وقتی اصغر فرهادی از پنجره کیشلوفسکی به زندگی نگاه میکند
تبسم کشاورز_ «داستانهای موازی» را میتوان از آن دسته فیلمهایی دانست که بیش از آنکه بخواهند یک قصه را تعریف کنند، درباره خودِ قصهگویی حرف میزنند؛ درباره اینکه یک نویسنده چگونه از زندگی دیگران داستان میسازد و از کجا به بعد، خیال او میتواند به واقعیت آدمهایی که تماشایشان میکند وارد شود.
فرهادی اینبار به پاریس رفته است؛ جایی که ایزابل هوپر در نقش سیلوی، نویسندهای گرفتار فقدان الهام، از پنجره آپارتمانش همسایهها را با تلسکوپ تماشا میکند. آن سوی خیابان، گروهی از صداگذاران سینما زندگی میکنند و سیلوی از روی حرکات و روابط آنها، داستانی میسازد که ابتدا فقط در ذهن و رمان او وجود دارد. اما بهتدریج مرز میان آنچه نوشته شده و آنچه واقعا اتفاق میافتد، فرو میریزد.
اینجا «تماشا کردن» فقط یک ابزار روایی نیست؛ خودِ موضوع فیلم است. شاید به همین دلیل، «وویریسم» یا چشمچرانی در فیلم فقط یک رفتار کنجکاوانه نباشد. نگاه پنهانی، میل به دانستن چیزی که به ما تعلق ندارد و وسوسه ورود به زندگی آدمهای دیگر، در نهایت به مسئلهای درباره مرزهای شخصی و روانی انسان تبدیل میشود.
فرهادی از نگاه یک انسان به زندگی انسانهای دیگر شروع میکند و کمکم این پرسش را پیش میکشد که آیا میتوان زندگی دیگران را دید، تفسیر کرد و بعد آن را به ماده خام داستان تبدیل کرد، بدون اینکه خودِ واقعیت از این دخالت آسیب ببیند؟
از همین نقطه است که «داستانهای موازی» بیش از هر چیز یادآور سینمای کریشتوف کیشلوفسکی میشود. فیلم بهطور مشخص از «ده فرمان» و بهویژه «فیلمی کوتاه درباره عشق» الهام گرفته است؛ فیلمی که خود بر نگاه کردن، فاصله، میل، تنهایی و رابطه پیچیده میان تماشاگر و سوژه بنا شده بود.
حضور موسیقی زبیگنیف پرایزنر، آهنگساز بسیاری از آثار کیشلوفسکی، این پیوند را حتی آشکارتر میکند. البته فرهادی فقط به کیشلوفسکی نگاه نمیکند. ایده نگاه کردن از پنجره و تبدیل آدمهای آن سوی قاب به موضوع میل و خیال، ناگزیر «پنجره عقبی» هیچکاک را هم به یاد میآورد.
با این تفاوت که فرهادی مسئله را یک قدم جلوتر میبرد و اینبار فقط نمیپرسد «چه کسی چه کسی را نگاه میکند؟» بلکه میپرسد «چه اتفاقی میافتد وقتی چیزی که دیدهایم را به داستان تبدیل کنیم؟»
شاید به همین دلیل است که خودِ فیلم هم تبدیل به نمونهای از همان مسئلهای میشود که دربارهاش حرف میزند. سیلوی از زندگی دیگران داستان میسازد و فرهادی هم از سینمای کیشلوفسکی، از مفهوم نگاه و از سنت سینمایی اروپا، جهان فیلم خودش را میسازد. این شباهت البته الزاما به معنای کپیبرداری نیست؛ مسئله این است که «داستانهای موازی» آنقدر آگاهانه به سینمای کیشلوفسکی نزدیک میشود که گاهی استقلال اثر زیر سایه همین ارجاعات قرار میگیرد.
این موضوع در واکنش منتقدان هم دیده شده است. برخی فیلم را تجربهای پیچیده و متافیکشنال دانستهاند و برخی دیگر آن را اثری بیش از حد طولانی، مبهم یا گرفتار ایدههای خودش توصیف کردهاند. «سایت اند ساوند» نیز فیلم را تجربهای فرامتنی درباره نگاه هنری و همپوشانی واقعیت و خیال دانسته، اما معتقد است روایت در نهایت زیر بار ایدههایش سنگین میشود.
با این حال، شاید بیانصافی باشد که «داستانهای موازی» را صرفا به عنوان ادای دین به کیشلوفسکی یا هیچکاک کنار بگذاریم. فیلم همچنان نشانههایی از دغدغههای آشنای فرهادی را با خود دارد؛ آدمهایی که چیزی را نمیدانند، واقعیتی که از چند زاویه متفاوت دیده میشود، اطلاعاتی که بهتدریج تغییر معنا میدهند و موقعیتی که در آن هیچکس کاملا بیرون از ماجرا باقی نمیماند.
تفاوت بزرگ اینجاست که فرهادی برای بار دوم از ایران فاصله گرفته است؛ نه فقط جغرافیایی بلکه از نظر زبان، شخصیتها، مناسبات اجتماعی و فضای فرهنگی. فیلم فرانسویزبان است، در پاریس میگذرد و بازیگران اصلیاش از چهرههای مهم سینمای فرانسهاند. بنابراین اگر مخاطب ایرانی در فیلم دنبال نشانههای آشنای سینمای اجتماعی فرهادی بگردد، احتمالا با نوعی بیگانگی مواجه میشود. «داستانهای موازی» بیشتر از آنکه فیلمی درباره جامعه ایران باشد، فیلمی درباره خودِ سینما، نویسندگی، نگاه و رابطه میان واقعیت و تخیل است.
با این همه، همین فاصله جغرافیایی میتواند بخشی از جذابیت تجربه جدید فرهادی باشد. او اینبار میخواهد بدون تکیه مستقیم بر جهان اجتماعی ایران، همان دغدغه همیشگیاش درباره اخلاق، حقیقت و روایت را در یک فضای کاملا اروپایی امتحان کند.
شاید «داستانهای موازی» به قدرت بهترین آثار فرهادی نرسد و شاید پیچیدگی روایی آن برای بخشی از مخاطبان بیشتر از آنکه در خدمت فیلم باشد، به مانعی برای ارتباط با آن تبدیل شود؛ اما نمیتوان انکار کرد که فرهادی همچنان در حال آزمودن شکل دیگری از سینماست. فیلمی که درباره تماشای دیگران ساخته شده، خودش نیز مدام به سینمای پیش از خود نگاه میکند؛ به کیشلوفسکی، به هیچکاک و به سنتی از سینمای مدرن اروپا که فرهادی از سالها پیش علاقهاش به آن را نشان داده است.
و شاید جالبترین تناقض «داستانهای موازی» همین باشد که سیلوی میگوید میتوان با تخیل، یک قو را درون بطری جا داد؛ فرهادی هم تلاش کرده سینمای کیشلوفسکی را در بطری فیلم خودش جای دهد. مسئله این است که آیا این قو هنوز همان قوست، یا در مسیر انتقال، شکل دیگری پیدا کرده است؟
انتهای پیام/