دستفروشیهای شبانه ساعت ۲۵ تهران/از پاچه گاو و گوسفند تا جنسهای مارکدار اصل
به گزارش خبرنگار برنا ساعت از 11 شب که میگذرد تازه برای بعضیها اول کسب و کار است افرادی که خیابانها را برای فروش محصولات خود برگزیدهاند و در میان شلوغی و هیاهوی شبها خصوصا آخر هفتهها دنبال لقمه نانیاند...
روایت اول
گروهبان یکم و فروش کیف زنانه
درست در خیابان اصلی یکی از مناطق غرب تهران میبینمشان دو جوان که کیف میفروشند آنهم از نوع مارکش. تا به حال در این حوالی ندیدمشان نام یکی از آنها وحید است اما دیگری اسمش را نمیگوید.
از کار و کسب میپرسیم، میگوید:کارم این نیست این کیفها برای مغازه برادرم است که در پاساژ میلاد نور مغازه دارد اما چون فقط چندتایی از این کیفها مانده و قرار است کار جدید بیاورد به من گفته اینها را بفروشم. ولی خداییش اگر بخواهید همینها را در مغازه از او بخرید سه برابر این قیمت است. نگاه کن مارک است!
از شغل و تحصیلاتش میپرسم میگوید: گروهبان یکم هستم و 7 سال است که منتظرم یک خانه سازمانی بگیرم اما نمیدهند میگویند اولویت دارتر از تو زیاد است. از وقتی هم ازدواج کردهام 18 میلیون پول دادم در یکی از محلههای پایین شهر خانه رهن کردهام. اینجا هم کاملا اتفاقی آمدم ولی خب درآمدش بد نیست خوب است بنظر خودم پول در کار آزاد است نه دولتی!
آن یکی هم که نامش وحید است سرباز است میگوید: به هوای دوستش آمده. از نوع کیف نگه داشتنش و تبلیغ کار و پژوی 206 اش میتوان فهمید که اینکاره نیست و رفاقتی کار میکند. او هم میگوید: اگر خبرنگارید بنویسید که یکم این حقوق سربازها را زیاد کنند خداییش حقوق کم میدهند.
روایت دوم
اینجا کشک و بادمجانهای معرکهای دارد
«خرج و مخارج زندگی آنقدر بالا رفته که آدم باید خودش دست بجنباند و گرنه چرخ زندگی نمیچرخد» این را زهره میگوید. زن نسبتا میانسالی که چند سالی است در یکی از مناطق غربی تهران پشت یک وانت بساط غذاهای خوشمزه را پهن کرده و آن را به مردم میفروشد. همه چیز در پشت وانتش پیدا میشود از کوفته تبریزی تا کشک بادمجان و آش رشته و ...
نمیگویم خبرنگارم تا مبادا موضع بگیرد و حرف نزند. میگوید سفارش هم قبول میکنم چند سالی است که مشتریهای خیلی باکلاس دارم که برای جشنها و میهانیهایشان سفارش غذا میدهند و پول خوبی را هم بابت غذایی که میپزم می گیرم. مخصوصا زمانی که قیمت یک ماده غذایی گران میشود؛ آنهایی که طعم غذاهایم را میشناسند سفارش میدهند که در منزل برایشان بپزم.
مشتریهای زهره از طعم کشک و بادمجانش تعریف میکنند. راست هم میگویند کشک و بادمجانش حرف ندارد. در ماه رمضان که بساط آش شله قلمکار و آش رشته در هر زیر زمینی علم میشود کسب و کار زهره هم اندکی بالا پایین میشود. اما به قول خودش روزی را خدا می دهد. یک کاسه آش رشته میدهد دستم و میگوید بخور نوش جانت! موقع رفتن شماره تلفنش را میگیرم میگوید هر وقت سفارش غذا داشتی یک روز جلوتر زنگ بزن برایت آماده میکنم...
روایت سوم
زن و وشوهری که عاشقانه کار میکنند
*زیاد دیدمشان آنهم بعد از ساعت 10 شب. یک پراید دارند که شب به شب پُرش میکنند از لباسهای شیک، ارزان و گران؛ میآورند کنار خیابان برای فروش. جوانند حدودا 30 ساله. کسب و کار دومشان این است. زن جوان «لیلا» خودش را معرفی میکند و میگوید: لباسها را عمدهای میآوریم از ترکیه، قشم و کیش. هر جا که بشود. شوی لباس برگزار میکنم. شبها هم تعداد خاصی از آنها را بار ماشین میکنیم و میآوریم برای فروش . شب بهتر است، شهرداری کمتر گیر می دهد.
درباره فروشش میگوید: خوب است اما بستگی به ماهش دارد. نزدیک عید خیلی بهتر است. البته نوع جنس و مشتری ثابت داشتن هم در فروش تاثیر میگذارد. چون من خیلیها را میشناسم که لباس دست دوم و تاناکورا برای فروش میآورند و باعث میشوند بازار فروش آلوده شود؛ مردم هم اگر ما را نشناسند فکر میکنند که لباس های ما هم دست دوم است.
این زوج جوان نزدیک عید برای اینکه فروششان بهتر شوند میروند شرق تهران طرفهای هفت حوض. آنجا تا ساعت 3 نیمه شب اکثر مغازه دارانی که در جاهای مختلف شهر مغازه دارند، بساطشان را پهن می کنند و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را میتوان آنجا پیدا کرد.
اما همسر لیلا در خصوص رضایت از شغلش میگوید: دوست داشتم یک مغازه داشتم تا بیشتر بتوانم کارم را رونق دهم. اما الحمدالله همین هم خیلی خوب است. مهم این است که من و لیلا برای زندگیمان تلاش میکنیم و دوز و کلک هم در کارمان نیست. خدا شاهد است خیلیها در این فروشهای شبانه جنس بنجول به مردم میدهند. اما ما این کار را نمیکنیم، چون معتقدم که از هر دست بدهم از همان دست هم میگیرم...
روایت چهارم
فروش ویتامین 2011 از نوع پاچه گوسفندی
یک بازار قدیمی و پر سر و صدا در محلههای جنوبی تهران. اینجا عبدل آباد است. جایی که بعضیهای برای خرید پرده و پارچه اینجا را میپسندند اما همه چیز اینجا پیدا میشود از جون مرغ تا شیر آدمیزاد. دستفروشهایی هم که بعد از تاریک شدن هوا اینجا بساط میکنند همه چیز در بارشان پیدا می شود از آهنگهای آنطرف آبی تا ویتامین 2011 از نوع پاچه گاو و گوسفندش.
خانمی جوراب و گل سر میفروشد فروش خوبی هم دارد به برنا میگوید: بعضی وقتها شهرداری اذیت میکند و میگوید که سد معبر میکنید اما شبهای تعطیل فروش خیلی خوب است، اگر مردم زیاد چونه نزنند. مثلا میخواهند یک جوراب 500 تومانی بخرند هی چانه میزنند که خانم تخفیف بده. نمیدانم واقعا 500 تومان هم تخفیف دارد.
بدلیل رفت و آمدهای زیادی که در این منطقه وجود دارد معمولا مشتری این افراد هم زیاد است. شاید بالغ بر 150 دست فروش شبها اینجا بساط میکنند. آقای نسبتا پیری چندین بار این خیابان شلوغ را بالا پایین میکند و هی میگوید که «ویتامین2011 دارد» آنچیزی که دستش گرفته و هی نشان مردم می دهد پاچه گوسفند و گاو است.
بعضیها با اشاره به پیرمرد می گویند ماشاءالله!
این پیرمرد به خبرنگار برنا میگوید: بخرید شما هم بخرید ویتامین دارد پروتئین دارد اینقدر از این غذاهای فست فودی! نخورید بنداز توی قابلمه بعد بخور کلی ویتامین نصیب جونت میشود. بالاخره با هزار زحمت از کسب و کارش میگوید و اینکه مردم بعضی وقتها اذیتش میکنند و مسخره اش میکنند و یا اینکه دیگر این روزها کسی دنبال غذای سالم و پر مغز نیست.
روایت پنجم
دو رفیق و فروش لوسترهایی با قیمت متفاوت
پیکان قدیمی گوجهای دارند که حسابی آدم را یاد نوستالوژیهای دوران کودکی میاندازد.لوسترهای تزیینی جالبی که با تلق درست شده است، میفروشند آنهم در رنگهای مختلف. یک جوراهایی خلاقیت و نوآوری در آنها دیده میشود. دو پسر جوان فروشنده آنها هستند یکی از آن ها چند متر جلوتر از ماشین میایستد و درست مثل کاری که میوه فروشها می کنند لوسترها را به مردم نشان میدهد تا هر که خواهان است چند متر جلوتر نزدیک پیکان گوجهای پایش را روی ترمز بگذارد.
دوبار در دو منطقه مختلف دیدمشان و در هر منطقه دو قیمت متفاوت را میگفتند. از یک از آنها که «علی» نام دارد در خصوص تفاوت قیمت و کسب و کارش میپرسم میگوید: برخی مناطق کشش دارند، بنابراین تا جایی که بشود روی قیمتها میکشیم. اما بعضی جاها مردم قدرت خرید ندارند پس با حداقل سود جنس را میفروشیم .
آن یکی که «میلاد» خودش را مینامد 20 ساله است و ساکن تهران. به پیشنهاد دوستش علی وارد این کار شده است میگوید: خوب است، دوست دارم. چند ساعت در شبانه روز وقت میگذاریم و کلی هم خوش میگذرد. سودش خیلی نیست اما چون خودم خرج خودم را در میآورم،خوب است.
از او درباره ادامه کار بصورت خیابانی میپرسم میگوید: فکر نکردم . اما دوست هم ندارم که درجا بزنم و تا آخر عمر هر شب خیابانها را برای فروش دو تا لوستر بالا پایین کنم. اما در حال حاضر دوستش دارم. چون هم به درسم میرسم و هم میتوانم حداقل پول توی جیبیام را در بیاورم.
اگر کمی دور و برمان نگاه کنیم افرادی را میبینم که بعد از ساعت 10 شب تازه شروع یک روز کاری برایشان است درست در همین حوالی...