دست و پا زدن مارکسیستها برای اثبات
خبری از غیبگویی کارل مارکس درباره انقلابهای انگلستان و فرانسه نیست
اكنون باید از همكار صمیمى ماركس پرسید: چه شد كه این تضاد، با وجود گذشت متجاوز از صد سال، هنوز حل نشده است و كارگر انگلیسى با خیال آرام در كارخانه كار مىكند؟
فلسفه ماركسیسم، یك فلسفه ابزارى و به تمام معنى"استخدامى" است. جهانبینى براى آنان، مقدمهاى بر یك نوع جامعهبینى و یا جامعهشناسى است. و هدف آنها از شناخت اصولى كه بر طبیعت حكومت دارد، سرایت دادن آنها به جامعه است.
بررسیها و اظهار نظرهاى این جماعت، با موضعگیریها و پیشداوریهاى خاصى همراه است بدین معنى كه، قبلاً مدعا را درست كرده و سپس به دنبال دلیل مىگردند! فىالمثل آنان هر نوع اصلاحطلبى را به باد انتقاد گرفته و از انقلاب وجهش طرفدارى مىكنند، و آنگاه براى اثبات «تز» اجتماعى خود به تلاش و تكاپو مىپردازند تا اصلى را در طبیعت پیدا كنند كه توجیه گر نظریه اجتماعى آنان باشد.
ضمناً از آنجا كه جهانبینى براى آنان هدف نبوده و صرفاً ابزارى بیش نیست، براى اثبات نظریات خود در باب جامعه، در مورد هر اصلى به چند مثال اكتفا كرده و به عقیده خود اصلى را پایه گذارى و یا آن را كشف مىكنند!
بدیهى است كه اینگونه بحث و بررسى، كه قبلاً نیز با جهتگیرى و پیش فرض خاصى همراه است، نمىتواند واقعنما باشد. چه، بررسى كنندگان، بر پایه حكمى كه قبل از محاكمه صادر كرده اند، مى كوشند كه حقایق را، به نحوى كه توجیه گر عقایدشان باشد، درك كنند، نه آنچنان كه هست.
اكنون ما براى ارزیابى آخرین اصل دیالكتیك در "طبیعت" و "جامعه"، كاربرد این اصل را در دو مورد، مورد بحث وبررسى قرار مىدهیم.
ماركسیستها براى اثبات این اصل فلسفى دست و پاى زیادى زدهاند، كه ذیلاً به برخى از آنها اشاره مىكنیم:
1- تغییرات كمّى نمىتواند بى نهایت ادامه داشته باشد، بلكه لحظه اى مى رسد كه به جاى تغییرات جزئى، تغییر كیفى یا یك جهش ناگهانى صورت مى گیرد.
زمین را مثال مى زنیم: در تاریخ بشر مرحله اى به نام شكار وجود دارد كه در آن، حیوانات را شكار مى كردند، پوست آن هارا مى پوشیدند وگوشتشان را مى خوردند. ناگهان دوره بارانهاى سیلابى، تمدن عصر شكار را ویران كرد. باقیمانده مردم به غارها پناهنده شدند ونوع زندگى آنها كاملاً تغییر كرد و زمین و تمدن كلاً دچار یك تغییر ناگهانى شد كه از حوادث طبیعى زمین ناشى شده بود.
2- انگلس مى گوید: طبیعت سنگ، محك دیالكتیك است و علوم طبیعى معاصر ثابت كرده است كه طبیعت روى دایره اى كه همیشه یكسان است دور نمى زند. در اینجا قبل از هر چیز باید از داروین نام برد و ثابت كرد كه جهان آلى امروز تماماً اعم از گیاهان وجانوران و از آن جمله انسان محصول سیر تكاملى یى است كه میلیونها سال پیش آغاز شده و تاكنون ادامه دارد.
4- آب، با افزایش حرارت یا كاهش آن، به بخار و یخ تبدیل مىگردد. همچنین، حدّ معینى از نیروى برق لازم است تا مفتول پلاتین درخشان گردد، یا فلز گداخته شود، چنانكه هر گازى در درجه فشار و سرماى معین در نقطه خاص به حالت مایع در مى آید. آنچه در فیزیك، «مقادیر ثابت» نامیده مى شود، چیزى جز نقاط گره اى نیست كه در آنها افزایش ویا كاهش، موجب تغییر كیفى در حالت جسم شده و سرانجام كمیت به كیفیت تبدیل مى شود.
5- شیمى را مى توان علم آن دسته از تغییرات كیفى اجسام نامید كه در اثر تغییر، تركیب كمى حاصل مىشود، براى نمونه، اكسیژن را در نظر مىآوریم، اگر در یك مولكول به جاى دو اتم معمولى، سه اتم گذاشته شود، در آن صورت با «اَزُتْ» سر وكار خواهیم داشت كه از حیث بود و فعل و انفعال از اكسیژن معمولى دقیقاً متفاوت است، تا چه رسد به نسبتهاى مختلفى كه اكسیژن با «ازت» یا گوگرد تركیب مى شود، هر یك از آنها جسمى را مى دهد كه از حیث كیفیت با سایر اجسام متفاوت است.
دیالكتیسینها با این مثالها مى خواهند ثابت كنند:
الف: حركتها در همه زمینه ها به صورت یك حركت دورانى نیست كه تكرار مراحل پیشین باشد، بلكه حركتى است پیشتاز كه پیوسته در حال صعود است نه نزول.
ب: تحول تكاملهاى كمى به كیفى، یك اصل جهان شمول و فراگیر است.
ج : این اصل، نه تنها بر طبیعت حاكم است بلكه در جامعه نیز به صورت یك اصل كلى صادق مى باشد.
همچنین در ادامه ادعاهای مارکسیستها آیت الله جعفر سبحانی پیرامون غیبگویی مارکس درباره انقلابهای پیش رو در کشورهای فرانسه و انگلستان در کتاب"فلسفه اسلامى و اصول دیالك مطلبی را عنوان میکنند که در زیر آمده است.
غیب گویى ماركس!
غیبگویى به صورت كلى گویى كار آسانى است و افراد هوشمند گاه یك رشته مسائل كلى را پیشبینى مىكنند و پیش بینىهایشان درست درمىآید. ولى ماركس به این نوع كلىگویى اكتفا نكرده بلكه گام را فراتر نهاده، انگشت روى جزئیات گذارده و صریحاً اعلام كرده بود كه انقلابهاى سوسیالیستى در كشورهاى انگلستان و فرانسه و خصوصاً آلمان زودتر از جاهاى دیگر رخ مىدهد.
انگلس مىگفت: اكنون پرولتاریا در انگلستان اكثریت مردم را تشكیل مىدهد. نیروى تولید سرمایهدارى در انگلستان با روابط تولید سرمایه دارى به حال تضاد درآمده، و مبارزه طبقاتى میان پرولتاریا و سرمایه داران به اوج شدت خود رسیده است.
اما متأسفانه حدود یك قرن و نیم از این غیبگویى مىگذرد و هنوز اثرى از انقلاب كارگرى در این كشورها خبرى نیست!این مطلب مىرساند كه ماركسیسم در داورى خود به یك رشته امور ذهنى وخیالات واهى تكیه كرده و عجولانه به غیبگویى پرداخته است.
انگلس مى گوید: طبقه كارگر انگلستان اكثریت جامعه را تشكیل مىدهد و این كشور آخرین مراحل سرمایهدارى را طى مىكند و جامعه فرانسه و آلمان به انقلاب سوسیالیستى بسیار نزدیك هستند.
اكنون باید از همكار صمیمى ماركس پرسید: چه شد كه این تضاد، با وجود گذشت متجاوز از صد سال، هنوز حل نشده است و كارگر انگلیسى با خیال آرام در كارخانه كار مىكند، ولى كشور روسیه كه 12 سال قبل از انقلاب سوسیالیستى در نظام فئودالى به سر مىبرد، ناگهان با یك خیزش تاریخى! نظام فئودالى آمیخته به نیمه سرمایه دارى را درهم كوبید ونظام برتر!!! وعالى سوسیالیسم را پذیرفت؟
آفرین بر این بینش، و آفرین بر این دید واقع بین!
بررسیها و اظهار نظرهاى این جماعت، با موضعگیریها و پیشداوریهاى خاصى همراه است بدین معنى كه، قبلاً مدعا را درست كرده و سپس به دنبال دلیل مىگردند! فىالمثل آنان هر نوع اصلاحطلبى را به باد انتقاد گرفته و از انقلاب وجهش طرفدارى مىكنند، و آنگاه براى اثبات «تز» اجتماعى خود به تلاش و تكاپو مىپردازند تا اصلى را در طبیعت پیدا كنند كه توجیه گر نظریه اجتماعى آنان باشد.
ضمناً از آنجا كه جهانبینى براى آنان هدف نبوده و صرفاً ابزارى بیش نیست، براى اثبات نظریات خود در باب جامعه، در مورد هر اصلى به چند مثال اكتفا كرده و به عقیده خود اصلى را پایه گذارى و یا آن را كشف مىكنند!
بدیهى است كه اینگونه بحث و بررسى، كه قبلاً نیز با جهتگیرى و پیش فرض خاصى همراه است، نمىتواند واقعنما باشد. چه، بررسى كنندگان، بر پایه حكمى كه قبل از محاكمه صادر كرده اند، مى كوشند كه حقایق را، به نحوى كه توجیه گر عقایدشان باشد، درك كنند، نه آنچنان كه هست.
اكنون ما براى ارزیابى آخرین اصل دیالكتیك در "طبیعت" و "جامعه"، كاربرد این اصل را در دو مورد، مورد بحث وبررسى قرار مىدهیم.
ماركسیستها براى اثبات این اصل فلسفى دست و پاى زیادى زدهاند، كه ذیلاً به برخى از آنها اشاره مىكنیم:
1- تغییرات كمّى نمىتواند بى نهایت ادامه داشته باشد، بلكه لحظه اى مى رسد كه به جاى تغییرات جزئى، تغییر كیفى یا یك جهش ناگهانى صورت مى گیرد.
زمین را مثال مى زنیم: در تاریخ بشر مرحله اى به نام شكار وجود دارد كه در آن، حیوانات را شكار مى كردند، پوست آن هارا مى پوشیدند وگوشتشان را مى خوردند. ناگهان دوره بارانهاى سیلابى، تمدن عصر شكار را ویران كرد. باقیمانده مردم به غارها پناهنده شدند ونوع زندگى آنها كاملاً تغییر كرد و زمین و تمدن كلاً دچار یك تغییر ناگهانى شد كه از حوادث طبیعى زمین ناشى شده بود.
2- انگلس مى گوید: طبیعت سنگ، محك دیالكتیك است و علوم طبیعى معاصر ثابت كرده است كه طبیعت روى دایره اى كه همیشه یكسان است دور نمى زند. در اینجا قبل از هر چیز باید از داروین نام برد و ثابت كرد كه جهان آلى امروز تماماً اعم از گیاهان وجانوران و از آن جمله انسان محصول سیر تكاملى یى است كه میلیونها سال پیش آغاز شده و تاكنون ادامه دارد.
4- آب، با افزایش حرارت یا كاهش آن، به بخار و یخ تبدیل مىگردد. همچنین، حدّ معینى از نیروى برق لازم است تا مفتول پلاتین درخشان گردد، یا فلز گداخته شود، چنانكه هر گازى در درجه فشار و سرماى معین در نقطه خاص به حالت مایع در مى آید. آنچه در فیزیك، «مقادیر ثابت» نامیده مى شود، چیزى جز نقاط گره اى نیست كه در آنها افزایش ویا كاهش، موجب تغییر كیفى در حالت جسم شده و سرانجام كمیت به كیفیت تبدیل مى شود.
5- شیمى را مى توان علم آن دسته از تغییرات كیفى اجسام نامید كه در اثر تغییر، تركیب كمى حاصل مىشود، براى نمونه، اكسیژن را در نظر مىآوریم، اگر در یك مولكول به جاى دو اتم معمولى، سه اتم گذاشته شود، در آن صورت با «اَزُتْ» سر وكار خواهیم داشت كه از حیث بود و فعل و انفعال از اكسیژن معمولى دقیقاً متفاوت است، تا چه رسد به نسبتهاى مختلفى كه اكسیژن با «ازت» یا گوگرد تركیب مى شود، هر یك از آنها جسمى را مى دهد كه از حیث كیفیت با سایر اجسام متفاوت است.
دیالكتیسینها با این مثالها مى خواهند ثابت كنند:
الف: حركتها در همه زمینه ها به صورت یك حركت دورانى نیست كه تكرار مراحل پیشین باشد، بلكه حركتى است پیشتاز كه پیوسته در حال صعود است نه نزول.
ب: تحول تكاملهاى كمى به كیفى، یك اصل جهان شمول و فراگیر است.
ج : این اصل، نه تنها بر طبیعت حاكم است بلكه در جامعه نیز به صورت یك اصل كلى صادق مى باشد.
همچنین در ادامه ادعاهای مارکسیستها آیت الله جعفر سبحانی پیرامون غیبگویی مارکس درباره انقلابهای پیش رو در کشورهای فرانسه و انگلستان در کتاب"فلسفه اسلامى و اصول دیالك مطلبی را عنوان میکنند که در زیر آمده است.
غیب گویى ماركس!
غیبگویى به صورت كلى گویى كار آسانى است و افراد هوشمند گاه یك رشته مسائل كلى را پیشبینى مىكنند و پیش بینىهایشان درست درمىآید. ولى ماركس به این نوع كلىگویى اكتفا نكرده بلكه گام را فراتر نهاده، انگشت روى جزئیات گذارده و صریحاً اعلام كرده بود كه انقلابهاى سوسیالیستى در كشورهاى انگلستان و فرانسه و خصوصاً آلمان زودتر از جاهاى دیگر رخ مىدهد.
انگلس مىگفت: اكنون پرولتاریا در انگلستان اكثریت مردم را تشكیل مىدهد. نیروى تولید سرمایهدارى در انگلستان با روابط تولید سرمایه دارى به حال تضاد درآمده، و مبارزه طبقاتى میان پرولتاریا و سرمایه داران به اوج شدت خود رسیده است.
اما متأسفانه حدود یك قرن و نیم از این غیبگویى مىگذرد و هنوز اثرى از انقلاب كارگرى در این كشورها خبرى نیست!این مطلب مىرساند كه ماركسیسم در داورى خود به یك رشته امور ذهنى وخیالات واهى تكیه كرده و عجولانه به غیبگویى پرداخته است.
انگلس مى گوید: طبقه كارگر انگلستان اكثریت جامعه را تشكیل مىدهد و این كشور آخرین مراحل سرمایهدارى را طى مىكند و جامعه فرانسه و آلمان به انقلاب سوسیالیستى بسیار نزدیك هستند.
اكنون باید از همكار صمیمى ماركس پرسید: چه شد كه این تضاد، با وجود گذشت متجاوز از صد سال، هنوز حل نشده است و كارگر انگلیسى با خیال آرام در كارخانه كار مىكند، ولى كشور روسیه كه 12 سال قبل از انقلاب سوسیالیستى در نظام فئودالى به سر مىبرد، ناگهان با یك خیزش تاریخى! نظام فئودالى آمیخته به نیمه سرمایه دارى را درهم كوبید ونظام برتر!!! وعالى سوسیالیسم را پذیرفت؟
آفرین بر این بینش، و آفرین بر این دید واقع بین!
نظر شما