آتشِ جنگ، سوختِ امید؛ داستانِ سوله‌هایِ تسلیم‌ناپذیر

|
۱۴۰۵/۰۲/۰۲
|
۱۳:۵۶:۵۱
| کد خبر: ۲۳۳۲۸۲۰
آتشِ جنگ، سوختِ امید؛ داستانِ سوله‌هایِ تسلیم‌ناپذیر
برنا- گروه استان‌ها: هوا بویِ فلزِ گداخته، روغنِ صنعتی و نانِ سبویِ محله می‌داد. نسیمِ سپیده‌دم از گذرگاه‌هایِ سنگیِ مشهد می‌گذشت و بر سقفِ سوله‌هایِ شهرک‌هایِ صنعتیِ توس و چناران می‌نشست.

جایی که تا پیش از «جنگِ رمضانِ»، صدایِ یکنواختِ پرس‌ها و غلتک‌ها، نبضِ تجارتِ شرقِ ایران را تنظیم می‌کرد، امروز به سازِ دیگری می‌رقصید؛ نه خاموشی، که ضربانِ ایستادگی بر دیوارِ سوله‌ای که پنجره‌هایش با ورق‌هایِ ضدِ لرزه تقویت شده، با خطِ درشت و بی‌تعارف نوشته بودند: «هر چرخ‌دنده‌ای که بچرخد، سنگری است که فتح شده». این بار، این عبارت نه تزئینِ دیوار بلکه سوگندِ نان و غیرت بود؛ پشتش هزاران دستِ پینه‌بسته، ذهنِ راه‌حل‌ساز و دلی می‌تپید که می‌دانست محاصره، بن‌بست نیست، بلکه پیچِ آغازِ مسیرِ تازه است.
در میانه‌ی همین حیاطِ بتن‌ریزی‌شده، سهراب ایستاده بود؛ مدیرِ تولیدِ پنجاه‌وسه‌ساله‌ای که چین‌هایِ پیشانی‌اش را سال‌هایِ کم‌آبی، نوسانِ ارز و حالا آتشِ جنگِ رمضان حک کرده بود، اما نگاهش هنوز چون تیغه‌ی فولاد، صاف و برنده بود. وقتی سخن می‌گوید، واژه‌هایش چنان بر سندانِ واقعیت می‌خورد که گویی هر کلمه، میخی است بر تابوتِ ناامید. 
وقتی درب هایِ صادرات بسته شد و جنگِ سوم تحمیلی، شریانِ ارزی را تنگ کرد، چاره‌ای جز تعدیلِ نیرو نبود. اما تاریخ ثبت کند، ما بیکار نکردیم، بار را سبک‌تر کردیم تا کمرِ کارگرِ باقی‌مانده نشکند. حقوق‌ها را بالا بردیم، نه از سرِ ترفیع، که از سرِ تعهد. مهندسیِ معکوس را از کتاب‌ها به کفِ کارگاه کشاندیم. شبکه‌ی تأمینِ محلی را جوش دادیم. ما عقب ننشستیم؛ دورِ کار را کند کردیم، اما هرگز از ریل خارج نشدیم. جنگ، زمینِ ما را ویران نکرد؛ آن را برای کشتِ درون‌زا، شخم زد.
سهراب تنها نبود. در این ماه‌هایِ سنگین، موجی از مدیرانِ خراسانی، به جایِ عقب‌نشینی در برابرِ طوفانِ بیرون، سنگرِ درون را مستحکم‌تر کردند. نه با شعار، که با چرخه‌ی معیشت، با جایگزینیِ هوشمند، با دست‌هایِ خالی اما اراده‌ی آهنین. آنان نرفتند تا پناه بگیرند؛ ماندند تا کانونِ کار را از خاموشی برهانند. فشار، آنان را نلغزاند؛ آنان را هم‌راستاتر کرد، چون فولادی که در کوره‌ی بحران، تاب‌آورتر می‌شود.
یکی از این پیشگامانِ خاموشِ خطِ مقدمِ تولید، مهدی است؛ مدیرعاملِ کارخانه‌ی صنایعِ غذاییِ مشهدی که روزی بارِ کانتینرش تا بنادرِ دوردست می‌رسید. امروز، در حالی که گمرکات قفل است و وارداتِ موادِ اولیه به کابوسی از نایابی بدل شده، او با تیمِ فنی‌اش دورِ میزِ نقشه‌هایِ جایگزین نشسته و بازارِ داخلی و کشورهایِ هم‌مرز را هدف گرفته است. وقتی از تقاطعِ بحران و انتخاب می‌گوید، صدایش نه از جنسِ شکایت، که از جنسِ اطمینانِ ساختگی می‌لرزد.
تعدیل، زخمی بود که برای نجاتِ پیکرِ کارخانه پذیرفتیم، اما نگذاشتیم سفره‌ی خانواده‌هایِ باقی‌مانده کوچک شود. تأمین‌کنندگانِ خراسانی را شناسایی کردیم، کارگاه‌هایِ قطعه‌سازِ حاشیه‌ی شهر را به خطِ اصلی وصل کردیم. بله، دشوار بود. اما وقتی دیدم کارگرانم شیفت‌هایِ داوطلبانه می‌پذیرند و همسایگانِ شهرک، سهمیه‌ی ناهار و ترابریِ رایگان را تأمین می‌کنند، فهمیدم این جنگ، ما را به هم پیوند زده، نه جدا. ما در خطِ مقدمِ اقتصاد ایستاده‌ایم؛ نه برای سودِ لحظه‌ای، که برای نانِ امروز و اعتبارِ فردا. محاصره‌ی بیرون، ما را از درون، یک‌تکه‌تر کرد.
امیرحسین، مسئولِ لجستیک و زنجیره‌ی تأمین، روایتی از عبور از سدِ بسته‌هایِ جنگی دارد. او سرمایه‌ی اندوخته‌ی سال‌ها را صرفِ انبارهایِ توزیع‌شده در نقاطِ امنِ استان و شبکه‌ی جایگزینِ موادِ پایه کرد تا وقتی گلوگاه‌هایِ رسمی بسته شد، خونِ تولید در رگ‌هایِ خطِ تولید جاری بماند. وقتی از نقشه‌ی راهِ بحران می‌گوید، نگاهش چون قطب‌نما، ثابت و جهت‌دار است.
در هفته‌هایِ نخستِ جنگِ رمضان، بسیاری گمان می‌بردند چرخ‌ها می‌ایستند. اما ما معادله را تغییر دادیم. به جایِ انتظار برایِ بازگشاییِ مرزها، به ظرفیت‌هایِ بومی تکیه کردیم. به جایِ بازارهایِ دور، شبکه‌ی منطقه‌ای بافتیم. هر مانعی، راهی گشود. آن‌ها می‌خواستند اقتصاد را فلج کنند، اما ما آن را چابک‌تر کردیم. جنگ هزینه داشت؛ اما هزینه‌ی تسلیم، نابودیِ کامل بود. وقتی دیدم دلالان در حاشیه می‌دوند و ما با عرقِ جبین، ماده‌ای که وارداتش قفل شده را در کارگاهِ کناری تولید می‌کنیم، فهمیدم تاریخ، قضاوتِ درستی دارد.
داستان تنها به سوله‌ها ختم نمی‌شد. در بازارهایِ قدیمِ مشهد، در تعاونی‌هایِ روستاییِ خواف و تربت، در هیئت‌ها و کانون‌هایِ محلی، مردم خودشان به حلقه‌ای از زنجیره‌ی مقاومت بدل شدند. نانواها سهمیه‌ی کارگرانِ شیفتِ شب را تضمین کردند، دانشجویانِ مهندسیِ دانشگاه فردوسی، طرح‌هایِ بهینه‌سازیِ مصرف را بی‌دریغ ارائه دادند، و مساجد، نه فقط محلِ عبادت، که سنگرِ هماهنگیِ لجستیک شدند. رسانه‌ها نیز این بار، به جایِ تیترهایِ هراس‌انگیز، روایتگرِ ایستادگی شدند. تصویرِ «صنعتِ در محاصره» جایِ خود را به «اقتصادِ تاب‌آور» داد.
فشارِ جنگ، نه پایانِ کار، که آغازِ بلوغِ صنعتیِ خراسان بود. سهراب، مهدی، امیرحسین و هزاران نامِ ناآشنایِ دیگر فهمیدند که ظرفیت‌هایِ نهفته، فقط در آزمون‌هایِ سخت بیدار می‌شوند. ایران، با همه‌ی زخم‌هایش، هنوز خاکی بود که بویِ رویش می‌داد. اعتماد بینِ کارگر و کارفرما، نه با بخشنامه، که با همدلی در روزهایِ سخت جوش خورده بود.
سهراب، در حالی که به صدایِ نرم‌تر اما پیوسته‌ی دستگاه‌ها گوش می‌دهد، آرام می‌گوید: بازگشت به اوج، فقط یک وعده نیست؛ یک تعهد است. وقتی آتشِ این جنگِ نابرابر فروکش کند، همین چرخ‌دنده‌ها، با سرعتِ دوچندان خواهند چرخید. ما آماده‌ایم. نه برای روزهایِ آسان، که برای فردایی که خودمان می‌سازیم.
این تاب‌آوری، تنها حفظِ خطوطِ تولید نیست؛ بازگشتِ اعتمادِ به نفسِ ملی است. اگر سیاست‌گذاران با درایت، زیرساخت‌هایِ آزادشده از قیدِ محاصره را به سمتِ جهشِ تولید هدایت کنند و اگر مردم و صنعت، همان پیوندِ نان و شرف را حفظ کنند، فردایِ پیروزی، فردایِ شکوفاییِ تمام‌قد خواهد بود. ظرفیت‌هایِ خفته‌ی کارخانه‌ها، دیگر با ترسِ تحریم محدود نمی‌شوند؛ با هوشِ ایرانی، به حداکثرِ بهره‌وری می‌رسند.
زیرا حقیقت این است که هر آتشی که برایِ ویرانی افروخته شود، در نهایت، خاکِ بارورتر می‌سازد. و اگر این پیروزی با درایتِ مدیران و همدلیِ مردم همراه باشد، می‌تواند آغازی باشد برای فصلی تازه؛ فصلی که در آن، همان کسانی که روزی «در محاصره» نامیده می‌شدند، به معمارانِ اقتصادِ نوینِ ایران بدل شوند.
در سکوتِ پرصلابتِ آن شهرکِ صنعتی، صدایِ ماشین‌آلات نه برایِ فرار، که برایِ فتحِ بازارهایِ تازه بلند می‌شود. شاید روزی، همان تابلویِ زرد روی دیوار، با غرور بدرخشد: «هر چرخ‌دنده‌ای که بچرخد، سنگری است که فتح شده»؛ و این‌بار، نه به‌عنوان هشداری در جنگ، بلکه به‌عنوان سوگندی برای صلحِ پررونقِ اقتصاد.

 

گزارش از حسین زوارزاده 

 

 

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر