‌ درست‌ مصادف‌ بود با ورودم‌ به‌ فلسفه‌ و عرفان‌. یادم‌ هست‌ (و چقدر از اینكه‌ این‌ را فراموش‌ نكرده‌ام‌ خوشحالم‌) كه‌ نخستین‌ جمله‌ای‌ را كه‌ در یك‌ كتاب‌ بسیار جدی‌ فلسفی‌ خواندم‌ و همچون‌ پتكی‌ بود كه‌ بر مغزم‌ فرو كوفت‌ و به‌ اندیشه‌ای‌ درازم‌ فرو برد، بعد از ظهری‌ بود، سفره‌ را هنوز جمع‌ نكرده‌ بودند (و این‌، علامت‌ وقت‌ نهار ما) و پدرم‌ در حالی‌ كه‌ با غذا بازی‌ می‌كرد چیزی‌ می‌خواند؛ از جمله‌ كتابهایی‌ كه‌ دور او را گرفته‌ بودند یكی‌ هم‌ «اندیشه‌های‌ مغز بزرگ‌» بود از مترلینگ‌ ترجمه‌ منصوری‌ (ذبیح‌ الله‌) و نخستین‌ جمله‌اش‌ این‌ بود: «وقتی‌ شمعی‌ را پف‌ می‌كنیم‌ شعله‌اش‌ كجا می‌رود؟» (حال‌ این‌ جمله‌ معنی‌های‌ دیگری‌ هم‌ برایم‌ پیدا كرده‌ است‌). با این‌ جمله‌ دستگاه‌ مغز من‌ افتتاح‌ شد و هنوز از آن‌ لحظه‌ دارد كار می‌كند (جز در برخی‌ حالات‌ كه‌ فلج‌ می‌شود و پس‌ از چندی‌ باز راه‌ می‌افتد). این‌ شروع‌ تازه‌ای‌ بود، كتابهایی‌ كه‌ پیش‌ از این‌ می‌خواندم‌، از سری‌ كتاب‌ خوانهای‌ عادی‌ بود: ویتامینها، زن‌ مست‌، تاریخ‌ سینما (از «چه‌ می‌دانم‌؟»)، بینوایان‌، سالنامه‌ نور دانش‌، سالنامه‌ دنیا، و... اما از اینجا به‌ بعد افتادم‌ توی‌ اندیشیدن‌ مطلق‌، فلسفه‌ محض‌، فقط‌ فكر كردن‌ و فكر كردن‌ و فكر كردن‌ و بس‌، افتادم‌ توی‌ مترلینگ‌ و آناتول‌ فرانس‌ و سیر حكمت‌ در اروپا، این‌ دو تمام‌ مغزم‌ را تصاحب‌ كرده‌ بودند و من‌ حواسم‌ پرت‌تر شد و از زندگی‌ دور شدم‌ و با اطرافیاانم‌ بیگانه‌تر... خیلی‌ راه‌ رفتم‌... مغز كوچك‌ من‌ گنجایش‌ این‌ اندیشه‌هایی‌ را كه‌ مغز بزرگ‌ مترلینگ‌ پیر را منفجر كرد و دیوانه‌ شد نداشت‌... به‌ بحرانی‌ خطرناك‌ رسیدم‌! سكوتم‌ بیشتر و غلیظ‌تر شد، همراه‌ با بدبینی‌ و تلخ‌ اندیشی‌ عجیب‌... كم‌ كم‌ افتادم‌ توی‌ عرفان‌... الان‌ نوشته‌های‌ سیكل‌ اولم‌ عبارتست‌ از جمع‌ آوری‌ سخنان‌ زیبای‌ عرفان‌ بزرگ‌، جنید و حلاج‌ و قاضی‌ ابویوسف‌ و ملك‌ دینار و فضیل‌ عیاض‌ و شبستری‌ و قشیری‌ و ابوسعید و بایزید و...
ادامه دارد...
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه