روزگار انتقامش را از من گرفت و رهایم کرد

|
۱۳۹۰/۰۸/۲۱
|
۲۳:۵۶:۴۸
| کد خبر: ۸۶۲۷۳
روزگار انتقامش را از من گرفت و رهایم کرد
به خاطر هوا و هوس و عشق خیابانی خانواده‌ام را ترك كردم و ...

 "رها" زنی 25 ساله ، مطلقه و با تحصیلات دیپلم در رشته كامپیوتر كه در شغل آرایشگری مشغول به كار می باشد ، به دایره مشاوره و مددكاری "مشگین شهر" دلالت داده شده كه در طی مصاحبه بسیار نگران به نظر می رسید و سعی در كتمان حقایق داشت .

با استفاده از شیوه های تخصصی توسط مشاور وی واقعیت را اینگونه بیان کرد : در خانواده ای با وضع مالی مناسب بدنیا آمدم و اولین فرزند خانواده بودم ، زندگی بسیار آرامی داشتیم ، مادرم دبیر هنر و بسیار خوش ذوق بود و پدرم رییس یك شركت خصوصی و هر دو تحصیل كرده بودند .

در طول تحصیل ، دانش آموز متوسطی بودم برخلاف برادرم زیاد به درس و دانشگاه علاقه نداشتم و اوقات فراقتم را با دوستانم سپری و چون والدینم تا شب در سر کار بودند ار خلوتی خانه استفاده و با دوستانم در محل منزل خلوت کرده و روزگار را می گذراندیم .

در این گیر و دار از طریق یكی از دوستانم با "فرید" آشنا شدم و كار هر روزم شده بود فكر كردن به "فرید" و حتی چند باری باهم به گردش رفتیم ولی من تحمل این رابطه پنهانی را نداشتم و میخواستم هر چه زودتر ازدواج كنم ولی پدر و مادرم سخت مخالف بوده و سعی داشتند با وعده وعید و دادن پول و امكانات و بردن به سفرهای خارجی علاقه مرا نسبت به "فرید" كمرنگ كنند .

اما در یك غروب تابستان از خانه فرار كردم و یك هفته با "فرید" در منزل اقوامش به سر بردیم. والدینم از موضوع اطلاع یافتند و انتظار چنین كاری را از من نداشتند و تمام سعی شان بر این بود تا از این عشق خیابانی دست بكشم ولی من حاضر نبودم لحظه ای از "فرید" جدا شوم .

پدرم به ناچار تلفنی رضایت خویش را اعلام و قسم خورد تا آخر عمرش اسم مرا به میان نیاورد و من و فرید رسمآ زن و شوهر شدیم و زندگیمان را در یك اتاق كوچك شروع كردیم زیرا خانواده فرید پر جمعیت بودند و از لحاظ اقتصادی وضع مناسبی نداشتند .

با این امکانات بسیار کم چیزی که مرا به تعجب وا می داشت ، اتحاد و همبستگی و مهر و محبتی كه سایه آرامش را در زندگی شوهرم چند برابر كرده بود ولی آرامش من فقط سه ماه اول ازدواج بود كه "فرید" در یك سانحه رانندگی جان باخت و مرا با كوله باری از غم و اندوه تنها گذاشت.

وقتی متوجه بارداری ام شدم نگرانی من چند برابر شد از طرفی خانواده همسرم اجازه ندادند که آنجا را ترك نمایم با گذشت مدتی و بعد از تولد فرزندم مجبور به ازدواج با برادر شوهرم كه معلول ذهنی بود شدم زیرا خانواده همسرم می دانستند راهی برای برگشت ندارم و هیچ دختری هم حاضر به ازدواج با پسرشان نخواهد بود .

به خاطر پسرم تمام مشكلات را باید تحمل می كردم . ولی برادر شوهرم به هیچ وجه پاسخگوی نیازهای عاطفی من نبود و علاوه بر آن بیشترین چیزی كه مرا عذاب می داد مشكل شدید مالی بود و برای رهایی از این مشكل مجور شدم آرایشگری را یاد بگیرم .

در آرایشگاه با زنی آشنا و قصه زندگی ام را برایش تعریف كردم او خیلی ناراحت شد و قول داد كمكم كند و اولین بار توسط وی با مواد مخدر از نوع شیشه آشنا شدم و به اصرار وی مصرف كردم ، اول احساس خوبی به من دست داد با گذشت چند روز به پیشنهاد این زن و باهمكاری او شروع به فروش مواد مخدر كردم و در کمتر از شش ماه خودم توانستم آرایشگاه مجللی را ترتیب دهم كه مركز پخش مواد مخدر از نوع شیشه بود و زنهای جوانی كه خیلی به زیبایی اهمیت می دادند آنها را وسوسه می كردم تا با مصرف شیشه زیبایی شان چند برابر شود و زمانی كه خانواده همسرم از كارهای پنهانی ام با خبر شدند طلاقم دادند و پسرم را نیز گرفتند .

ترك از خانواده ، مرگ "فرید" و جدایی از پسرم برایم غیر قابل تحمل بود و روزگار این چنین انتقامش را از من گرفت و رهایم كرد ، در این اوج تنهایی بود که در شهریور ماه سال 90 در حین فروش مواد مخدر دستگیر شدم .

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه