دلیل نمیشه که من دنبال عشق واقعیم نباشم!
امروز رفتیم خونه خاله! از همون اول این دخترخاله لوس ننر خودشو انداخته تو بغل من! مامان هم هی قربون صدقه اون نکبت می رفت و دم به دقیقه می گفت عروس گلم عروس گلم!
ستون آزاد در مقاله ای نوشت:
شنبه: این هفته من دچار یاس فلسفی شدم! وقتی آدم حتی تو کوچکترین مسایل زندگیش مثل انتخاب نوع پوشک یا شیر خشک یا حتی لالا داشتن یا نداشتن، آزادی نداره چطور می تونه شاد باشه؟! وقتی نمیتونی حتی حرف بزنی و خواستهها و نظراتت رو مطرح کنی و زندگیت رو برات تکراری کردند چطور می تونه آدم افسرده نشه! وقتی دو تا آدم دیکتاتور منش به نام پدر و مادر همش فکر می کنن دقیقا می دونن تو چی می خوای و چه کاری می خوای انجام بدی و مدام بجای تو تصمیم می گیرن چیزی جز یاس فلسفی نصیبت نمیشه!
دوشنبه: آقا من نمی خوام برم مهد کودک! وقتی مهد واسه من هیچ چیز مفیدی نداره چرا باید برم اونجا؟! همون قدر که تو خونه آزادی و حق انتخاب وجود نداره تو مهد هم نیست! امروز یه پسر بدترکیب نق نقو رو گذاشته بودن کنار من هی نق می زد و گریه الکی می کرد. جالب بود که این مربی های مهد هم حسابی بهش میرسیدن برخلاف ما که اگه تا ظهر هم گریه کنیم کسی سراغمون نمیاد این بچه تا یه جیغ خفیف می کشید ده نفر دورش بودن و قربون صدقهش می رفتن! تا ظهر چهاربار پوشکشو برای عوض کردن. پنج بار شیشه شیر کردن تو حلقش و تا ته خورد! کلی اسباب بازی و عروسک هم دور برش ریخته بود که معلوم بود همه مارک داره! خلاصه مهدکودکی که واسه ما گینه بیصاحب هم نیست واسه این پسره کویت کویت بود! ظهر فهمیدم علت این همه امکانات و شرایط ویژه این بود که پدر این پسره مدیر یکی از شرکت های بزرگ دولتیه و این فینگیلی واسه خودش یه آقازاده است! اینجاست که آدم باید بیشتر افسرده بشه و بگه هی داد ما چرا آقازاده به دنیا نیومدیم!
چهارشنبه:امروز ظهر منو گذاشته بودن تو حال و تلویزیون داشت اخبار می گفت و تازه رسید به قضیه این اختلاس چند میلیاردی که مامان اومد تلویزیون رو خاموش کرد و منو برداشت و گفت: «مثل اینکه پسرم لالا داره!» آقا ما هر چی داد زدیم و گریه کردیم که می خوام اخبار گوش کنم ولی کو گوش شنوا! خب من بخواب بخوام بخوابم می خوابم دیگه! لازم نیست شما منو بخوابونین. اصلا مگه کسی خودتون رو می خوابونه؟! اَه نذاشتن بفهمیم اختلاس کار کی بوده! اینه که می گم حق انتخاب و آزادی تو زندگی من وجود نداره!
پنج شنبه: امروز رفتیم خونه خاله! از همون اول این دخترخاله لوس ننر خودشو انداخته تو بغل من! مامان هم هی قربون صدقه اون نکبت می رفت و دم به دقیقه می گفت عروس گلم عروس گلم! می بینین! حتی تو ازدواج هم واسه من حق انتخاب نذاشتن! حالا هی می گن شاد باش و بخند مطلب طنز بنویس! بعد اون همه قربون صدقه، به پیشنهاد خاله، من و دختر خاله رو بردن تو اتاق دختر خاله که خاله بازی کنیم یعنی من بشم شوهر، اونم بشه زن! عوسک هاشم بشن بچه هامون! اگه بدونین چه نیشی از دختره باز شده بود! حالا درسته این دخترخاله کلا تریب مایه است و مساحت اتاق خوابش با کل خونه ما برابری می کنه ولی دلیل نمیشه که من دنبال عشق واقعیم نباشم!
جمعه: من نمی دونم چرا هر کی شکم ما بچه ها رو قلقلک می ده ما باید بخندیم؟! بدبختی اینه که اگه نخندی طرف همینطور قلقلک رو ادامه می ده اونم با شدت بیشتر! امروز شخصی که به عنوان عمو بهم معرفیش کردن گیر داده بود که باید از طریق قلقلک شکم منو بخندونه! چنان به شدت قلقلک می داد که گفتم الا نه که شمم پاره بشه و دل و روده و آپاندیس و پانکراسم به همراه «مایتعلق به» بپاشه تو چش و چالش! یارو اصلا وی کن نبود! آخر سر هم برای جلوگیری از پارگی شکم مجبور شدم یه خنده الکی تحویلش بدم تا بی خیال شه! ولی تازه اول بدبختیت بود بعد قلقلک شروع کرد به انداختن من به سمت بالا! یکی نیست بگه اخه عمو من هنوز شش ماهه هستم و رشد مغزیم کامل نشده. هنوز مخچه و بخش حلزونی گوشم به تکامل نرسیده که تو تغییر وضعیت ها تعادل بدن منو حفظ کنه! خودتون همین آسانسور یه کم سریع حرکت می کنه، فشار خونتون بالا و پایین میره و سرگیجه می گیرین! ... بعد عصبانی میشین و میگین «چه بچه بی ادبی! من کاریش نکردم، فقط یه کوچولو انداختمش بالا! چرا بالا آورد و جیش کرد و لباسامو کثیف کرد؟ چرا می ذارین می رین!؟»
دوشنبه: آقا من نمی خوام برم مهد کودک! وقتی مهد واسه من هیچ چیز مفیدی نداره چرا باید برم اونجا؟! همون قدر که تو خونه آزادی و حق انتخاب وجود نداره تو مهد هم نیست! امروز یه پسر بدترکیب نق نقو رو گذاشته بودن کنار من هی نق می زد و گریه الکی می کرد. جالب بود که این مربی های مهد هم حسابی بهش میرسیدن برخلاف ما که اگه تا ظهر هم گریه کنیم کسی سراغمون نمیاد این بچه تا یه جیغ خفیف می کشید ده نفر دورش بودن و قربون صدقهش می رفتن! تا ظهر چهاربار پوشکشو برای عوض کردن. پنج بار شیشه شیر کردن تو حلقش و تا ته خورد! کلی اسباب بازی و عروسک هم دور برش ریخته بود که معلوم بود همه مارک داره! خلاصه مهدکودکی که واسه ما گینه بیصاحب هم نیست واسه این پسره کویت کویت بود! ظهر فهمیدم علت این همه امکانات و شرایط ویژه این بود که پدر این پسره مدیر یکی از شرکت های بزرگ دولتیه و این فینگیلی واسه خودش یه آقازاده است! اینجاست که آدم باید بیشتر افسرده بشه و بگه هی داد ما چرا آقازاده به دنیا نیومدیم!
چهارشنبه:امروز ظهر منو گذاشته بودن تو حال و تلویزیون داشت اخبار می گفت و تازه رسید به قضیه این اختلاس چند میلیاردی که مامان اومد تلویزیون رو خاموش کرد و منو برداشت و گفت: «مثل اینکه پسرم لالا داره!» آقا ما هر چی داد زدیم و گریه کردیم که می خوام اخبار گوش کنم ولی کو گوش شنوا! خب من بخواب بخوام بخوابم می خوابم دیگه! لازم نیست شما منو بخوابونین. اصلا مگه کسی خودتون رو می خوابونه؟! اَه نذاشتن بفهمیم اختلاس کار کی بوده! اینه که می گم حق انتخاب و آزادی تو زندگی من وجود نداره!
پنج شنبه: امروز رفتیم خونه خاله! از همون اول این دخترخاله لوس ننر خودشو انداخته تو بغل من! مامان هم هی قربون صدقه اون نکبت می رفت و دم به دقیقه می گفت عروس گلم عروس گلم! می بینین! حتی تو ازدواج هم واسه من حق انتخاب نذاشتن! حالا هی می گن شاد باش و بخند مطلب طنز بنویس! بعد اون همه قربون صدقه، به پیشنهاد خاله، من و دختر خاله رو بردن تو اتاق دختر خاله که خاله بازی کنیم یعنی من بشم شوهر، اونم بشه زن! عوسک هاشم بشن بچه هامون! اگه بدونین چه نیشی از دختره باز شده بود! حالا درسته این دخترخاله کلا تریب مایه است و مساحت اتاق خوابش با کل خونه ما برابری می کنه ولی دلیل نمیشه که من دنبال عشق واقعیم نباشم!
جمعه: من نمی دونم چرا هر کی شکم ما بچه ها رو قلقلک می ده ما باید بخندیم؟! بدبختی اینه که اگه نخندی طرف همینطور قلقلک رو ادامه می ده اونم با شدت بیشتر! امروز شخصی که به عنوان عمو بهم معرفیش کردن گیر داده بود که باید از طریق قلقلک شکم منو بخندونه! چنان به شدت قلقلک می داد که گفتم الا نه که شمم پاره بشه و دل و روده و آپاندیس و پانکراسم به همراه «مایتعلق به» بپاشه تو چش و چالش! یارو اصلا وی کن نبود! آخر سر هم برای جلوگیری از پارگی شکم مجبور شدم یه خنده الکی تحویلش بدم تا بی خیال شه! ولی تازه اول بدبختیت بود بعد قلقلک شروع کرد به انداختن من به سمت بالا! یکی نیست بگه اخه عمو من هنوز شش ماهه هستم و رشد مغزیم کامل نشده. هنوز مخچه و بخش حلزونی گوشم به تکامل نرسیده که تو تغییر وضعیت ها تعادل بدن منو حفظ کنه! خودتون همین آسانسور یه کم سریع حرکت می کنه، فشار خونتون بالا و پایین میره و سرگیجه می گیرین! ... بعد عصبانی میشین و میگین «چه بچه بی ادبی! من کاریش نکردم، فقط یه کوچولو انداختمش بالا! چرا بالا آورد و جیش کرد و لباسامو کثیف کرد؟ چرا می ذارین می رین!؟»
نظر شما