روزی روزگاری وطن
که هرچه داریم از اوست
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود. قصه از سالهای دور آغاز میشود، هزاران سال قبل. ماجرا از یک مهاجرت بزرگ آغاز شد. مهاجرتی سرنوشتساز که هزاران واقعه در آن نهفته بود. سرزمینی بود با دشتهایی فراخ و با کوههایی بلند، آسمانی داشت به بلندای کیهان و دریایی داشت به عمق آسمان، مردمانی داشت نیکآیین و نیکباطن. آنها بعد آن مهاجرت بزرگ، این سرزمین را به عنوان خانهی خود انتخاب کردند و اینگونه بود که سرزمین پارس بنا شد.
مردمان پارس بلندآوازه و بلندپرواز و مغرور بودند. مردمان نجیب که هیچگاه در مقابل بدیها سرتعظیم فرود نیاوردند و همیشه درمقابل آنها به خدای یکتایشان متوسل میشدند و از او مدد میخواستند تا آنها را حفظ کند.
آرامآرام سرزمین پارس قدرتمند شد و در میان سرها سری درآورد، دشمنان آیین و خاک، توجهشان جلب شد. گرگها و کفتارها به سوی این فلات سرازیر شدند تا اگر بتوانند این نهال رو به رشد را از ریشه درآورند. تا این همه انسان سرفراز که سر سازش با ظلم را ندارند یکجا گرد هم نیایند. چون میدانستند که این نهال درختی است تنومند که ریشهی آن عمیقتر از آن است که نابود شود.
ریشههای این درخت از آبی تغذیه میکرد که سرچشمهی آن جایی بود که حتی زمانی که خورشید اسلام در این سرزمین طلوع نکرده بود، باز خدای همه یکی بود و کلام همه واحد و هیچ سری در برابر ظلم فرود نمیآمد حتی به قیمت فرو افتادن آن.
ریشهها، این نهال را پاییدند تا درختی شد ستبر و برومند و اکنون با غرور و سربلندی مقابل هیچ طوفانی خم هم نمی شود. بد نیست بدانیم که، که بودیم و چه کردیم و اگر اکنون در این سرزمین قدم میزنیم جا، پای چه کسانی میگذاریم و در هوایی که نفس میکشیم چه کسانی نفس کشیدند.
آری
روزی
روزگاری ...