عیدیمان خمپاره های دشمن بود و بس!
سعید عاکف درباره حال و هوای جبهه ها به هنگام نزدیک شدن به ایام عید می گوید:می توان همه چیز را در یک جمله خلاصه کرد:"عید رزمنده ها رنگ و بوی دانشگاه جبهه را داشت". امام(ره) فرمود جبهه دانشگاه است و عید رزمنده ها هم رنگ و بوی این دانشگاه را داشت. ما در این دانشگاه شهید چمران را با مدرک دکتری (نابغه ای) و یک شهید برونسی با مدرک پنجم ابتدایی داشتیم و هر دوی اینها وقتی در این دانشگاه ثبت نام کردند نه به مدرک های شهید چمراه نگاه شد و نه به مدرک های شهید برونسی آنچه ملاک بود «تقوای» آنها بود و این تقوا چمران را چمران کرد و برونسی را برونسی.
رهبر فرزانه انقلاب اسلامی درباره شهید برونسی می فرمایند: «از استثنائات انقلابند» و امام(ره) نیز درباره شهید چمران می فرمایند: «مثل چمران بمیرید و مثل چمران زندگی کنید» و اینها همه از تقوا است.
دانشگاه جبهه دانشگاه اهل بیت(ع) و سر در ورودی آن فرمان حضرت حق است «ان اکرمکم عندا...». بچه ها در جبهه هفت سین شان تجهیزات جنگی مانند سیم چین، سیم تله، سرنیزه و... بود و در این عید به چیزی بالاتر می رسند با اینکه خیلی ها جذب ظاهر عید و تجملات و خوشی های زودگذر می شوند.
معمولا هر فردی دوست دارد تا در ایام عید کنار خانواده و یا همسر و بچه هایش باشد و هر جوانی کنار پدر و مادرش باشد اما رزمنده های ما در دانشگاه جبهه به معانی بالاتری رسیده بودند که ترجیه می دادند از خودشان و یک سری خوشی ها بگذرند و در جبهه بمانند و به عیدی های بالاتر دست یابند یعنی آن عیدی که امیرالمومنین(ع) فرمودند می رسند: «آن روزی که انسان در آن معصیت نکند، آن روز عید است».
آن اخلاصی که این رزمنده ها داشتند باعث شده تا بدون اینکه دولت و یا مجلس برنامه ریزی خاصی داشته باشد هر سال تعداد بیشتر نسبت به سال های قبل را به مناطق عملیاتی در جنوب و غرب کشور بیایند و اکثر آنها جوان هستند.
عید حقیقی آن است که به مفاهیم انسانی بیشتر دسترسی پیدا کنی و یکی از مفاهیم از خودگذشتگی است که رزمنده ها در جبهه داشتند؛ عراقی ها انگلی داشتند تا به هنگام سال تحویل در خیلی از مناطق نیروهایمان را به موشک و خمپاره می زدند و به آنها عیدی می دادند. البته نیروها خوشی هایی هم مانند سفره های هفت سین داشتند و سعی می کردند روحیه هایشان را حفظ کنند.
در مناطق عملیاتی در یک وجب به جرات می توان گفت صد خمپاره و گلوله و بعثی ها وجب به وجب آن زمین ها را شخم می زدند؛ آن هم نه با یک یا دو گلوله، بلکه با هزاران گلوله، در آن شرایط زندگی کردن سخت بود.
سعید عاکف خاطره ای درباره سختی های جنگ گفت: در سن چهارده یا پانزده سالگی در جبهه بودم. دشمن آتش سنگینی بر سرمان می ریخت. چنان خودم را به زمین فشار می دادم که انگار داشتم در زمین فرو می رفتم. هنگامی که از زمین بلند شدم دوستانم نیز همین را می گفتند. همین بچه ها به مرور زمان به برکت جلسات دعا و زیارت عاشورا ، به جایی رسیدند که وقتی خمپاره می آمد می ایستادند و می خندیدند و بر خشونت جنگ چیره می شدند.
دوران آموزشی ما در ایام عید بود و لطف و صفای خاصی داشت. در بین رزمنده ها- هرگاه می خواستند به جبهه بروند قطارهایی با صندلی های چوبی می دادند و هر گاه فردی می گفتند چرا همیشه به ما این صندلی ها را می دهید می گفتند شما که رزمنده هستید؟! و این جفاهایی بود که در حق رزمنده ها می شد.
هنگام عید هم آجیل های قدیمی و کهنه ای را می دادند،هر گاه آن را باز می کردیم هر چه خوشی بود از چهره ها پاک می شد؛ در آن حال و هوا یکی از فرماندهان رفته بود بهترین نوع شیرینی تازه را خریده بود و با هزار مکافات و با آنکه هواپیمای دشمن منطقه را بمباران کرد، توانست آن را بین رزمنده ها پخش کند و حال و هوای تازه ای بین رزمنده ها به وجود آورد.
***