ازدواج دوم، ۱۰ فرزند و یک زندگی عاشقانه/ خیانت همسر اولم مرا به آرامش رساند!
به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
این بار با زنی آشنا میشوید که با اینکه از ازدواج اولش شکست خورده است؛ اما در ازدواج دومش بسیار موفق و خوشبخت است.
کبری 55ساله درمورد زندگی خود به برنا میگوید: من در یک روستایی نزدیک شمال کشور که فقر مالی و فرهنگی آن بیداد میکرد، به دنیا آمدم. کار پدر و مادرم کشاورزی بود. مادرم هیچ گاه محبت خود را نسبت به من و دیگر خواهر و برادرهایم ابراز نکرد.
تقریبا17ساله بودم، احمد(پسرعمهام) با اصرار عمهام به خواستگاری من آمد. احمد هیچگاه به من ابراز علاقه نکرد و من هم نمیدانستم که او به دختر دیگری علاقه دارد و به اجبار عمهام به خواستگاری من آمده است؛ وگرنه بهانهای میآوردم که ما را به عقد همدیگر درنیاورند.
بعد از یکسال ابراز بیعلاقهگی احمد در دوران نامزدی، متوجه شدم احمد به تدریج به من نزدیک و نزدیکتر میشود و من هم به دلیل اینکه به او ثابت کنم که او را دوست دارم، همه درخواستهای او را بیجواب نگذاشتم.اما هدف احمد از این رابطه چیز دیگری بود. در آن دوران باردار شدم و احمد با این بهانه که این بچه مال من نیست، مرا طلاق داد.
پسرعمهام مرا از درون ویران کرد. خیلی سعی کردم بچهام را سقط کنم؛ اما نتوانستم. به دلیل اینکه من در یک محیط کاملا بسته و بیفرهنگ بودم، نمیتوانستم در هر مراسم و یا جمعی، قدم بردارم. اگرمردم مرا بیرون از خانه میدیدند با انگشت به من اشاره میکردند و میگفتند:«معلوم نیست این بچه مال چه کسی است که پسر عمهاش او را رها کرده؟!»
وقتی دخترم به دنیا آمد، هر بار که چشمم به او میخورد، داغ دلم تازه میشد. من احمد را برای همیشه به خدا واگذار کردم. او با این کارش به من خیانت کرد و خودش با آن دختری که از قبل دوست داشت، ازدواج کرد. من هم روی دست پدرو مادرم ماندم.
دخترم یکساله شده بود که مردی با شرایط ناشنوا بودن ، 7بچه و 20سال بزرگتر از من به خواستگاری من آمد. پدر و مادرم برای رد کردن من، بدون چون و چرا به او جواب مثبت دادند.
وقتی وارد خانواده همسر دومم شدم، شرایط زندگیام سختتر شد. همسرم منبع درآمد خوبی نداشت و از لحاظ مالی در مضیغه بودم. من برای سیر کردن شکم بچهها، به خانه مردم میرفتم تا لباسهایشان را بشورم و یا به زمین های شالی میرفتم.
همسرم دومم با اینکه ناشنوا بود، اما بسیار فهمیده و با ایمان بود. زن اول او به دلیل بیماری جان خود را از دست داده بود.
به مرور زمان زندگیام رنگ و بوی دیگری گرفت. بعد از چند سال 2تا بچه دیگر هم به دنیا آوردم و تعداد بچههایم به 10 رسید.
همسرم زمینی در کنار رودخانه داشت که رودخانه به مرور زمان خشک و تبدیل به جاده اصلی تهران- شمال شد. ارزش زمین ما بسیار زیاد شد و با فروش آن زندگی ما را تکان داد و ثروت ما به ارزش میلیاردی رسید.
الان 30سال از زندگی مشترک من با همسرم دومم میگذرد و خدا را شکر میکنم که او همچنان مرا عاشقانه دوست دارد و فرزندان صالح و مستقلی دارم و از زندگیام احساس رضایت و خرسندی میکنم.
شاید این حکمت خداوند بود که من از احمد با آن وضع فجیع جدا شوم و با همسرم دومم ازدواج کنم. من این آرامش و آسایش را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم.