مرثیه ای برای خرم آذربایجان
برادر عابدین خرم که بعدها به سردار خرم معروف شد در سال ۱۳۴۵ در شهر جوانمردان آذربایجان، شاهین دژ متولد شد اورا برای اولین بار در سال ۱۳۶۳ زمانی که نوجوانی رعنا ولی خوش فکر و منظم بود در سپاه شاهین دژ ملاقات کردم او را در کنار فرماندهان وقت سپاه شاهین دژ و تکاب و بوکان در عملیات بزرگ منطقه آق دره دیدم بیشتر در واحد عملیات در کنار فرمانده مقتدر عملیات سپاه شاهین دژ فعال بود.
برادر خرم سپس مدت کوتاهی بهمراه نیروهای شاهین دژ به بوکان آمد سرقافله این سلحشوران شاهین دژی شهید خسروزاده بود که در مدت کوتاهی در بوکان علیرغم صغر سن به ریاست ستاد سپاه انزمان بوکان منصوب شد شهید آذین پور و دهها رزمنده خوش فکر و نام آور از حلقه فکری شهید خسروزاده برون آمدند که برادر خرم یکی از سرآمدان آنها بود برادر خرم در سال ۱۳۶۴ جذب حلقه محبت و فداکاری مجاهدان خاموش سردشت شد ، حلقه ای که شهید آذین پور شاهین دژی و برادر بزرگوار و عارفم حاج داوود عسگری سرحلقه این عارفان عملی صحنه مبارزه با دشمن برون و درون در عرصه جغرافیا و در عرصه نفوس بودند برادر خرم در این زمان جوانی قدکشیده و جویای خدمت بود وی خیلی زود در جرگه نیروهای عملیات جایگاه خود را بدست آورد جرگه که شهیدانی مانند حمید ابراهیمی کوهدشتی و حسن شاطری سمنانی وکمره ای نراقی و کلهور قزوینی و اسماعیل قادری همدانی برادران جامانده از قافله جاودانگی، زارعکار کرجی و چگنی اراکی و عربگل تهرانی و محمودرش شاهرودی و نوشاد مازندرانی و سعادت لرستانی و عرب محلاتی و خسرو ومهدور الیگودرزی و چابک یزدی و عطائی زاده تهرانی و . . . دهها شوریده حال بسیجی گمنام و نامدار جای گرفت.
برادر خرم از ابتدا از نبوغ تشکیلاتی و ستادی خوبی برخوردار بود ، این نبوغ را در مکتب فکری شهید خسروزاده و شهید آذین پور به ارث برده بود.
او را در تمامی عملیاتهای ویژه با ترکیب ظاهری مخصوص نیروهای بومی با هشت خشای چهل تیری و لباس زیبای کردی که در آنزمان بسیار مرسوم بود مشاهده میکردیم او در عملیاتهای ویژه همیشه پیشقدم بود اگر چه که در مدت کمی بفرماندهی گردان عملیات شهری سردشت که در آن زمان بسیار حساس بود گمارده شده بود اما هیچوقت همسنگران خودش را در عملیاتهای ویژه تنها نمیگذاشت عملیات پاکسازی شلماش یکی از خاطره انگیزترین راهپیمائیهای عملیاتی بنده با این رزمنده جسور و شجاع بود که دونفری راه بسیار دشواری را در زیر باران شدید بهاری با صخره نوردی طی کردیم تا به شلماش رسیدیم شلماشی که تنها راه ارتباطی اش راه مالرو صعب العبوری بود.
آری برادر عزیزمان خرم ،خرسندانه و خرامان خرامان مراحل مدیریت و فرماندهی را سپری کرد او فرماندهی منظبط و خوشفکر بود ریاست ستاد و قائم مقامی وسپس فرماندهی سپاه سردشت پایه محکم و قوی برای مراتب فرماندهی آتی او بود.
اورا در فرماندهی سپاه پیرانشهر بسیار موفق دیدم ، عملیات مردمیاری و مدومداری او در این شهر مرزی ستودنی بود خاطرات و یادگاری های زیادی از او با برادران کرد بومی این شهر داشتیم خدا رحمت کند مرحوم حاج شفیع کریمیان پیرانشهری پدر سه شهید گرانقدر هر وقت مرا میدید میگفت برادر "قورمی چونه" حتی یکبار که بی تابی میکرد به اتفاق این پدر شهید به دیدار برادر قورم در سپاه سلماس رفتیم.
بیاد دارم کارهای بسیار بزرگی در سلماس توسط این فرمانده فکور صورت گرفت ، رفع اختلاف بزرگی را با ایشان بین طوایف بزرگ سلماس انجام دادیم.
این فرزند برومند آذربایجان که در کوره حوادث کردستان آبدیده شده بود به ستاد و جانشینی سپاه گرانقدر شهدا استان آذربایجان غربی جلوس کرد از این به بعد ، سردار خرم وارث دهها شهید آذربایجانی و کردستانی علمدار سپاه پر آوازه شهداء آذربایجان غربی شد بدرستی او پس از شهید آذین پور که در سال ۱۳۸۴ شهید شد سنگ صبور نیروهای بسیجی وسپاهی استان گردید خدمات پیدا و پنهان او به نیروهای رزمنده که بعضا از رنج دوران و جور زمانه آزرده خاطر شده بودند برکسی پوشیده نیست.
براستی مدت زمان حضورش در استان آذربایجان غربی متکای بزرگی برای یاران و خادمان مردمی بود رگه هایی از رفتارهای شهید آذین پور را در او میدیدم بحق آذین پور الگو و نمونه خوبی برای همه دوستدارانش بود که سردار خرم یکی از آن پیروان صدیقش بود.
از خدمات و عنایات این نمونه پاسدار انقلاب در منطقه شمالغرب هرچه بگوییم تمامی ندارد جای پنجه های مهر و مدیریت او در تمامی جای جای منطقه وجود دارد و اهل دل سخنها میگوید.
خبر دستگیری او و همسنگرانش در سوریه بسیار غمبار بود ولی با هر تدبیری بود به وطن بازگشتند اما معلوم بود که شکنجه های روحی قداران و قلدران دین ستیز این گلهای شاداب سپاه آذربایجانی را پژمرده کرده بود و رنج و محنت ان دوران بر جسم و روحشان سنگینی میکرد وقتی آزاد شدند جزو اولین کسایی بودم که در فرودگاه افتخار استقبالشان را داشتم همیشه خاطره اون لحظه ملاقات را باهم مرور میکردیم.
سردار خرم، آذربایجان غربی را با همه خاطرات سی و پنج ساله اش به مقصد آذربایجان شرقی ترک کرد در حالیکه در آنجا نیز همچنان نقش سنگ صبوری خود را برای یاران گذشته اش حفظ کرد در غم و شادی مردم منطقه شرکت میکرد در مراسمات ختم بستگان نیروهای بومی بی ادعا و غیر منظره حتی در مقام استانداری شرکت میکرد که این از خصایص جوانمردی گمنامانه او بود
دلجویی در مراسم یادبود نیروهای شاخص را تفویض اختیارکرده بود درجایی که خودش نمیرسید اعلام میکرد از طرف من مطلب بنویسید و این همان روحیه مردمیاری بود که با سرشت او تنیده شده بود.
سردار خرم استاندار شد قلب همه کهنه سربازان انقلاب در منطقه شاد شد ولی دستی نابخردانه رخسار اورا آزرده کرد ولی خم به ابرو نیاورد و مصداق ملامت کش طریقت عشق ، وفادارانه آبرو را در ابروان گشاده اش پنهان کرد و رنجیدن را کافری تلقی کرد. بیاد دارم مطلبی را در آن زمان در ریتم شعر"آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا" الهام گرفته از شعر استاد سخن تحت نام" این تن رنجور را سیلی زدن حالا چرا" نوشتم که برادر عزیزم خرم زنگ زد و بغضش ترکید و گریه کرد و حقیر را با سخنش بیشتر مرهون خود کرد وقتی که در بین گریه هایش گفت "دین فرماندهی ات را بر من ادا کردی" بیاد دارم فقط با گریه سخنان بریده ای بینمان رد و بدل شد و امواج مغناطیسی تلفن هم تحمل این احساس همسنگری را نکرد و خدا حافظی با اشک و آه پایان یافت.
چند بار او را در کاخ استانداری آذربایجان شرقی که عمارت گونه میباشد ملاقات کردم هرچه نگریستم با خرم شاهین دژ و بوکان و سردشت و پیرانشهر و سلماس و اورمیه تفاوت ماهوی نکرده بود از رنجوری او رنجیده خاطر شدم ولی با ذکر خاطرات گذشته و محاورات کوردی غم خود را میپوشاندم او هم متوجه این رنجوری بود ولی توکلش وراء تحملش بود آخرین بار در ۱۸ آبان امسال ملاقاتی را با ایشان داشتم راجع به مسائل راهبردی منطقه مقاومت صحبتهایی داشتیم علیرغم اینکه تعلق سرزمینی بدان موضوع نداشت ولی تعهد پاسداری اش سبب شد که اقدامات بزرگی در راستای استحکام جبهه مقاومت برداشته شود. لحظه ای از صندلی بلند شد و بقصد آوردن هدیه ای حرکت کرد حس کردم که این قامت با آن قامت رعنای خرم کوهای سردشت و بوکان و شاهین دژ فرق زیادی دارد در دل گریستم ولی به روی خود نیاوردم و دلم گواهی داد این آخرین دیدار در زمین و دنیای فانی ما خواهد بود پس از اخرین ملاقات مرتب با او تماس داشتم تا حس کردم نفسهایش بشماره افتاده است. گویا پاییز نیز در انتظار چیدن آخرین برگ خزان از قامت آذربایجان بود تا فرمان زمان را به سرمای زمستان بسپارد و بدینسان برگ زرینی بر تارک آسمان پرستاره آذربایجان بودیعت بگذارد.
یقینا عابدین خرم در زمره بزرگان این خطه بیداری ایران زمین بشمار میرود ، یاد بزرگش را در قلب کوچکمان هماره پاسداریم تا مسیر فتوت و جوانمردی چنین مردانی فرا راه آیندگان گردد.
همسنگرش هادی