هرجا غرور داشتیم، شکست میخوردیم
"محمد نجفی" راوی جوان و جنگندیده است. روایتگری امثال خودش را تا وقتی که رزمندگان دوران دفاعمقدس هستند؛ به حق نمیداند اما به گفته او، تعدادی از این پیشکسوتان، مجروح و جانبازند، پا در سن گذاشتهاند و یا زیاد فرصت نمیکنند به منطقه بیایند.
نجفی میگوید: "گاهی میشود که باید 3 روز در داخل یک اتوبوس سرپا ایستاد. شاید برایشان مقدور نباشد. مثلا چند سال پیش، کاروانی بود که من 3 روز با آنها بودم و عین 3 روز را سرپا ایستادم. صندلی نبود بنشینم. بچه 4-5 ساله ای از بغل مادرش بلند شد و آمد جای من نشست! خجالت نگذاشت حرفی بزنم.
یا گاهی پیش می آمد کاروانی، ما را ساعت یک-دو نصفشب در سهراهی خرمشهر پیاده میکرد و میگفت میخواهیم به اسکان خودمان برویم؛خداحافظ شما!
خب، کسی که جراحت جنگی دارد و سنوسالی از او گذشته، برایش سخت است. این برای ما وظیفه میشود. در غیر این صورت، تا این عزیزان هستند حق نیست ما برویم."
او خاطرهای هم از مزهپرانی دختر دانشجو تعریف کرد. اتوبوس زائران دانشجو زیاد بوده و آنها هم 3 نفر بیشتر نبودند. برگشتنی از بازدید مناطق، به ذهنش میرسد تا به بعضی شبهات جنگ، پاسخ دهد.
یکی از این شبهات ایثار بعضی از شهدا بود که خود را به روی مین منور میانداختند و سوال این بود که آیا همه این کار را میکردند؟ محمد نجفی هم پاسخ داده بود اگر قرار بر این بوده باشد؛ حماقت است. ایثار، گذشت و شهادت نیست.
رزمنده ها، میدان مین را مانند همه ارتشهای دنیا و مثل بقیه جنگ ها خنثی میکردند. جایی که معبر بسته میشد دست به این کار میزدند تا بقیه لو نروند. مثل شهید بزرگواری که در تفحص پیدا شده بود. همه اسکلت بدنش سالم بود اما قسمت اسکلت سینهاش سوخته بود. معلوم شد تخریبچی بوده و روی مین منور خوابیده تا به دیگر رزمندهها آسیب چندانی نرسد.
نجفی میگوید: "در همین زمان، یکی از دانشجویان داخل اتوبوس، برگشت گفت: حاجآقا شما چند وقت در جنگ بودید؟ یکدفعه اتوبوس از خنده بچهها منفجر شد. بنده گفتم: سنم به دوران دفاع مقدس نمیخورد اما همانطور که اساتید شما در مورد جنگ چالدران و عهدنامه ترکمنچای و گلستان صحبت میکنند ما هم هشت سال تاریخ جنگ را روایت می کنیم.
طبیعتا اساتید تاریختان در آن زمان نبودهاند و زیر عهدنامهها را امضا نزدهاند. جنگ، قسمتی از تاریخ مملکت است که به مملکت نیرو و انرژی میدهد و آن را به حرکت در میآورد.
از محمد نجفی خواستم تا یکی از خاطرات تاریخ جنگ را برایمان روایت کند. او از تازهترین شنیدههایش، اینگونه گفت:"چندی پیش با یکی از عزیزان رزمنده داشتیم از منطقه برمیگشتیم. او پشت فرمان بود و داشت برایم صحبت کرد. اشک خودش هم درآمده بود. می گفت: در یکی از عملیاتها وسط درگیری بودیم.
بچهها تشنه بودند ولی آبی نبود. پشتیبانی هم نمیتوانست به همه نیروها آب و غذا برساند. سعی اولیهاش رساندن مهمات بود. چون اولین چیزی که در منطقه جنگی اهمیت دارد؛ مهمات است.
فرمانده گردان به من گفت: حسین برو یک مقدار برای بچهها آب بیاور؛ بچهها تاب و توانشان دارد کم میشود. در حین درگیری، به یکی از دوستانم که هیکل بزرگی داشت و با او صمیمی بودم گفتم: فلانی! دو تا دبه بردار و بیا با موتور برویم آب بیاوریم.
آب بدست آوردیم و دبه ها را پر کریم. دوستم یکی از دبهها را میان دو پایش قرار داد و یکی دیگر را دستش گرفت. موقع برگشت، یک تیر به آن دبه ای خورد که دستش بود. از وسط نصف شد و آبش ریخت. لحظاتی بعد ترکش دیگری به دبه بین من و دوستم خورد و سوراخش کرد. خود دوستم هم تیر خورده بود.
پرسیدم: چی شد؟ گفت: چیزی نیست. برو. تا می توانی برو. بالاخره از خاکریز عبور کردیم و سریع دبه را که هنوز تا نصف آب داشت با خوشحالی به سمت بچه ها بردم. یک لحظه در خاطرم یاد حضرت عباس(ع) افتادم. با خودم گفتم: من تونستم آب بیاورم اما حضرت عباس(ع) نتوانست و شرمنده شد.
یک لیوان گرد و خاکی پیدا کردم و بعد از تمیز کردن، برای بچهها آب ریختم. ولی به هرکس آب میدادم نمیگرفت و میگفت فعلا نمیخورم یا الان زیاد تشنهام نیست. انگار همه سیراب بودند. در میان آن درگیری از خودم شرمنده شدم که چرا چنین فکری در ذهنم آمد. همانجا مدام از حضرت عباس(ع) عذرخواهی میکردم.
این رزمنده به من گفت: غرور کار ما را خراب میکرد. در عملیاتهایی که شکست میخوردیم به خاطر تکیه کردن به نیرو و اسلحه بود که مثلا میگفتیم: برای فلان عملیات، آنقدر نیرو آمده که جا برای بچهها نیست.
زمانی که خرمشهر آزاد شد فرماندهها آمدند پیش امام و میگفتند: ما فلان کار را کردیم و پیروز شدیم اما امام یک جمله فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد."
***