داستانهاى كودكى بزرگان تاریخ؛
ماجرای بنائی و کار عملگی آیت الله مدرس در نوجوانی برای فراهم کردن هزینه تحصیل
براى تهیه مخارج زندگى و هزینه تحصیل، مجبور بودم، در روزهاى تعطیل هر هفته، به دهات بروم، لباسم را عوض كنم و مشغول كار عملگى و بنائى شوم.
كودكى بزرگان تاریخ داستانهاى شنیدنى و تكان دهندهاى دارد، چون بسیارى از دانشمندان و اندیشمندان بزرگ و افرادى كه در زندگى بشریت موجى آفریدهاند و خود نیز ماندگارند، اشخاصى بوده كه در همان آغاز زندگى، به درد یتیمى، رنج فقر و تهیدستى و حتى گاهى به مشكل دردناك نابینائى و محرومیت از چشم مبتلا بوده، اما براى بدست آوردن خوشبختى و سعادت خود، چنین موانع سختى را هم از سر راه خود برداشتهاند.
امام على (ع) به فرزند خود حسن (ع) مىفرماید: پسرم!من با افرادى كه در گذشته مىزیستهاند زندگى نكردهام، اما تاریخ زندگى آنان را ملاحظه نمودم، آثار و اخبار آنها را مطالعه كردم و گویى كنار آنان قرار گرفتهام و راز زندگى و پیروزى آنان را بدست آوردهام و خوب و بد و سود و زیان رفتار آنان را سنجیدهام و از هر چیزى، بهترین و زیباترین آن را براى تو مطرح كردم، تا راه خوشبختى در برابر تو هموار گردد و زحمت شناختن مجهولات و ناروائیها را نداشته باشى ...
همچنین آن امام بزرگوار فرموده است: انسان خوشبخت كسى است كه از سرگذشت دیگران عبرت گیرد و درس زندگى و سعادت بیاموزد.
بنابراین، مطالعه و درس آموزى از سرگذشت كودكى بزرگانى، كه زحمتها كشیده، با مشكلات جنگیده، حوادث و موانع را از جلو راه پیشرفت برداشته و تجربهها آموخته و آن را از خود به یادگار گذاشتهاند، مىتواند براى ما آموزنده و سرنوشت ساز باشد.
آنچه در ادامه میخوانید گوشههایی از سرگذشت كودكى آیت الله سید حسن مدرس است که احمد صادقى اردستانى آن را در جلد اول کتاب "داستانهاى كودكى بزرگان تاریخ جلد اول" نقل کرده است:
سال 1287 هجرى قمرى، روستاى كچو مثقال، در دوازده كیلومترى اردستان، شاهد تولد نوزادى بود، كه بعدها قهرمان مذهب و سیاست گردید.
بیش از شش سال از عمرش نگذشته بود، كه تعلیم و تربیت او را، پدر بزرگش بر عهده گرفت. در سن یازده سالگى به قمشه (شهرضا) هجرت كرد و به تحصیل علوم اسلامى پرداخت و در شانزده سالگى به حوزه علمیه اصفهان رفت.
مدرس مىنویسد: براى تهیه مخارج زندگى و هزینه تحصیل، مجبور بودم، در روزهاى تعطیل هر هفته، به دهات بروم، لباسم را عوض كنم و مشغول كار عملگى و بنائى شوم، تا مخارج تحصیل خود را فراهم نمایم .
مدرس علاوه بر فعالیتهاى علمى و تألیفات و نمایندگى حوزه علمیه در مجلس شوراى ملى، یك زندگى سراسر هجرت، جهاد، تبعید، و مبارزه داشت .
و سرانجام، یك ساعت به زمان افطار روز بیست و ششم ماه رمضان 1358 بود، مأمورین پلید رضاشاه، همراه با سم قوى، به شهر كاشمر تبعیدگاه مدرس اعزام گردیدند. مدرس سماور را روشن كرده بود، مأموران مخفیانه سم را در چاى ریختند و به او تكلیف كردند، كه چاى سمى را بنوشد. مدرس گفت: كمى صبر كنید، افطار شود، آن را مینوشم.
مدرس اجازه گرفت، دو ركعت نماز بخواند، مأموران موافقت كردندن. بعد از نماز، مدرس چاى سمى را نوشید و باز به نماز ایستاد.
مأموران منتظر مرگ او بودند، ولى ظاهراً خبرى نبود و سید همچنان در حال عبادت و مناجات بود و حال خوشى داشت.
ناگاه سه نفر مأمور به او حمله ور شدند و با كمال قساوت، مدرس را در حال نماز خفه كردند و بدینوسیله زندگى سراسر عزت و مردانگى این قهرمان آزادى و مرد ضد استبداد پایان یافت.
امام على (ع) به فرزند خود حسن (ع) مىفرماید: پسرم!من با افرادى كه در گذشته مىزیستهاند زندگى نكردهام، اما تاریخ زندگى آنان را ملاحظه نمودم، آثار و اخبار آنها را مطالعه كردم و گویى كنار آنان قرار گرفتهام و راز زندگى و پیروزى آنان را بدست آوردهام و خوب و بد و سود و زیان رفتار آنان را سنجیدهام و از هر چیزى، بهترین و زیباترین آن را براى تو مطرح كردم، تا راه خوشبختى در برابر تو هموار گردد و زحمت شناختن مجهولات و ناروائیها را نداشته باشى ...
همچنین آن امام بزرگوار فرموده است: انسان خوشبخت كسى است كه از سرگذشت دیگران عبرت گیرد و درس زندگى و سعادت بیاموزد.
بنابراین، مطالعه و درس آموزى از سرگذشت كودكى بزرگانى، كه زحمتها كشیده، با مشكلات جنگیده، حوادث و موانع را از جلو راه پیشرفت برداشته و تجربهها آموخته و آن را از خود به یادگار گذاشتهاند، مىتواند براى ما آموزنده و سرنوشت ساز باشد.
آنچه در ادامه میخوانید گوشههایی از سرگذشت كودكى آیت الله سید حسن مدرس است که احمد صادقى اردستانى آن را در جلد اول کتاب "داستانهاى كودكى بزرگان تاریخ جلد اول" نقل کرده است:
سال 1287 هجرى قمرى، روستاى كچو مثقال، در دوازده كیلومترى اردستان، شاهد تولد نوزادى بود، كه بعدها قهرمان مذهب و سیاست گردید.
بیش از شش سال از عمرش نگذشته بود، كه تعلیم و تربیت او را، پدر بزرگش بر عهده گرفت. در سن یازده سالگى به قمشه (شهرضا) هجرت كرد و به تحصیل علوم اسلامى پرداخت و در شانزده سالگى به حوزه علمیه اصفهان رفت.
مدرس مىنویسد: براى تهیه مخارج زندگى و هزینه تحصیل، مجبور بودم، در روزهاى تعطیل هر هفته، به دهات بروم، لباسم را عوض كنم و مشغول كار عملگى و بنائى شوم، تا مخارج تحصیل خود را فراهم نمایم .
مدرس علاوه بر فعالیتهاى علمى و تألیفات و نمایندگى حوزه علمیه در مجلس شوراى ملى، یك زندگى سراسر هجرت، جهاد، تبعید، و مبارزه داشت .
و سرانجام، یك ساعت به زمان افطار روز بیست و ششم ماه رمضان 1358 بود، مأمورین پلید رضاشاه، همراه با سم قوى، به شهر كاشمر تبعیدگاه مدرس اعزام گردیدند. مدرس سماور را روشن كرده بود، مأموران مخفیانه سم را در چاى ریختند و به او تكلیف كردند، كه چاى سمى را بنوشد. مدرس گفت: كمى صبر كنید، افطار شود، آن را مینوشم.
مدرس اجازه گرفت، دو ركعت نماز بخواند، مأموران موافقت كردندن. بعد از نماز، مدرس چاى سمى را نوشید و باز به نماز ایستاد.
مأموران منتظر مرگ او بودند، ولى ظاهراً خبرى نبود و سید همچنان در حال عبادت و مناجات بود و حال خوشى داشت.
ناگاه سه نفر مأمور به او حمله ور شدند و با كمال قساوت، مدرس را در حال نماز خفه كردند و بدینوسیله زندگى سراسر عزت و مردانگى این قهرمان آزادى و مرد ضد استبداد پایان یافت.
نظر شما