پدرم شبانه میرفت که عشق به فرزند مانع عشق به جبهه نشود
به گزارش خبرنگار برنا «طوبی زمانی» استاد دانشگاه و فرزند سردار شهید «محمدرضا زمانی» است که مرداد 62 در منطقه حاج عمران و عملیات والفجر2 به شهادت رسید. وقتی به او می گوییم که در خصوص خودش و فعالیت هایش صحبت کند می گوید: در مقابل مقام شهدا من چیزی ندارم که بگویم. من هم در خصوص پدرم می توانم به خاطره ای که چندین سال است در ذهنم جا گرفته اشاره کنم:
«یکی از روزهای بهار پدرم تازه از مرخصی برگشته بود اما مثل همیشه که از جنگ بر می گشت مانند کبوتری زندانب در قفس آرام و قرار نداشت. آن روز ما از او قول گرفته بودیم که بعد از گذشت چند وقت به خانه آمده پیش ما بماند.
پدرم همیشه شبانه می آمد و شبانه می رفت تا حب فرزندانش سرراه او قرار نگیرد و مانع رفتن او نشود.یکی از دعاهای همیشگی اش هم این بود که «خدایا مرگ مرا در راه خودت قرار بده». آن روز بعدازظهر قرار بود به عروسی پسرعمویم برویم. یادم می آید که پدر و مادر دور از چشم ما در گوشه ای با هم صحبت کردند و پدر بعد از صحبت با مادر از خانه بیرون رفت.

ما مثل همیشه منتظر بودیم که مادرم بگوید پدرتان با ما به عروسی نمی آید. اما مادر گفت که پدر برای خرید بیرون رفته و بر می گردد. همه خوشحال بودیم که بعد از چندی دوری از پدر امروز به همراه او می توانیم به عروسی برویم و دیگر مجبور نیستیم به اطرافیان جواب پس بدهیم که باز پدرتان جبهه است؟!
ساعت ها گذشت بالاخره پدر آمد با یک بسته ای که داخل یک پلاستیک مشکی بود. مادر پلاستیک را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد؛ اما با همان صورت اشک آلود به ما لبخند می زد. بالاخره به عروسی رفتیم پدر در راه میگفت: چقدر خوب است که امشب می توانم همه فامیل را ببینم.
اما همه حواس من به مادر بود. اضطراب عجیبی در چشمانش بود اما پدر لبخند می زد فردای آن روز وقتی برای نماز صبح بلند شدیم پدر رفته بود و از آن بسته هم خبری نبود. اما حال و هوای مادر تغییر کرده بود انگار خبر از چیزی داشت که ما نمی دانستیم. دعای سرنماز مادر طولانی تر شده بود.

یک نیمه شب از صدای مادر از خواب بلند شدم گوش هایم را تیز کردم تا بفهمم مادرم چه می گوید؛ «خدایا خدایا به من صبر بده، خدایا رضایم به رضای توست». بعدها فهمیدم آن بسته چیزی نبود جز لباس آخرت پدر. پدر می خواست کفناش را خودش بخرد و آن روز عروسی به بازار رفت و دو دست لباس تهیه کرد یکی برای آخرت و دیگری را هم به تن کرد و به جبهه برگشت...
مادرم در این سال ها برای ما بسیار زحمت کشید من همیشه همسران شهید را تشبیه می کنم به شمع سوخته که هیچ وقت حرفی از آنها زده نمی شود اما آنها همیشه به دیگران نور می دهند.»
طوبی زمانی که جامعه شناسی تدریس می کند می افزاید:به نظرم جوان های ما این روزها نسبت به مسایل جنگ نا آگاهند. من همیشه به دانشجویانم می گویم که اگر شما آگاه بودید برخی رفتارها را انجام نمی دادید. من همیشه می گویم ما برای جوانان کاری نکردیم دائماً به آنها می گوییم این کار را انجام نده ولی نمی گوییم چه کاری را باید انجام دهند.
ولی باز باید به همان چیزی که در چنته داریم قناعت کنیم و راضی باشیم به عنوان مثال اگر همین حرف های من باعث شود که یک نفر فقط یک نفر از آن راهی که ممکن است به انحرافش کشیده شود نجات پیدا کند همین برای من کافی است...