ستارهها، اسطوره سجده اند
گندمزار تا روستا بسیار دور است و برایش پر است از خاطره . خاطره كودكی هایش .... جایی كه الان خوشه های گندم با موسیقی باد می رقصند،همان چراگاهی است كه در كودكی گله اش را می آورد همان جایی كه شخصیتش و خلق و خویش را با گوسفندان بی زبان امّا همیشه تسبیح گو! شكل داد .
نیمه شب است و هوا سرد و استخوان سوز، گوشه چكمه اش سوراخ شده و پر از آب و این سرما را صد چندان كرده است. از میان گندم ها بیرون می آید، با چراغ قوه ضعیفش شروع به جمع كردن هیزم میكند و پس از لختی تاریكی صحرا با مشعل كوچك آتشش روشن می شود. روشن شدن آتش همان و شكستن سكوت صحرا همان . مثل صحرای محشر می شود، صدای زوزه گرگ و ناله شغال ها بلند می شود .... گوشش را خوب تیز می كند ، صدایشان از همین نزدیكی شاید 50 متری اش...
چكمه اش را از پا در می آورد .سوز سرما رنگ از رخسار پایش گرفته،سفید سفید شده مثل تن یخ ... و قتی گرمای آتش به نوك انگشتانش می رسد سوزشش صد چندان می شود.... تفنگ سمی نوف روسی پدر بزرگ، كه روی شانه اش ساعت هاست خوابیده را بیدار می كند و به گلوله چهارپاره مسلح، به سینه می چسباند و كنار آتش دراز می كشد . محو شكوه آسمان می شود ....
می دانستید چقدر زیبا هستید؟ به ستاره ها گفت ! . ستاره ها فقط چشمك می زنند . ادامه داد: شما با این همه عده چطور آن بالا جایتان می شود، ما آدم ها اگر همه دنیا را هم داشته باشیم باز هم جای هم را تنگ می كنیم ... با خنده ادامه داد ...
حالا چطور از بینتان این شهاب ها رد می شودند؟ ... و " نجم الثاقب " ... البته خودم می دانم كه اینها تیر چله كمان فرشته هاست وقتی دنبال شیطان می كنند ... شما هم حتما برایش راه باز می كنید دیگر ... مثل آمبولانس تو ترافیك چهار راه زند به طرف نمازی!
ستاره ها همه گوش شده اند و فقط چشمك می زنند ...
می دانید شما ستاره ها اسطوره سجده اید. " و نَجمُ و الشَجَرُ و یَسجُدان " ... البته با درخت ها. راستی میدانید چرا ؟ من میدانم. اصلا میدانید چرا هیزم جهنم از چوب نیست؟ یا شما ستاره ها هم با اینكه داغید اما جهنم از شما نیست؟ ... " وتّقوا نار التی وقودها الناسُ و الحجاره " .. بترسید از خدایی كه آتش دوزخش از سنگ ها و انسان هاست ... " ... من میدانم .
این را كه گفت اشك چشمش را پر كرد ... و آرام شانه هایش تكان خورد .... زیر لب تكرار كرد ، وُقوده الناس ... وقوده ها الناس ...
هیزم های آتش ماییم ... نه درخت ... " الذی جَعَل لَكُم مِن الشَجر الخضر نارا فإذا انتُم منه توقدون " ... همان كسی كه از درختان سبز برایتان آتش آفرید و شما به وسیله آن اتش می افروزید ... درخت ها چون عاقبتشان آتش است؛ همیشه از ترس پروردگار در سجده اند ... و شجر و یسجدان ... از خوف آتشی كه هزاران بار كوچكتر از آتش دوزخ ماست ... در اشك و سجده اند ... وقتی از این دنیا می روند فقط خاكسترشان می ماند... این خاكستر تمام این دنیا را با همه گنج هایش می ارزد ... خاكستر شدن در شوق لقای حضرت معشوق ...
اشك سراسر پهنه صورتش را تسخیر كرد ... شما ستاره ها ، كه از روز تولد در تب وصالش در حال سوختنید. برای همین است هر كه راه را گم میكند به شما باید نگاه كند ... چون همیشه در سجده اید...فقط اهل سجده هدایتگر خلق گمراهند...
چند لحظه بعد، صدایش خاموش شد، همانطور كه تفنگ شكاری را در آغوش كشیده بود خوابش برد ... انگار ستاره ها برایش لالایی گفته باشند ... حیوانات صحرا هم خاموش بودند... تا سحر ...
سحر انگار دوباره محشر شده باشد ... گرگ ها زوزه كشیدند ...شغال ها ناله ... كفتار ها خس خس ... نه از روی خشم یا برای شكار یا برای ترساندن خلقی ... وقت سحر بود، وقت نافله شب ، كفتارها هم اهل دل اند ، خلاف تصور آدم های از كفتار بدتر ... همه مشغول تسبیح حضرت حق ... قدری آنطرف تر، آدم ها در خواب نازدرست مثل حیوانی كه قصد دریدن داشته باشد، صدای خرناسشان به آسمان می رسید ...
ندایی آمد ... یا ایّها المُزمّل قُم الیل الا قلیلا ... اما جز اندكی كسی برنخواست ... فردایش باران آمد، فرشته ها می گفتند برای اشك نافله گرگ ها و كفتارها خدا به آدم های گرگ و كفتار ، رحم كرده ...
*به نقل از وبلاگ پسرک چوپان
***