قافیه‌های جوانی/ لیلا کردبچه

پرنده‌ای فراموشکارم،آوازهای خوبی می خوانم

|
۱۳۹۰/۰۷/۲۰
|
۱۱:۲۹:۵۱
| کد خبر: ۸۱۵۴۰
پرنده‌ای فراموشکارم،آوازهای خوبی می خوانم
هربار كه فراموش می‌كنم با پرهایم چه كاردستی‌های قشنگی ساخته اند و هر بار كه فراموش می‌كنم چه چیزهایی را فراموش كرده‌ام.
به گزارش خبرنگار برنا لیلا کرد بچه کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی بوده و علاوه بر شعر دستی در زمینه نقد و تحلیل تاریخ ادبیات نیز فعال است. او رتبه دوم بخش مقاومت ملل نخستین جشنواره شعر دفاع مقدس تهران را از آن خود کرده است. کرد بچه همچنین برگزیده جایزه ادبی طهران در سال 89 نیز بوده و اولین مجموعه شعر او با عنوان «صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر» توسط انتشارات دفتر شعرجوان وارد بازار شد. در دومین اثر او با عنوان « حرفی بزرگ‌تر از دهان پنجره» اوایل آبان ماه منتشر می‌شود.



تنهایی

از هر درختی
طنابی آویخته است
که هر روز می تواند گناه تازه‌ای گردنم بیندازد
و مرگ پیرمردی است
که صد بار اگر صدایش کنم
یک بار می شنود
۲
انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی‌کند
تنهایی من
عمیق‌ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد
۳
هر گوشه از شب که خواستی
با خودت بخواب
چیزی عوض نخواهد شد
و سگ‌های زیادی می‌شناسم
که به استخوان دندان خود قناعت کرده‌اند
و هنوز
نام‌شان سگ است
۴
جاده‌ها
جایی اگر برای رفتن داشتند
غربت با پوشیدن کفش‌هایت آغاز نمی‌شد
و دستی که پشت سرت آب می‌ریخت
جاده‌ها را به زمین کوک نمی‌زد
یک روز باد
تمام آدم ها را می‌برد
جاده‌ها مثل کلاف سردرگمی دور خود می‌چرخند
و زمین
یک گلوله‌ی کاموای بزرگ می‌شود
که هرشب برای عصر یخ‌بندان بعد
خیالبافی می‌کند

5-

مشت‌هایت را که به سینه‌ آسمان کوبیدی
اعتمادم از تمام دیوارها سلب شد
آن‌قدر که فکر کردم بعد ازین
دیگر هیچ‌کس پشت هیچ دیواری پنهان نخواهد شد
- اما هوا که گرم باشد
احتمالاً دیوارها سایه‌ی خنکی دارند! -

مشت‌ها
بهتر از همه می‌دانستند؛
هر دستی می‌تواند تفنگی را پر کند
ماشه‌ای را بکشد
و هر انگشتی می‌تواند اشاره‌ی محسوسی باشد
به هرکه کنار دیوار ایستاده است
- هرچه باشد مشت‌ها
هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند! -

همین است
که دیگر تعجب نمی‌کنم
اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را
در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند
در زندان باز کنند
یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند
امروز با «زنده باد» یش جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم
آن‌قدر که فکر می‌کنم هر که ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آن‌که می‌دود
پاهایش را
حتماً ا
ز پای جوخه‌ی اعدام دزدیده است


هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

انگشتم را بر میدارم و
خانه‌ای در هوا می‌كشم
بادها سقفش را می‌برند
روی شن‌های ساحل می‌كشم
دریاها از سقفش چكه می‌كنند

تو اما
مدادهای رنگی‌ات را كه برداری
می توانی دور رویاهای قشنگمان حصار بكشی
جنگل‌های شمال را پشت پنجره بكاری
و پای موج‌های خلیج را به حوض كوچكمان بازكنی
ماهی كوچكی شوی
كه هیچ دریایی خواب رقص باله‌هاش را ندیده است
و بچرخی
در جهت گل‌های دامنت

نگران خانه ای نباش
كه بر دوش بادهای آواره كشیده‌ام
اینجا هنوز زنی است كه لالایی‌هاش
پرنده‌های بی پرواز بالشت را
روی ابرها می‌برد


لعنت

لعنت بر شما
اگر دردهایم را روی كاغذ كشیده باشم و
از تصاویر شاعرانه‌اش لذت برده باشید
اگر عاشق شده باشم
لای سطرهایم گریسته باشم
و چترهایتان را برای استعاره ی باران باز كرده باشید

لعنت بر شما
اگر برای دردهای من كف بزنید
وقتی در بال هایم به بلوغ می‌رسند و
سقف آسمان كوتاهتر از پروازهایم می‌شود

من
پرنده ای فراموشكارم
كه آوازهای خوبی می‌خوانم
هربار كه فراموش می‌كنم با پرهایم
چه كاردستی‌های قشنگی ساخته اند
و هر بار كه فراموش می‌كنم
چه چیزهایی را فراموش كرده‌ام

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه