گفت و گو با نفر برگزیده مسابقه ادبی
اخلاق را دوباره زنده میکنم/آرزوهایم سقف ندارند
آرزو اگر سقف داشته باشد که آرزو نیست، آرزوهایم سقف ندارند و بی نهایت هستند.
به گزارش برنا ابوذر هدایتی نفر اول داستان کوتاه جشنواره فرهنگی هنری اهل بیت «ع»حوزه هنری در گفتوگو با برنا از خود و آثارش صحبت کرد.
سبک داستان نویسی وی سوم شخص و دارای رویکردی اجتماعی و درام بوده و مجموعه داستانهای کوتاه او در این جشنواره روایتی غیرمستقیم از زندگی اهل بیت «ع»بودند .
نفر اول داستان کوتاه جشنواره اهل بیت «ع»درباره رویکرد آثار خود به خبرنگار برنا گفت: همه داستانها رویکرد دینی داشتند اما به کل دینی نبودند؛ در دورهای که اخلاقیات از همه طرف نادیده گرفته میشوند، سعی میکنم در داستانهایم اخلاق رعایت شود. اگر خوانندهای هم نگاه دینی نداشته باشد، متوجه یک نگاه انسانی در داستانها میشود.
وی درباره اشاره مستقیم به زندگی ائمه در داستان نویسی ادامه داد:مستقیم گویی در زندگینامه نویسی اشکالی ندارد، اما وقتی با بزرگسالان که پیشینه ذهنی از دین دارند و به دنبال خواندن یک داستان هنری هستند،این طور رفتار کنید، این رفتار نا آگاه و بی خبر خواندن آنها است.
هدایتی درباره مضمون داستانهایش که در جشنواره برگزیده شدند توضیح داد:هر 4 داستانی که ارائه دادم، اخلاقی و انسانی بودند. در همه دینها، انسانیت و اخلاقیاتی مانند دروغ نگفتن، انسان خوبی بودن و وفای به عهد مطرح است.سعی کردم این موارد را در داستان «زیارت» رعایت کنم. داستان زیارت درباره یک سفر زیارتی و تحمل رنج سفر است.
در ادامه این نویسنده داستان "بیا به مارتا فکر کنیم" را موفق ترین اثری که تا به حال داشته برشمرد و گفت: بهترین اثرم "بیا به مارتا فکر کنیم" است،چون دیگران آن را پسندیدند. داستان 2 پیرمرد است که در شبی برای یکدیگر از عشق روزگار جوانیشان می گویند ،درحالی که عشق هر دوی آنها یک نفر به نام مارتا است. این داستان کوتاه 1000 کلمه ای در چند جشنواره برگزیده شده بود.
وی نقطه قوت«بیا به مارتا فکر کنیم»را چنین عنوان می کند: عشق و شور جوانی 2 پیرمرد نقطه قوت داستان است. با اینکه از سن و سالی از آنها گذشته ولی ذهن جوانی دارند و هنوز دلشان در گذشته، پیش یک آدم مشترک سیر میکند. هر دو در دوره پیری سعی دارند با هم رقابت کنند تا بگویند مارتا من را بیشتر دوست داشته است.
این نویسنده از سال 75 نویسندگی را به صورت حرفه ای دنبال کرده و درباره وضعت نشر داخلی و مبالغی که از نویسندگان جوان برای چاپ آثارشان دریافت میشود، عنوان کرد: دریافت مبلغ برای چاپ آثار نویسندگان جوان ایرادی ندارد. زیرا وقتی نویسندهای ناشناس است، شاید بد نباشد که پولی به صورت مشارکتی به ناشر برای چاپ اثرش بدهد.در اینصورت نشر نیز رونق پیدا میکند.
وی در انتها نهایت آرزویی که دارداین چنین برشمرد:آرزو اگر سقف داشته باشد که آرزو نیست، آرزوهایم سقف ندارند و بی نهایت هستند. بزرگترین آرزوی داستان نویسان ایران این است که آثارشان در داخل به شکل گسترده خوانده شده و در تلویزیون، رادیو و روزنامهها مطرح و ترجمه شود و به کشورهای دیگر برود. آخرین آرزو هم برگزیده شدن در جشنوارههای معتبر جهانی است.
جاده
ـ عمو جان این جاده را میبینی؟
مسافر به گنبد فیروزهای خیره شد که در انتهای جاده بود.
راننده به گنبد اشاره کرد: یک وقتی فکر نکنی آن مسجد، ته این جاده است.
مسافر نگاهش کرد. راننده گفت: اگر این فکر را بکنی، نیامدی زیارت، آمدی مسافرت.
مسافر، مردمی را دید که پیاده از کنار جاده سمت گنبد میرفتند.
راننده گفت: من هم یک وقتی خیال میکردم وقتی به گنبد برسیم و پیاده شویم، رسیدیم.
مسافر به ساعتش نگاه کرد. باید زود بر میگشت. چیزی از مرخصی-اش نمانده بود. راننده به میدان که رسید، گوشهای ایستاد: دست حق به همراهت.
مسافر پیاده شد. به دور و برش نگاه کرد و خم شد و راننده را از پنجره ماشین دید: ببخشید من غریبم. اولین بارم است که اینجا برای زیارت آمدم. تا من زیارت کنم برگردم، شما که هستی، با هم برویم جایی که گفتی؟
سبک داستان نویسی وی سوم شخص و دارای رویکردی اجتماعی و درام بوده و مجموعه داستانهای کوتاه او در این جشنواره روایتی غیرمستقیم از زندگی اهل بیت «ع»بودند .
نفر اول داستان کوتاه جشنواره اهل بیت «ع»درباره رویکرد آثار خود به خبرنگار برنا گفت: همه داستانها رویکرد دینی داشتند اما به کل دینی نبودند؛ در دورهای که اخلاقیات از همه طرف نادیده گرفته میشوند، سعی میکنم در داستانهایم اخلاق رعایت شود. اگر خوانندهای هم نگاه دینی نداشته باشد، متوجه یک نگاه انسانی در داستانها میشود.
وی درباره اشاره مستقیم به زندگی ائمه در داستان نویسی ادامه داد:مستقیم گویی در زندگینامه نویسی اشکالی ندارد، اما وقتی با بزرگسالان که پیشینه ذهنی از دین دارند و به دنبال خواندن یک داستان هنری هستند،این طور رفتار کنید، این رفتار نا آگاه و بی خبر خواندن آنها است.
هدایتی درباره مضمون داستانهایش که در جشنواره برگزیده شدند توضیح داد:هر 4 داستانی که ارائه دادم، اخلاقی و انسانی بودند. در همه دینها، انسانیت و اخلاقیاتی مانند دروغ نگفتن، انسان خوبی بودن و وفای به عهد مطرح است.سعی کردم این موارد را در داستان «زیارت» رعایت کنم. داستان زیارت درباره یک سفر زیارتی و تحمل رنج سفر است.
در ادامه این نویسنده داستان "بیا به مارتا فکر کنیم" را موفق ترین اثری که تا به حال داشته برشمرد و گفت: بهترین اثرم "بیا به مارتا فکر کنیم" است،چون دیگران آن را پسندیدند. داستان 2 پیرمرد است که در شبی برای یکدیگر از عشق روزگار جوانیشان می گویند ،درحالی که عشق هر دوی آنها یک نفر به نام مارتا است. این داستان کوتاه 1000 کلمه ای در چند جشنواره برگزیده شده بود.
وی نقطه قوت«بیا به مارتا فکر کنیم»را چنین عنوان می کند: عشق و شور جوانی 2 پیرمرد نقطه قوت داستان است. با اینکه از سن و سالی از آنها گذشته ولی ذهن جوانی دارند و هنوز دلشان در گذشته، پیش یک آدم مشترک سیر میکند. هر دو در دوره پیری سعی دارند با هم رقابت کنند تا بگویند مارتا من را بیشتر دوست داشته است.
این نویسنده از سال 75 نویسندگی را به صورت حرفه ای دنبال کرده و درباره وضعت نشر داخلی و مبالغی که از نویسندگان جوان برای چاپ آثارشان دریافت میشود، عنوان کرد: دریافت مبلغ برای چاپ آثار نویسندگان جوان ایرادی ندارد. زیرا وقتی نویسندهای ناشناس است، شاید بد نباشد که پولی به صورت مشارکتی به ناشر برای چاپ اثرش بدهد.در اینصورت نشر نیز رونق پیدا میکند.
وی در انتها نهایت آرزویی که دارداین چنین برشمرد:آرزو اگر سقف داشته باشد که آرزو نیست، آرزوهایم سقف ندارند و بی نهایت هستند. بزرگترین آرزوی داستان نویسان ایران این است که آثارشان در داخل به شکل گسترده خوانده شده و در تلویزیون، رادیو و روزنامهها مطرح و ترجمه شود و به کشورهای دیگر برود. آخرین آرزو هم برگزیده شدن در جشنوارههای معتبر جهانی است.
جاده
ـ عمو جان این جاده را میبینی؟
مسافر به گنبد فیروزهای خیره شد که در انتهای جاده بود.
راننده به گنبد اشاره کرد: یک وقتی فکر نکنی آن مسجد، ته این جاده است.
مسافر نگاهش کرد. راننده گفت: اگر این فکر را بکنی، نیامدی زیارت، آمدی مسافرت.
مسافر، مردمی را دید که پیاده از کنار جاده سمت گنبد میرفتند.
راننده گفت: من هم یک وقتی خیال میکردم وقتی به گنبد برسیم و پیاده شویم، رسیدیم.
مسافر به ساعتش نگاه کرد. باید زود بر میگشت. چیزی از مرخصی-اش نمانده بود. راننده به میدان که رسید، گوشهای ایستاد: دست حق به همراهت.
مسافر پیاده شد. به دور و برش نگاه کرد و خم شد و راننده را از پنجره ماشین دید: ببخشید من غریبم. اولین بارم است که اینجا برای زیارت آمدم. تا من زیارت کنم برگردم، شما که هستی، با هم برویم جایی که گفتی؟
نظر شما