۳۰ سال خانه به دوش بودیم/ قول داده بودم، همسرم سختی نکشد
به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
این بار با مردی آشنا میشوید که به دلیل شرایط کاری خود مجبور میشود که هر ساله به شهرهای مختلف ایران سفر کرده و با همسرش در آن شهر زندگی کند.
محمد 51ساله در مورد زندگی خود به برنا میگوید: من درخانوادهای مذهبی در یکی از شهرهای شمالی بزرگ شدم. شغل پدرم نظامی و مادرم خانهدار بود. دو تا خواهر و 4برادر دارم. در کنار خانه ما خانوادهای زندگی میکردند که بسیار معتقد و مذهبی بودند. آنها دختری به نام «نرگس» داشتند که بسیار زیبا و محجبه بود.
من چند بار نرگس را در کوچهمان دیده بودم و زمانیکه تازه به خدمت رفته بودم، از خانوادهام خواستم که به خواستگاری او بروند. نرگس به دلیل اینکه تکدختر بود، بسیار حساس بار آمده بود. تنها شرطی که خانواده نرگس برای من گذاشتند این بود که «دخترشان سختی نکشد» ومن هم قبول کردم.
هنوز یک سال از سربازیام مانده بود که خانوادهام برایمان عروسی گرفتند. نرگس را به خانه پدر و مادرم برده و بعد از یکسال که سربازیام تمام شد، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. از همان اول زندگی مشترک نرگس سختی میکشد و در شرایطی که من سربازی بودم او در کنار پدر و مادرم زندگی میکرد.
بعد ازسربازی همچنان با نرگس در خانه پدر و مادرم زندگی میکردیم، وقتی دیدم کاری برایم پیدا نمیشود، مجبور شدم در همان بهداری ارتش مشغول به کار شوم. بعد از2سال زندگیام را از خانوادهام جدا کردم و در نزدیکی خانوادهام، خانهای را اجاره کردم.
تازه من و نرگس در زندگیمان احساس رضایت میکردیم که بخاطر شغلم به شهر ارومیه منتقل شدیم. زمان رفتن نرگس تا چند روز مدام گریه میکرد. نرگس خیلی به خانوادهاش وابسته بود. بچه اولم که دختر بود، در ارومیه به دنیا آمد.
تازه به شهر ارومیه از لحاظ آب و هوا و مکان عادت کرده بودیم که دوباره باید به سمت بیرجند اسبابکشی میکردیم. وقتی ناراحتی را در چشمان نرگس میدیدم خودم از درون خراب میشدم، هیچ وقت قولی که به پدرو مادر نرگس داده بودم را فراموش نمیکردم. بچه دومم هم در بیرجند به دنیا آمد. شهری بسیار خشک و بیابانی. از طرفی جایی که زندگی میکردیم حتی آب آشامیدنی نداشت و برای تهیه آب آشامیدنی باید راه طولانی را با ماشین و یا پیاده میرفتیم.
همیشه از نرگس به خاطر این آوارگی معذرت خواهی میکردم و او هم میگفت :«دیگر به این وضعیت عادت کرده است». بعد از بیرجند به شهر قشم رفتیم. آب و هوای کاملا متفاوت. گرم و شرجی. بچه سومم هم در قشم به دنیا آمد.
تا می آمدیم خودمان را با محیط و شرایط آب و هوا وفق داده و یا عادت کنیم، باید از آن شهر دل میکندیم و به شهر دیگر کوچ میکردیم.
30سال با این وضعیت زندگی کردیم. نرگس ابتدا خیلی ناراحت بود؛ اما بعدها به این قضیه ایمان آورد که مهم رابطه من با او است. خانواده نرگس مرا خیلی تحت فشار قرار میدادند که «چرا به قولت عمل نکردی »؟! اما نرگس مقابل آنها ایستاد و گفت:«من هیچ سختی نمیبینم و آن آرامشی که هر زن و شوهری دارند، ما هم دارم».
بعد از گذشت 30سال من بازنشسته شدم و با پول بازنشستگی و با پساندازهای نرگس خانهای در همان شمال نزدیک پدر و مادر خودم و نرگس خریدیم و زندگی خود را تغییر دادیم. نرگس اوایل میگفت اگر پسری با شرایط تو به خواستگاری دخترم بیاید هیچ وقت راضی نمیشوم که دخترم با او ازدواج کند؛ اما جالب اینجاست که دختر اولم با پسری ازدواج کرد که مانند من بخاطر موقعیت شغلی هر سال به جایی نقل مکان میکنند. بنظر من جا مهم نیست بلکه مهم این است که زن وشوهر با هم خوشبخت شوند.
من راز موفقیتم را صبوری و با وفابودن همسرم میدادنم. او با اینکه در خانوادهای کاملا مرفع بزرگ شده بود؛ اما هیچگاه گلهای از زندگی که من برایش ساختم، نکرد.