نخواست قانون نانوشته را بپذیرد/ سوال باشد و در حسرت جواب بمیرد
به گزارش خبرنگار برنا حامد ابراهیم پور متولد تهران ، 24 آبان 1359 است. ابراهیم پور مدرک کارشناسی ارشد حقوق خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد. او عضو کانون وکلای دادگستری مرکز است . همچنین دوره ی عالی فیلمسازی را گذرانده است و در زمینه ادبیات داستانی و نقد و تحلیل فیلم و تاریخ سینما هم فعال است و در این زمینه کارگاههایی نیز برگزار کرده است.
او رتبه اول شعر کلاسیک دانشجویان کشور را در سال 1382 و رتبه اول جشن فرهنگ و هنردانشجویان کشور را در سال 1384 کسب کرده است.
"یک مرد بی ستاره آبانی "، نشر تهران صدا ، سال 1379 و کسب جایزه ی کتاب اوّل، " یاغی" منتشر در سال ۱۳۷۹ ، " دروغ های مقدّس" منتشر در سال ۱۳۸۷ ، برگزیده ی جایزه ی شعر قیصر امین پور ، کتاب سال شعر جوان، نامزد کتاب سال شعر خبرنگاران از آثار منتشر شده او هستند.
"دروغ های مقدس"؛ دو مجموعه شعر سپید ؛" آوازهایی برای زن شهریور" ؛ "مرده ها خواب نمی بینند" ؛ مجموعه ترانه های ، " صدای مرگ یه عنکبوت پیر" از دیگر آثار او هستند.او دو مجموعه ی دیگر از شعرهایش را -برای دریافت مجوزنشر- به ارشاد تحویل داده است: مجموعه غزل ومثنوی " نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند" و مجموعه شعرسپید " بزرگراه گمشده". این شاعر جوان دفتر شعر «من هنوز بی اجازه شاعرم» گزیده غزلهای خود از سال 1374 تا 1389 را در دست انتشار دارد.
در ادامه نمونه ای از اشعار او را می خوانید:
مریم
بیا و روسریت را گره بزن محکم
که باد دق کند از داغ گیسویت مریم
دوباره می آیم سرزده به خواب شما
وشعر می خوانم زیرگوشتان تا نم -
نمک تمامی خوابت شبیه عشق شود
و پرشود دلتان از بهانه ای مبهم
از انکه هیچ کس عاشق نمی شود اینجا
از اینکه قلب تواز عشق میگریزد دم –
نزن کبوتر کولی که وقت مردن نیست
نزن پرنده ی بی سرزمین بیا با هم
به آسمان بپریم و شبیه ابر شویم
وباد ازاین مردم دورمان کند کم کم...
وبعد می خندیم و حواسمان پرت است
و شعر می خوانیم و همیشه یک عالم –
ـه دوستت دارم – بی تو تار شد دنیا-
که دوستت دارم – با تو روز شد عالم-
هنوز دست من از جنس دست مردم نیست
بیا به فرصت یک عشق فکر کن که قدم –
زدن بهانه ی خوبیست تا خودت باشی
و غم بهانه ی خوبیست تا خودم باشم...
□
و صبح برمی خیزی و روز و روزی نو
و دستهای کسی را گرفته ای محکم
برو که منت شب را نمی کشد خورشید
برو که منت گل را نمی کشد شبنم!
ولی نرنج حوای عزیز ، می دانی؟
اگر چه رنگ نگاه تو رفته از یادم
بدون چشم تو اما نمی شدم شاعر
بدون سیب تو اما نمی شدم آدم!
□
چه خوب میشد یک روز عاشقم بودی...
چه خوب میشد یک عمر عاشقت بودم
سفر
تو میتوانی شوق سفر نداشته باشی
دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی
تو میتوانی میل سفر اگر که بیاید
به آسمان بزنی، همسفر نداشته باشی
و یا عجیب تر از این، تو میتوانی حتی
به آسمان بپری، بال و پر نداشته باشی
تو میتوانی یک کوچه ی غریب بمانی
که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی
تو میتوانی هرسو که خواستی بگریزی
و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی
نمیتوانی هرجا که خواستی بگریزی
دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی
نمیتوانی اما به خود دروغ بگویی
نمیتوانی از من خبر نداشته باشی...
زمستان
تو را به نیت یک شعر تازه خلق نمود
همان خدا که مرا بی اجازه خلق نمود
برای خاطر تو فرم پیش را خط زد
مدرن تر شد و یک سبک تازه خلق نمود
برای خلقت من ایده ای جدید نداشت ...
سیاه و سرد به این رهگذر کشید مرا
کشید گوشه¬ی یک صفحه¬ی جدید مرا
سیاه و سرد .... سلام مرا جواب نداد
کشید مثل زمستانِ « م . امید » مرا
برای سنجش رنج عذاب های خودش
نگاه کرد به پایین و برگُزید مرا
تو را ستاره¬ی آینده های روشن کرد
ولی گذاشت درین ماضیِ بعید مرا
گذشته حلقه زد و دور سینه ام گره خورد
گذشته مار سیاهی شد و گزید مرا
تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود
ولی چه قدر سراسیمه آفرید مرا !
¨
مرگ
شبی شکار شود ، یا که وقت خواب بمیرد
پس از تحمل یک درد بی حساب بمیرد
دلش نخواست که هر جا مقدر است بیفتد
دلش نخواست که بی حق انتخاب بمیرد
دلش نخواست که مانند عکس های قدیمی
تنش بپوسد و در آرزوی قاب بمیرد
که قهرمان ُرمانی بدون حادثه باشد
و بی مقدمه در آخر کتاب بمیرد
چه خوب می شود این قدرها بزرگ نباشد
شبیه یک یاغی روی یک طناب بمیرد
و دست کم اثری از خودش به جا بگذارد
اگر ستاره نشد ، مثل یک شهاب بمیرد
که بوی خونش دور دهان مرگ بپیچد
شبیه مردن یک جرعهی شراب بمیرد...
¨
نخواست قانون نانوشته را بپذیرد
سوال باشد و در حسرت جواب بمیرد
نفس نفس زد و خوابید روی سینهی ساحل
نهنگ پیر نمی خواست زیر آب بمیرد ...