داستانها و پندها
از عجایب روزگار که توانست شیخ طوسی را تکان دهد
شیخ طوسی میگوید:در مجلسى دو نفر بادیه نشین نزد من آمدند ودرباره خرید و فروش بین خودشان كه انجام گرفته بود، چهار سؤال از من كردند و من هیچیك از آنها را نتوانستم پاسخ دهم.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، شیخ طوسى (ابوجعفر محمد بن حسن متوفى سال 460 در نجف) از علماى بزرگ اسلام قرن پنجم و مؤسس حوزه علمیه نجف است. وی درباره حادثهای در زندگی خود و نوشتن کتابی درباره مسائل خرید و فروش حادثهای را نقل میکند که محمد محمدی اشتهاردی آن را در کتاب "داستانها و پندها"، جلد پنجم اینگونه آورده است: از عجائب روزگار كه مرا تكان داد و به حال خود متوجه شدم اینكه درباره انواع و اقسام داد و ستدها و تجارتها كتابى جامع نوشتم و نهایت كوشش را در تكمیل آن نمودم و در این مورد همه كتابهاى مربوطه را دیدم و با خود مىگفتم كاملترین كتاب را درباره مسائل خرید و فروش و تجارت نوشتهام و در این باره اطلاع من از همه بیشتر است.
تا اینكه در مجلسى دو نفر بادیه نشین نزد من آمدند و درباره خرید و فروش بین خودشان كه انجام گرفته بود، چهار سؤال از من كردند و من هیچیك از آنها را نتوانستم پاسخ دهم.
سرم را بپائین انداختم و در مورد این پیش آمد غرق در فكر شده بودم، آنها به من گفتند: با اینكه تو زعیم و بزرگ این جماعت هستى آیا جواب سؤال ما در نزد تو نیست؟ گفتم: نه.
پرخاشى كردند و رفتند، سپس بازگشتند و نزد كسى كه من همه شاگردانم را از او مقدم مىداشتم، آمدند و مسأله خود را از او پرسیدند، او پاسخ آنها را بىدرنگ به طور كامل داد كه قانع شدند و در حالى كه خشنود از پاسخ او بودند و او و عملش را مىستودند رفتند و این پیشآمد پند و نصیحت كوبندهاى براى من بود، كه به خود آیم و هرگونه عجب و خودپسندى را از خود دورسازم و دیگران را كوچك نشمرم ، بلكه در برابر همه متواضع و فروتن باشم، آرى این احساس كوچكى در برابر دو نفر بیابانى مرا تكان داد و درس بزرگى به من آموخت.
تا اینكه در مجلسى دو نفر بادیه نشین نزد من آمدند و درباره خرید و فروش بین خودشان كه انجام گرفته بود، چهار سؤال از من كردند و من هیچیك از آنها را نتوانستم پاسخ دهم.
سرم را بپائین انداختم و در مورد این پیش آمد غرق در فكر شده بودم، آنها به من گفتند: با اینكه تو زعیم و بزرگ این جماعت هستى آیا جواب سؤال ما در نزد تو نیست؟ گفتم: نه.
پرخاشى كردند و رفتند، سپس بازگشتند و نزد كسى كه من همه شاگردانم را از او مقدم مىداشتم، آمدند و مسأله خود را از او پرسیدند، او پاسخ آنها را بىدرنگ به طور كامل داد كه قانع شدند و در حالى كه خشنود از پاسخ او بودند و او و عملش را مىستودند رفتند و این پیشآمد پند و نصیحت كوبندهاى براى من بود، كه به خود آیم و هرگونه عجب و خودپسندى را از خود دورسازم و دیگران را كوچك نشمرم ، بلكه در برابر همه متواضع و فروتن باشم، آرى این احساس كوچكى در برابر دو نفر بیابانى مرا تكان داد و درس بزرگى به من آموخت.
نظر شما