با زندگی زوج‌های موفق آشنا شوید/۶

بعضی شب‌ها از فقر، گرسنه می‌خوابیدیم/ پا به پای هم کار کردیم

|
۱۳۹۰/۰۷/۲۶
|
۱۴:۲۶:۵۵
| کد خبر: ۸۱۸۸۰
بعضی شب‌ها از فقر، گرسنه می‌خوابیدیم/ پا به پای هم کار کردیم
با اینکه من و همسرم در زندگی فقط و فقط تلاش کردیم، اما هیچ وقت خسته نیستیم و از زندگی‌مان بسیار راضی هستیم.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی‌هایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شده‌اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

این بار مردی برای شما از زندگی اش می گوید که با تمام مشکلات و سختی‌های زندگی، دست از سعی و تلاش برنداشته و به زندگی خود سرو سامان داده است.

مجید 50ساله در مورد زندگی‌اش به برنا می‌گوید: 30سال پیش من زمانی‌که جوان بودم، عاشق و شیفته دختری به نام «مریم» شدم که تمام زندگی من آن دختر شده بود؛ اما خانواده‌ام به دلیل تفاوت فرهنگی که بین ما و خانواده آن دختر بود، هیچ وقت راضی به ازدواج من با مریم نشدند؛ دوسال به خاطر عشق مریم ازدواج نکردم تا شاید خانواده‌ام راضی شوند.

یک روز خانواده‌ام به من گفتند که قرار خواستگاری را با خانواده دیگری گذاشته‌اند، من به دلیل اینکه نمی‌توانستم در مقابل پدر و مادرم حرفی بزنم، سکوت کردم و به خواستگاری رفتم.

یک اتفاق باورنکردنی افتاد که او را معجزه خداوند می‌دانم، دختری که خانواده من به خواستگاری او رفته بودند، شبیه مریم و به اسم مریم بود. نمی‌دانم چرا در همان لحظه عاشقش شدم و روی پوست پرتقالی که خورده بودم با چاقو نوشتم «مریم دوستت دارم».

مریم در کنار خانواده عمویش زندگی می‌کرد. زیرا زمانیکه مادرش فوت می‌کند و پدرش زن دیگری را در خانه خود اختیار می‌کند و مریم به خاطر اینکه نمی‌توانست با او کنار بیاید به خانه عمویش پناه می‌آورد. البته عمویش کاملا انسان متدین و با شخصیت بود که مریم هم طبق آداب و تربیت او بزرگ شده بود. دختری چشم و دل سیر و پاک.

هیچ وقت یادم نمی‌رود، روزی‌که جشن عروسی برپا شد، ترانه‌ای خواندم که کلمه مریم در آن بیداد می‌کرد. هیچ وقت فکر نمی کردم دختر دیگری مانند آن دختری که قبلا دوستش داشتم، انقدر در دلم جای بگیرد.

بعد از ازدواج با اینکه خانواده‌ام از لحاظ مالی هیچ کم و کسری نداشتند؛ اما هیچ کمکی به من نکردند، من و مریم بعضی از شب‌ها گرسنه می‌خوابیدیم، چند ماه بعد مریم باردار شده بود و من هنوز کار مناسبی پیدا نکرده بودم. هیچ وقت خودم را نمی‌بخشم که مریم انقدر به خودش نرسیده بود که پسرم وقتی به دنیا آمد، فقط 1کیلو وزن داشت.

بعد از به دنیا آمدن پسرم سعی و تلاشم را بیشتر و بیشتر کردم و شبها تا ساعت12 به صید ماهی در دریا می‌رفتم و دوباره ساعت4صبح که هنوز هوا تاریک بود، برای فروش ماهی‌ها اقدام می‌کردم. با تمام خستگی وقتی وارد خانه می‌شدم و آن صمیمیت و گرمی مریم را می‌دیدم، خستگی از تن بیرون می‌رفت و دوباره تلاشم را برای روز بعد شروع می کردم.

تنها کسی که مرا تشویق و حمایت کرد، فقط مریم بود.

خوشبختانه با پس‌اندازهایم زمینی در همان حوالی محل زندگی‌ام گرفتم، که با چند وام بانکی و سعی و تلاش آن را به یک ساختمان شیک و مجلل تبدیل کردم. خیلی سخت بود، اما توانستم.

البته من عامل اصلی این پیشرفت را تلاش و کوشش همسرم می‌دانم؛ زیرا من از صبح تا شب مشغول کار کردن بودم و فقط او به امور خانه، تربیت فرزندانم، پس انداز و حساب و کتاب و حتی کار ساختمان رسیدگی می‌کرد.

الان بعد از 28سال، با اینکه مثل سابق قوت و توانایی جوانی‌ام را ندارم؛ اما هنوزم که هنوزه شبها ساعت12 به منزل می آیم و صبح‌ها ساعت 4به سرکار می‌روم، ولی از زندگی‌ام راضی هستم و هیچ وقت خستگی را به خودم راه نمی‌دهم.

با اینکه من و همسرم در این زندگی فقط و فقط تلاش کردیم، اما هیچ وقت خسته نیستیم و زندگی‌مان در حال پیشرفت است. خداوند را شاکرم که در زندگی من« مریم» را گنجاند.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه