نذر مادر شهیدان/ شهید جهان آرا از نگاه خواهرش(همسر جانباز شهید منصور مفید)

اشک می‌ریزم با «ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته ...»

|
۱۳۹۰/۰۶/۲۲
|
۱۴:۰۳:۰۹
| کد خبر: ۷۶۲۰۹
اشک می‌ریزم با «ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته ...»
مادرم مشهد بود، باهاش تماس گرفته بودند که بیا، محمد مجروح شده، مادرم گفته بود که دارم میام چون محمد شهید شده! بنده خدا شب قبلش خواب داداشم علی را دیده بود با لباس احرام..

به گزارش برنا "ساره امامزاده" مادر شهیدان شهیدان سید محمد، سید علی و سید محسن جهان‌آرا چند روز پیش درگذشت و به جوار رحمت الهی و پسران شهیدش پیوست.

بنا برگزارش خبرنگار برنا در این میان خواندن دوباره گفت و گویی متفاوت با خواهر جهان آرا که چند سال پیش انجام شده است، خالی از لطف نیست.تمام اجر این نوشته نثار روح بانوی مومنه‌ای که فرزندانی برومند را به خاطر حفظ اسلام فدا کرد. 

این نوای «ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت پرثمر گشته» را که کویتی پور می خواند بدجور آدم را بیتاب می کند؛خواهر مکرمه اش پشت خط بود با داغی از هجرت همسر شهیدش منصور مفید که پس از سال ها تحمل رنج و جراحت ناشی از مواد شیمیایی اهدایی غرب و شرق به صدام، عاقبت شش ماه پیش میهمان محمد جهان آرا شد. این که می نویسم میهمان آن شهید والا مقام شد، گزافه نیست. وقتی چند شب قبل از شهادت منصور مفید، کسی خواب «محمد جهان آرا» را می بیند که آمده قطعه 24 بهشت زهرا را چراغانی کند به خاطر میهمانش منصور که قرار است بیاید...خدا رحمت کند خمینی کبیر (ره) را که فرمود: «شهدا در قهقهه مستانه شان عندربهم یرزقون اند.»شهدا زنده اند و روزگار ما را نظاره گرند حالا مگر می شود بگوییم بی اذن خودشان ما پای این کاریم.

سلام حاج خانم، ببخشید مزاحم شدیم!
سلامت باید، در خدمت هستیم

زنگ زدم از شهید محمد بگویید. برادرتان ، شما بزرگتر بودید یا ایشان؟
محمد بزرگتر بود او که شهید شد من سوم دبیرستان بودم.

در همان خرمشهر؟
نه، جنگ که شد از خرمشهر آمدیم بیرون، اهواز و دزفول و آخر هم تهران.

شروع حمله و هجوم رژیم صدام را یادتان هست؟
خیلی خوب، خمپاره ای جلو خانه مان خورد زمین، مادر و خواهرم را مجروح کرد. خواهرم آن موقع پنجم ابتدایی بود و عزیز همه خانه. پای او بدجوری آسیب دید و حالا هم جانباز است. یک پایش زانو ندارد.

شهید جهان آرا کجا بود آن موقع؟
سخت مشغول بود در سپاه در خرمشهر، البته از همان بدو تشکیل سپاه خرمشهر که محمد فرمانده اش شد حسابی فعالیت داشت. تحرکات دشمن که شروع شد محمد و سایر بچه ها هم کارشان بیشتر شد.

از گذشته بگویید؟
خلی فعال بود. از همان نوجوانی با داداش دیگرم سید علی که توسط ساواک در اوین شهید شد، توی مسجد شیخ سلمان خرمشهر، برنامه قرآن و نهج البلاغه داشتند.

خودتان هم در همان محله مسجد شیخ سلمان بودید؟
نه، ما توی چهل متری زندگی می کردیم، مسجد شیخ سلمان توی کوچه پس کوچه های اردیبهشت بود.

خب از سید علی شهید بگویید؟
داداشم را سال 1355 گرفتند. توی یک درگیری در قم، بعد هم شنیدیم که در زندان اوین به شهادت رسیده. بعد از انقلاب، مادرم توانست مزارش راتوی بهشت زهرا پیدا کند. روی سنگ مزارش دوم اردیبهشت پنجاه هفت را تاریخ شهادتش نوشته بودند.

خب دیگر؟
محمد با دوستانش مثل آقای رضایی گروه منصورون را درست کردند، خاله ام و شوهرش هم با آنها بودند. تحت تعقیب که قرار گرفتند، حدود سه چهار سال از محمد بی خبر بودیم. بیشتر تهران بود گهگاه که مادرم می رفت تهران توی پارک قرار می گذاشتند برای دیدن هم.

دانشگاه هم می رفت؟
قبل از انقلاب و این قضایا دانشجوی دانشگاه تبریز شد در رشته حسابداری بازرگانی، اما فعالیت های سیاسی مجالی برای او نمی گذاشت که درس بخواند.

کی ازدواج کرد؟
بعد از انقلاب که فرمانده سپاه خرمشهر شد ازدواج هم کرد.

معیار خاصی هم داشت برای ازدواجش؟
بله می گفت می خواهم زنی را به همسری بگیرم که مرا بفهمد، خودش آمد به بابام گفت می خواهم ازدواج کنم و بابام هم دختر عموهام رو معرفی کرد. محمد گفت اونا که مثل خواهرم هستند. دلش می خواست همسرش هم مثل خودش زندان ستمشاهی را تجربه کرده باشد و همراه نظام و اسلام باشد.

زندان هم رفته بود؟
بله یک سال در اهواز زندان بود.

خب از ازدواجش می گفتید.
همین معیارها را که گفت، خاله ام دختر خانمی را معرفی کرد که با او توی زندان آشنا شده بود.

زندگی شان در همان خرمشهر شروع شد؟
بله البته قبل از حمله دشمن همسرش که «حمزه» پسرشان را باردار بود آمده بود تهران برای تولد بچه، تا وقتی خرمشهر سقوط نکرده بود. محمد مرتب تماس می گرفت یکی دو ماه بعد از مهر بود که آمد خانمش و حمزه را ببیند.

همان حمزه را فقط داشت که شهید شد؟
آره اما بعد از چهلش خدا محمد سلمان را هم داد به خانمش.

از خصوصیات بارز او بگویید.
خیلی مردمدار بود من اسلام واقعی و عینی را از او آموختم. ما خانواده ای مذهبی بودیم، اما وقتی محمد اسلام را نشان مان داد به معنی واقعی مسلمانی می کردیم. خیلی عجیب مقید بود به احوالپرسی از دیگران، از همه .خرمشهر که بود هر شب با پدر و مادر تماس می گرفت تهران که می آمد علیرغم مشغله و مسئولیتی که داشت، از اقوام و بستگان احوالپرسی می کرد رفتارش تجلی عینی اسلام بود برای همه. مادر و خواهرم که اوج جنگ مجروح شدند، هر روز می آمد بیمارستان آبادان و اهواز به ما سر می زد.

راستی، شما چند برادر و خواهر بودید حاج خانم؟
هشت تا برادر داشتم که سه نفرشان به شهادت رسیدند. پنج تا هم خواهر دارم.

تا حالا شده که شهید محمد را در خواب ببینید؟
زیاد، آخرین خواب را یکی از دوستان همسرم، این همرزم همسرم، محمد را در خواب دیده بود که آمده قطعه 24 بهشت زهرا را چراغانی کرده، پرسیده بود: اینجا چه می کنی محمد؟ داداشم گفته بود قرار است منصور مفید بیاید اینجا. همسرم را گفته بود چون داداشم و همسرم در زمان جنگ همرزم بودند.

چه چیزی او را زیاد رنج می داد؟
قبل از آغاز هجوم و حمله صدامیان، وقتی انقلاب دوران نوپایی اش را طی می کرد این منافقین در خرمشهر و آبادان خیلی فعال بودند داداشم از این ماجرا رنج می برد. می گفت چرا اینها این کارها را می کنند با این انقلاب؟

از شهادتش هم می گویید؟
روز قبلش زنگ زد گفت که در آبادان پیروز شدیم. حصر آبادان را به فرمان حضرت امام (ره) شکسته بودند. گفت فردا می آیم تهران برای دیدن تان. همسرش محمد سلمان را باردار بود داداشم تاکید کرد با ماشین می آید که به کارهای همسرش هم رسیدگی کند روز بعد نزدیک ظهر زنگ زدند خانه مان سراغش را گرفتند. گفتیم توی راه است، گفتند احتمالاً داخل هواپیمایی بوده که سقوط کرده.

خودش هم درباره شهادتش حرفی گفته بود؟
آره همیشه به مادرم می گفت که آماده باش! مادرم جوابش می داد: نه! من چند سال هم علی را ندیدم تا شهید شد، نمی خوام دوری تو را هم ببینم.

عکس العمل مادرتان موقع شهادت محمد چه بود؟
مادرم مشهد بود، باهاش تماس گرفته بودند که بیا، محمد مجروح شده، مادرم گفته بود که دارم میام چون محمد شهید شده! بنده خدا شب قبلش خواب داداشم علی را دیده بود با لباس احرام، داداشم به مادرم گفته بود که آمده ام محمد را ببرم.

فکر می کنید اگر الان محمد جهان آرا زنده بود چه می کرد؟
دنبال پست و مقام که نبود؛ چون یکی دو ماه قبل از شهادتش وقتی از رسانه ها فهمیدیم که احتمالاً فرمانده سپاه خوزستان می شود و موضوع را به خودش گفتیم، خندید و گفت: به شایعات توجه نکنید! اگر او حالا بود اولش که سرباز رهبر می شد، بعد هم به گمانم می رفت خرمشهر و مثل پدرم به حال و روز مردم خرمشهر می رسید.

حاج آقا خرمشهر است؟
بله بابایم در خرمشهر صندوق قرض الحسنه ای دائر کرده و به خانواده های مستمند و نیازمند رسیدگی می کند.

از برنامه های خاصی که داشت و توی خانه انجام می داد بگویید.
عصرهای جمعه اش خیلی قشنگ بود، بساط دعای فرج آقا امام زمان (عج) را برپا می کرد و همگی با هم دعای فرج می خواندیم.

تاکید خاصی هم روی موضوعی داشت؟
بله مطالعه را خیلی سفارش می کرد و تاکید داشت که حتی اگر شده هر روز نیم ساعت مطالعه کنید تا علم ودانش تان بیشتر شود .یادم هست به ما پول می داد – حتی عیدی هم که می داد- تاکید می کرد با آن پول ها کتاب بخریم. کتاب های استاد مطهری و دکتر شریعتی و کلا کتابهای که درباره نماز و حجاب بود زیاد برایمان می گرفت.

حتما گهگاه اوقاتی پیش می آید که یادش باشید؟
زیاد هر وقت در حل مشکلات زندگی در می مانم می گویم اگر محمد بود با راهنمایی ها و اخلاق و کردارش مشکل مان را حل می کرد.

چه وقت هایی خیلی هوای او به سراغتان می آید؟
هر وقت می بینم جوان ها دور هم جمع شده اند، محمد همیشه برای همه برنامه داشت. اگر توی یک عروسی هم شرکت می کرد ابتکاری به خرج می داد که آدم ها بهره ای از لحظه هاشان ببرند. اگر برنامه تفریح و گردش در طبیعت پیش می آمد کاری را پیش می کشید تا در عین تفریح باعث خودسازی هم بشود. یادش به خیر؛ حتی زندان هم که بود جدای از برنامه های شخصی اش برای ما روکش خودکار درست می کرد که وقتی می رفتیم دیدنش هدیه می داد به ما.
من همیشه به بچه هایم با وجود این که خودشان فعالند و تحصیلات عالیه دارند می گویم کاش دایی محمدتان را می دیدید. آنها هم یکسره غبطه می خورند که چرا او را درک نکرده اند از نزدیک.

بهترین توصیفی که از دیگران درباره محمد شنیده اید.
همه مردم می گویند که او عاشق امام و اسلام بود. حق با مردم است چرا که هر وقت امام (ره) سخنرانی داشت، محمد سراپا گوش می شد و می گفت ببینیم امام چه می گویند. همان موقع شهادتش هم به خاطر اجرا شدن فرمان حضرت امام که گفته بودند حصر آبادان باید شکسته شود در حال عزیمت به تهران برای دیدار با ایشان و ارائه گزارش بود که آن اتفاق افتاد.

حتما این شعر «ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته» را زیاد می شنوید. چه احساسی دارید در هنگام پخش آن؟
راستش حسابی گریه می کنم.

ببخشید که مزاحمتان شدیم دعا بفرمایید.
زحمت کشیدید. خداوند به ما صبر و توفیق بدهد در راه خدمت به مردم. خدا رهبرمان را سلامت بدارد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر