نوجوانی که فکر میکرد خدا را میتوان در خانهاش دید / فردی که لیاقت دیدن امام زمان(عج) را دارد
بر سرش زد و وای بچه وای خدا سر داد و گفت: من و این بچه كه مهمان تو بودیم، بچهام كجا رفت؟ صدایی شنید كه بچهات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، باید از ماورای همه این حرفها او را دید، باید از حجابها رد شد، حجاب نَفْس، حجاب هوا، حجاب حرام، حجاب تاریكی، حجاب اخلاق بد، حجاب رذایل، حجاب مفاسد، حجاب گناهان و ... بعضی از ما پشت چه حجابهایی قرار گرفتهایم؟ چه موقع میخواهیم این پردهها را كنار بزنیم؟
یكایك آنها را باید كنار بزنیم، چون خدا، نور، واقعیات و ... پشت این پردهها هستند، میگویند: امام غایب است. مردم میگویند كه پشت پرده غیب است؟ پرده غیبش چیست؟ همینهاست، اینها پرده غیب هستند. خدا غایب است، از ما غایب است، از خودش كه غایب نیست. خودش كه ظاهرترین ظاهرهاست: «یا مَنْ هُوَ اخْتَفی لِفَرْطِ نُورِه، الظاهِرُ الباطِنُ فیظُهُورِهِ». آشكارترین آشكارهاست، روشنترین نورهاست.
پدر و پسر و خانه خدا
حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در ادامه سلسله جلسات اخلاق درباره نفس ماجرایی را در این باره تعریف میکند که آن را در ادامه میخوانید: پسری داشت به پدرش میگفت: داری بقچه درست میكنی، زمینهسازی میكنی، كجا میخواهی بروی؟
گفت : خانه خدا.
گفت : مرا هم ببر.
گفت : تو سیزده چهارده ساله هستی، نمیشود.
گفت : اگر مرا نبری، من میمیرم، باید مرا ببری.
نمیدانست كه مكه چیست، بیت چیست، همین كه پدرش گفت: خانه خدا، خیال كرد هر كس برود خانه خدا خودِ خدا را هم میبیند. این به عشق دیدن صاحبخانه سخت به سرش زده بود كه مرا هم باید ببری.
پسر جان آخر الان وقت سفر تو نیست. گفت: نه، مرا هم باید ببری. به هر زحمتی بود پدر را راضی كرد. مادر گفت : این بچه را هم ببر، زیاد گریه میكند.
به مسجد شجره آمدند و مُحرِم شدند. هر دو با احرام به مكه آمدند، هر دو به در مسجد الحرام رسیدند، آن جا دعایی دارد. پدر صورتش را به دیوار گذاشت، بچه هم به دنبال پدر این كار را كرد: «الّلهُمَّ هذا البَلَدُ بَلَدُكَ والحَرَمُ حَرَمُكَ والعَبْدُ عَبْدُكَ والبَیْتُ بَیْتُك». از در مسجد الحرام كه وارد شدند تا چشم پسر به بیت و به آن فضای مسجد افتاد، نعرهای زد و روی زمین افتاد، پدر بالای سرش نشست و دید كه بچه مُرده است.
بر سرش زد و وای بچه وای خدا سر داد و گفت: من و این بچه كه مهمان تو بودیم، بچهام كجا رفت؟ صدایی شنید كه بچهات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه، هر دو نفر شما هم به هدفتان رسیدید، تو به عشق دیدن بیت آمدی، این هم بیت، او هم به عشق دیدن من آمد و به من رسید، دیگر چه میخواهی؟
دو دوست در مسجد الحرام
واقعاً هم هر دو خودشان را به اوج تقوا و معرفت رساندند و حركت كردند و به مسجد الحرام آمدند. شبی در حال طواف مستحبی یك نفرشان دید كه شخصی به كنارش آمد و دستش را گرفت، عجب دست گرمی دارد، آقا كجا شما را زیارت كردهام؟
فرمود: اولین بار است كه مرا زیارت میكنی. من همان كسی هستم كه هر دو نفر شما دنبال من میگشتید.
گفت : فدای تو، تو حجة بن الحسن هستی؟
فرمود : آری .
گفت: آقا رفیقم هم شما را میبیند؟
فرمود : نه، او با ما میآید، ولی مرا نمیبیند.
گفتم: من شما را معرفی بكنم؟
فرمود: مرا نمیبیند.
گفت: مگر آدم بدی است؟
فرمود : نه آدم خوبی است، ولی او لیاقت دیدن مرا ندارد.
گفت: آقا جان چرا؟
فرمود : در راه كه دو نفرتان میآمدید، كنار یك زمین زراعت هر دو روی اسب سوار بودید. او خم شد یك دانه گندم را از خوشه چید تا ببیند رسیده است یا نه، بعد هم همان دانه را در همان زمین انداخت. دستی كه به مال مردم دراز شده، چشمش دیگر لیاقت دیدن مرا ندارد. نه، لازم نیست مرا معرفی كنی.
كسی كه به دلیل دستدرازی به یك دانه گندم نتواند جمال بنده صالح را ببیند، آیا با این همه اعمال میتواند جمال خود او را ببیند و به او برسد؟
عنایت الهی در مبارزه با نفس
با نفس باید كار كرد، نفس تا وقت شكوفایی عقل با ظواهر دنیا سر و كار دارد و به دنیا چسبیده است. پای تكلیف كه به میان میآید، میخواهند او را بِبُرند، نمیبرد، این جا نقطه «إِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَةُ بِالسُّوءِ» است. خدا میگوید، بیا، دنیا میگوید، نرو، شهوت میگوید، نرو، مال میگوید، نرو، زن میگوید، نرو، مرد میگوید، نرو، مقام میگوید، نرو، چه زمانی میتوان رفت؟ «إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبَّی»، وقتی دست خودش دراز شود و دست ما را بگیرد. دست خودش چه زمانی دراز میشود؟ قرآن دستش است، انبیا دست حق هستند، ائمّه دست حق هستند، ماه رمضان دست حق است، محرم دست حق است، عاشورا دست حق است، جهاد دست حق است، حلال دست حق است، عبادت دست حق است، ما بیاییم دستمان را به دست خدا بدهیم، خدایی او كه دستش دراز است : «یا باسِطَ الیَدَینِ بالعَطِیَّةِ». او كه دائم میگوید: بنده من بیا عطای خودم را به تو بدهم. بنابراین، من باید دستم را دراز كنم تا به من بدهد، این رَحْم خداست، قرآن رَحْم خداست، انبیاء رَحْم خدا هستند، ائمّه رَحْم خدا هستند.
یكایك آنها را باید كنار بزنیم، چون خدا، نور، واقعیات و ... پشت این پردهها هستند، میگویند: امام غایب است. مردم میگویند كه پشت پرده غیب است؟ پرده غیبش چیست؟ همینهاست، اینها پرده غیب هستند. خدا غایب است، از ما غایب است، از خودش كه غایب نیست. خودش كه ظاهرترین ظاهرهاست: «یا مَنْ هُوَ اخْتَفی لِفَرْطِ نُورِه، الظاهِرُ الباطِنُ فیظُهُورِهِ». آشكارترین آشكارهاست، روشنترین نورهاست.
پدر و پسر و خانه خدا
حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در ادامه سلسله جلسات اخلاق درباره نفس ماجرایی را در این باره تعریف میکند که آن را در ادامه میخوانید: پسری داشت به پدرش میگفت: داری بقچه درست میكنی، زمینهسازی میكنی، كجا میخواهی بروی؟
گفت : خانه خدا.
گفت : مرا هم ببر.
گفت : تو سیزده چهارده ساله هستی، نمیشود.
گفت : اگر مرا نبری، من میمیرم، باید مرا ببری.
نمیدانست كه مكه چیست، بیت چیست، همین كه پدرش گفت: خانه خدا، خیال كرد هر كس برود خانه خدا خودِ خدا را هم میبیند. این به عشق دیدن صاحبخانه سخت به سرش زده بود كه مرا هم باید ببری.
پسر جان آخر الان وقت سفر تو نیست. گفت: نه، مرا هم باید ببری. به هر زحمتی بود پدر را راضی كرد. مادر گفت : این بچه را هم ببر، زیاد گریه میكند.
به مسجد شجره آمدند و مُحرِم شدند. هر دو با احرام به مكه آمدند، هر دو به در مسجد الحرام رسیدند، آن جا دعایی دارد. پدر صورتش را به دیوار گذاشت، بچه هم به دنبال پدر این كار را كرد: «الّلهُمَّ هذا البَلَدُ بَلَدُكَ والحَرَمُ حَرَمُكَ والعَبْدُ عَبْدُكَ والبَیْتُ بَیْتُك». از در مسجد الحرام كه وارد شدند تا چشم پسر به بیت و به آن فضای مسجد افتاد، نعرهای زد و روی زمین افتاد، پدر بالای سرش نشست و دید كه بچه مُرده است.
بر سرش زد و وای بچه وای خدا سر داد و گفت: من و این بچه كه مهمان تو بودیم، بچهام كجا رفت؟ صدایی شنید كه بچهات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه، هر دو نفر شما هم به هدفتان رسیدید، تو به عشق دیدن بیت آمدی، این هم بیت، او هم به عشق دیدن من آمد و به من رسید، دیگر چه میخواهی؟
دو دوست در مسجد الحرام
واقعاً هم هر دو خودشان را به اوج تقوا و معرفت رساندند و حركت كردند و به مسجد الحرام آمدند. شبی در حال طواف مستحبی یك نفرشان دید كه شخصی به كنارش آمد و دستش را گرفت، عجب دست گرمی دارد، آقا كجا شما را زیارت كردهام؟
فرمود: اولین بار است كه مرا زیارت میكنی. من همان كسی هستم كه هر دو نفر شما دنبال من میگشتید.
گفت : فدای تو، تو حجة بن الحسن هستی؟
فرمود : آری .
گفت: آقا رفیقم هم شما را میبیند؟
فرمود : نه، او با ما میآید، ولی مرا نمیبیند.
گفتم: من شما را معرفی بكنم؟
فرمود: مرا نمیبیند.
گفت: مگر آدم بدی است؟
فرمود : نه آدم خوبی است، ولی او لیاقت دیدن مرا ندارد.
گفت: آقا جان چرا؟
فرمود : در راه كه دو نفرتان میآمدید، كنار یك زمین زراعت هر دو روی اسب سوار بودید. او خم شد یك دانه گندم را از خوشه چید تا ببیند رسیده است یا نه، بعد هم همان دانه را در همان زمین انداخت. دستی كه به مال مردم دراز شده، چشمش دیگر لیاقت دیدن مرا ندارد. نه، لازم نیست مرا معرفی كنی.
كسی كه به دلیل دستدرازی به یك دانه گندم نتواند جمال بنده صالح را ببیند، آیا با این همه اعمال میتواند جمال خود او را ببیند و به او برسد؟
عنایت الهی در مبارزه با نفس
با نفس باید كار كرد، نفس تا وقت شكوفایی عقل با ظواهر دنیا سر و كار دارد و به دنیا چسبیده است. پای تكلیف كه به میان میآید، میخواهند او را بِبُرند، نمیبرد، این جا نقطه «إِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَةُ بِالسُّوءِ» است. خدا میگوید، بیا، دنیا میگوید، نرو، شهوت میگوید، نرو، مال میگوید، نرو، زن میگوید، نرو، مرد میگوید، نرو، مقام میگوید، نرو، چه زمانی میتوان رفت؟ «إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبَّی»، وقتی دست خودش دراز شود و دست ما را بگیرد. دست خودش چه زمانی دراز میشود؟ قرآن دستش است، انبیا دست حق هستند، ائمّه دست حق هستند، ماه رمضان دست حق است، محرم دست حق است، عاشورا دست حق است، جهاد دست حق است، حلال دست حق است، عبادت دست حق است، ما بیاییم دستمان را به دست خدا بدهیم، خدایی او كه دستش دراز است : «یا باسِطَ الیَدَینِ بالعَطِیَّةِ». او كه دائم میگوید: بنده من بیا عطای خودم را به تو بدهم. بنابراین، من باید دستم را دراز كنم تا به من بدهد، این رَحْم خداست، قرآن رَحْم خداست، انبیاء رَحْم خدا هستند، ائمّه رَحْم خدا هستند.
نظر شما