روایتهای بریده بریده جنگ/
ماجرای پیرمرد سوسنگردی که یک پا نداشت
پیرمرد با چشمان پر جاذبه اش نگاهمان میکرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و در مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یکریز نگاهش میکرد.گروهبان کلاشنیکف خود را بالا آورد.
به گزارش برنا،در کتاب "جنگ تحمیلی به روایت اسیران عراقی" به نقل از "مهند" یکی از سربازان عراقی که در اولین روزهای جنگ وارد شهر سوسنگرد شده بود، میخوانیم:طفل پنج ساله در آغوش مادرش به شدت گریه میکرد. دست چپش از بازو ترکش خورده بود و خونریزی داشت. مادر و دختر به هر طرف که می دویدند با سربازان ما مواجه می شدند.
انفجار هر خمپارهای آنان را زمینگیر میکرد. وقتی آنها را مستاصل و درمانده دیدم، خودم را به آن ها رساندم و رو به مادر کردم و گفتم که شیعه ام و اهل کربلا. گفتم از من نترسید و اجازه دهید پسر کوچکتان را به بهداری برسانم تا زخمش را پانسمان کنند.
از آنان خواستم که به من اعتماد کنند اما اعتماد نکردند و از من خواستند از آن جا دور شوم. پس از کمی صحبت، اعتماد مادر طفل را جلب کردم، ولی دخترش که تقریبا 18 ساله بود قبول نکرد. او میگفت لازم نکرده که عراقیها ما را معالجه کنند. در ادامه حرف هایش اضافه کرد که اگر شما می خواستید ما را معالجه کنید، چرا این طور وحشیانه به شهر ما حمله کردید؟ جوابی نداشتم و نمیدانستم چه بگویم.
گروهبان سومی داشتیم به نام "عبدالامیر خشام" اهل ناصریه، رو کرد به من و گفت: بیا، بیا با هم برویم داخل خانه. داخل کوچه شدیم و با شکستن در، به خانه رفتیم. در یکی از اتاقها، کنار پنجره، پیرمردی روی صندلی نشسته بود، یک پا هم نداشت. اتاق به هم ریخته و تاریک بود.اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، شال سبز دور گردن پیرمرد بود.
فکر کردم که حتما سید است. گروهبان عبدالامیر که پس از من وارد اتاق شده بود. با دیدن پیرمرد یکه خورد. پیرمرد با چشمان پر جاذبهاش نگاهمان میکرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و در مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یکریز نگاهش میکرد. گروهبان کلاشنیکف خود را بالا آورد.
بعد دهانه لوله را روی سینه پیرمرد جابجا کرد. من پشت سر گروهبان بودم. احساس کردم که آنها چشم در چشم هم دوخته اند و ذره ای ترس و واهمه در پیرمرد نیست. لحظهها به سختی سپری می شد.
ناگهان پنج یا شش گلوله از کلاشنیکف گروهبان عبدالامیر در سینه پیرمرد نشست. پیرمرد در میان دود و باروت از روی صندلی به زمین غلتید. در همین حال شال سبز از گردنش باز شد و روی خون ها افتاد.
انفجار هر خمپارهای آنان را زمینگیر میکرد. وقتی آنها را مستاصل و درمانده دیدم، خودم را به آن ها رساندم و رو به مادر کردم و گفتم که شیعه ام و اهل کربلا. گفتم از من نترسید و اجازه دهید پسر کوچکتان را به بهداری برسانم تا زخمش را پانسمان کنند.
از آنان خواستم که به من اعتماد کنند اما اعتماد نکردند و از من خواستند از آن جا دور شوم. پس از کمی صحبت، اعتماد مادر طفل را جلب کردم، ولی دخترش که تقریبا 18 ساله بود قبول نکرد. او میگفت لازم نکرده که عراقیها ما را معالجه کنند. در ادامه حرف هایش اضافه کرد که اگر شما می خواستید ما را معالجه کنید، چرا این طور وحشیانه به شهر ما حمله کردید؟ جوابی نداشتم و نمیدانستم چه بگویم.
گروهبان سومی داشتیم به نام "عبدالامیر خشام" اهل ناصریه، رو کرد به من و گفت: بیا، بیا با هم برویم داخل خانه. داخل کوچه شدیم و با شکستن در، به خانه رفتیم. در یکی از اتاقها، کنار پنجره، پیرمردی روی صندلی نشسته بود، یک پا هم نداشت. اتاق به هم ریخته و تاریک بود.اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، شال سبز دور گردن پیرمرد بود.
فکر کردم که حتما سید است. گروهبان عبدالامیر که پس از من وارد اتاق شده بود. با دیدن پیرمرد یکه خورد. پیرمرد با چشمان پر جاذبهاش نگاهمان میکرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و در مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یکریز نگاهش میکرد. گروهبان کلاشنیکف خود را بالا آورد.
بعد دهانه لوله را روی سینه پیرمرد جابجا کرد. من پشت سر گروهبان بودم. احساس کردم که آنها چشم در چشم هم دوخته اند و ذره ای ترس و واهمه در پیرمرد نیست. لحظهها به سختی سپری می شد.
ناگهان پنج یا شش گلوله از کلاشنیکف گروهبان عبدالامیر در سینه پیرمرد نشست. پیرمرد در میان دود و باروت از روی صندلی به زمین غلتید. در همین حال شال سبز از گردنش باز شد و روی خون ها افتاد.
نظر شما