نگاهی به نمایش «پایین نردبان» به کارگردانی «فرزین محدث»

|
۱۴۰۵/۰۵/۰۶
|
۱۵:۳۵:۰۸
| کد خبر: ۲۳۷۱۱۷۵
تئاتر
برنا- گروه فرهنگ و هنر: «پایین نردبان» به کارگردانی فرزین محدث بیش از آن‌که روایتی خطی باشد، تجربه‌ای از ذهن و خاطره است؛ نمایشی که با اتکا به ساختار مونولوگ‌محور و اجرای منسجم، مخاطب را به لایه‌های روان انسان معاصر می‌برد.

کیارش وفائی- نمایش «پایین نردبان» جهان خود را نه بر پایه‌ی یک روایت مرکزی و خطی، بلکه از برخورد خرده‌روایت‌هایی شکل می‌دهد که در قالب مونولوگ به صحنه می‌آیند؛ روایت‌هایی که در ظاهر مستقل هستند، اما در ساختار درونی اثر به یکدیگر گره خورده‌اند. هفت بازیگر در جایگاه راوی در اثر حضور دارند و هر کدام در مونولوگ خود، روایت یا مونولوگ بازیگری دیگر را ادامه می‌دهند یا باز می‌گویند. در نتیجه، روایت از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شود و تجربه‌ای فردی به تجربه‌ای جمعی بدل می‌گردد.

این شیوه‌ی روایت، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ساختاری نمایش است. مونولوگ‌ها مجموعه‌ای از گفتاری منفصل نیستند؛ در واقع هر خرده روایت بخشی از روایت دیگری را در خود جای می‌دهد و هر صدا، پژواکی از صدایی دیگر است. اثر به جای آنکه هفت شخصیت منفرد را در برابر مخاطب قرار بدهد، هفت بخش از یک جهان روانی را کنار هم می‌گذارد؛ جهانی که در آن مرز میان «من» و «دیگری» پیوسته تغییر می‌کند. البته این ساختار زنجیره‌ای می‌تواند خطر پراکندگی داشته باشد؛ اگر پیوند میان خرده‌روایت‌ها برای مخاطب به اندازه‌ی کافی دراماتیک نباشد که نقطه قوت نمایش آنجا ست که این خطر را با طراحی اجرایی مهار کرده است. 

موقعیت مکانی اثر یعنی بیمارستان روانی نیز در همین راستا معنا پیدا می‌کند؛ لذا این فضا صرفا محلی برای وقوع ماجرا نیست؛ بلکه می‌تواند تصویری از وضعیت ذهنی انسان معاصر باشد. انسانی که اتفاق‌های روزمره، خاطرات و تجربه‌های گذشته همچنان بر روان و کالبدش سنگینی می‌کند. در چنین جهانی، زندان اصلی الزاما دیوار‌های بیمارستان نیستند؛ ذهن انسان است و خاطراتی که اجازه نمی‌دهند او به سادگی از گذشته عبور کند.

حال از این منظر، وجه روان‌شناختی نمایش تنها در مضمون خلاصه نمی‌شود و به فرم اجرایی نیز راه می‌یابد. خرده روایت‌ها از اتفاق‌هایی تغذیه می‌کنند که بر روان انسان معاصر اثر گذاشته‌اند و بازیگران در روایت‌های خود از داده‌های درونی برای رسیدن به نوعی برون‌ریزی استفاده می‌کنند؛ بنابراین مونولوگ صرفا اهرمی برای انتقال اطلاعات نیست و به نوعی از کنش روانی بهره می‌گیرد. بازیگر چیزی را تنها برای آگاه کردن مخاطب بازگو نمی‌کند، بلکه می‌کوشد بخشی از درون خود را به بیرون منتقل کند.

یکی از مهم‌ترین نقاط قوت کارگردانی فرزین محدث، طراحی میزانسن‌هایی ست که از دل داده‌های جهان متن و ایده‌های قابل‌توجه بیرون آمده و در خدمت برون‌ریزی بازیگران قرار گرفته است. میزانسن در نمایش «پایین نردبان» صرفا وسیله‌ای برای جابه‌جایی بازیگران در صحنه نیست، زیرا با ساختار روانی پیوند دارد و متناسب با اوج و فرود خرده روایت‌ها تغییر می‌کند؛ لذا به این ترتیب، بدن بازیگر در کنار بیان به بخشی از فرآیند روایت تبدیل می‌شود و حرکت، موقعیت و کلام در امتداد یکدیگر قرار می‌گیرند.

حال دلیل این طراحی از سوی کارگردان زمانی آشکارتر می‌شود که نمایش بر پایه‌ی مونولوگ‌های زنجیره‌ای شکل گرفته است. در چنین ساختاری، خطر ایستایی و یک‌نواختی وجود دارد؛ اما میزانسن‌های محدث با ایجاد موقعیت‌های متفاوت برای بازیگران و همراه شدن با تغییرات روایی، مانع تبدیل اجرا به مجموعه‌ای از مونولوگ‌های منفرد می‌شوند. کنش و واکنش بازیگران نیز در همین بستر شکل می‌گیرد و ریتم اجرا از دل موقعیت‌های نمایشی و تغییرات روانی خرده‌روایت‌ها به وجود می‌آید و نه از طریق سرعت بیرونی و تحمیلی. از این منظر، میزانسن‌ها بخشی از معماری روان‌شناختی اثر هستند و میان متن، بدن، بیان و فضا رابطه‌ای منسجم ایجاد می‌کنند. 

این ساختار، وجه روان‌شناختی اثر را عمیق‌تر می‌کند. هنگامی که هر بازیگر روایت دیگری را ادامه می‌دهد یا بازگو می‌کند، خاطره دیگر متعلق به یک نفر نیست. تجربه‌ی یک انسان در ذهن و زبان انسانی دیگر امتداد می‌یابد. گویی هفت بازیگر، هفت ذهن کاملا جدا از هم نیستند، بلکه بخش‌هایی از یک ذهن جمعی هستند؛ ذهنی که در آن رنج، خاطره و تجربه از بدنی به بدن دیگر منتقل می‌شود. 
طراحی صحنه مینی‌مال نیز در خدمت همین جهان قرار گرفته است. میز بزرگی در محیط نمایش وجود دارد و بازیگران بخشی از مونولوگ‌های خود را روی آن نشسته و بازگو می‌کنند. در جهان نمایش آکسسوار محدود است و با داده‌های جهان متن و طراحی ذهنی کارگردان ارتباط مستقیمی دارد. این کمینه‌گرایی، فضای بیشتری برای تخیل مخاطب باقی می‌گذارد و اجازه می‌دهد جهان اثر به جای وابستگی به جزئیات واقع‌گرایانه از طریق تصویر و نشانه ساخته شود.

پارچه‌های سفیدی که روی زمین و پایه‌های میز دیده می‌شوند و البته خون‌آلود بودن آنها، از جمله این نشانه‌ها هستند. نمایش تا مرز داده‌های گروتسک پیش می‌رود، اما به طور کامل وارد این قلمرو نمی‌شود. این حرکت در مرز، به فضای روانی اثر کمک می‌کند؛ زیرا نمایش پیش از آنکه قصد ایجاد هراس بصری داشته باشد، تصویری از زخمی می‌سازد که در جهان ذهنی شخصیت‌ها باقی مانده است. 

آمبیانس‌ها نیز به عنوان قوه‌ی محرک صوتی، بازیگران را در کنش و واکنش همراهی می‌کنند و در ساختن فضای ذهنی اثر نقش دارند. صدا در کنار بدن، بیان و میزانسن قرار می‌گیرد و به بخشی از ساختار اجرایی تبدیل می‌شود. از این منظر، داده‌های متن، میزانسن، صدا و فضاسازی همچون حلقه‌های زنجیر به یکدیگر متصل هستند و انسجام کلی نمایش را شکل می‌دهند.

اما شاید مهمترین نشانه‌ی نمایش را باید در خود عنوان «نردبان» جست‌و‌جو کرد؛ نردبانی که هرگز به صورت فیزیکی روی صحنه حضور ندارد و تنها از طریق کلام و روایت در ذهن مخاطب جای می‌گیرد؛ لذا همین غایب بودنبه مفهوم ان عمق بیشتری می‌دهد. مخاطب نردبان را نمی‌بیند، اما درباره‌اش می‌شنود و ان را در تخیل خود می‌سازد؛ بنابراین نمایش «پایین نردبان» را نمی‌توان اثری سورئال دانست، زیرا وجه روان‌شناختی در آن پر رنگ‌تر است و عناصر غیر واقع‌گرا و نزدیک به سورئالیسم، بیشتر در خدمت ساختن جهان ذهنی اثر قرار گرفته‌اند. 

در نهایت، شاید تراژدی شخصیت‌های «پایین نردبان» این نباشد که راهی برای بالا رفتن ندارند؛ آنها نردبان را می‌شناسند، اما هنوز در پایین آن ایستاده‌اند. در واقع مانع نردبان نیست؛ بلکه ذهنی است که هر کدام از بازیگران آن را با خود حمل می‌کنند.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر