تابستان ۱۳۷۴ خاکستر پیکرش را از فاو آوردند

.....و تو چه می دانی عبدالرضا کیست؟!

|
۱۳۹۰/۰۸/۲۴
|
۱۸:۴۹:۳۳
| کد خبر: ۸۷۰۴۰
.....و تو چه می دانی عبدالرضا کیست؟!
عجب اشتباه بزرگی کردم، آخر تو چه می­دانی عبدالرضا کیست!

عبدالرضا، عبدالرضا، عبدالرضا
عبدالرضا، عبدالرضا، عبدالرضا
و تو چه می­دانی عبدالرضا که بود!
 
عجب اشتباه بزرگی کردم، آخر تو چه می­دانی عبدالرضا کیست!
عبدالرضا هست، چرا که خدایش گفت؛ «احیاٌ عِندَ رَبِّهم یُرزقُون»
 
آری او هست و روزی­خور در نزد خدای خویش است.
ای­کاش شهر ما یک بایگانی تاریخ داشت تا تابستان 1374 را نشانت می­دادند و می­دیدی وقتی که پس از 10 سال خاکستر پیکرش را از فاو آوردند و شبی را که میهمان ما در مسجد سجاد بود.
 
ای­کاش بودی و می­دیدی شیون شهر را.
ای کاش بودی و ضجه جوانان شهر را می­دیدی که چون برادر مرده از بُنِ دندان برای عبدالرضا می­گریستند.
 
ای کاش بودی و می­دیدی که تمام زنان شهر، خواهران او شده بودند و با خواهرانش مویه می­کردند.
 
ای کاش بودی و دوستان نزدیکش را می­دیدی که با پای برهنه به دنبال تابوت او ـ که سبک­بال بر روی دست­ها می­چرخید ـ هروله می­کردند و بر سر و صورت می­زدند.
تو حق داری. تو حتی یک­بار هم به عیادت پدرش «حاج­علی سالمی» نرفتی، چرا که تو عبدالرضای او را نمی­شناسی.
 
و اگر عبدالرضای او را می­شناختی، امروز در تشییع پیکر خسته پدرش حاضر می­شدی و زیر تابوتش به جای عبدالرضا حق فرزندی را ادا می­کردی و چشمانت را به نیابت او از اشک جاری می­کردی. حتی اگر وقت نداشتی!
 
امروز در جای جای تشییع جنازۀ حاج­علی سالمی، فرزندش را نظاره­گر بودیم که دستان بزرگش را بر چشمان اشک­بارش می­کشید، اویی که خنده از لبانش نمی­افتاد. شک ندارم حزن و غم عبدالرضا از مرگ پدر نیست، چرا که او سال­های سال است که بر دروازۀ بهشت به استقبال او منتظر ایستاده و حزن و غم عبدالرضا از چهرۀ غبارگرفته و دوداندودی است که بر شهرش سایه افکنده.
 
راستی آیا این همان شهری­ است که عبدالرضا و دوستانش آن را به ما تحویل دادند و رفتند!

یاد امام­جمعه شهرمان حاج­آقا حمزه­ای بخیر که به رغم تمام نامهربانی­ها، در غم و شادی بچه بسیجی­های شهر شریک بود. در بدرقه رزمندگان به میادین نبرد بود، در استقبال از آنان، هنگام برگشت از آوردگاه نبرد پیشتازتر از خانواده­ها بود و در عیادت از تن مجروحشان از وقت خود مضایقه نمی­کرد و همیشه وقت داشت!
 
یاد شهید خزاعی بخیر که می­گفت من از پدران شهدا خجالت می­کشم!
همو که 40 روز بر فراق 5 شهید شُنام گریست و خدا دعای او را مستجاب کرد و«عِندَ رَبِّهم یُرزقُون» شد.
 
یاد «صالح» بخیر که ما نمک­نشناسان 25 سال است که حال او را نمی­دانیم و 25 سال است که او را به شب­های خاطراتمان دعوت نکرده­ایم.
اگر صالح با خبر می­شد، می­آمد و در تشییع جنازۀ حاج­علی سالمی خطبه جهاد را برای حاضرین تکرار می­کرد؛
فَاِّن الجهادُ بابٌ مِن ابوابِ الجنَّه، فَتَحَهُ الله لِخاصّه اولیائه وَ هُوَ لباسُ التقوی و ...
و از نهج­البلاغه گریزی به صحرای کربلا می­زد، می­گریست و می­گریاند، به گونه­ای که شاید صدای گریۀ همۀ شهدای خفته در بهشت زهرا را به گوش همه می­رساند.
واقعاً جای صالح «بخشدار اسدآباد در دفاع مقدس» دیروز خیلی خالی بود.
 
جای سبزپوشانِ سپاه، بچه­های کمیته و ژاندارمری هم خالی بود و جای همۀ مسئولین شهر اسدآباد که نشانِ تائید صلاحیت خود را از شهدا گرفته بودند، واقعاً خالی بود.

چند روز قبل از غروب عمرش با پسران و دو نفر از دوستان به عیادت حاج­علی سالمی رفتیم، تازه از اتاق عمل برگشته بود. با ورود ما از جا برخاست و نشست. ساعتی بر بالین او بودیم و ناگفته­هایی از او شنیدیم و آن شب یکی از شادترین شب­های زندگی­ام با پسرانم بود و اشک شوق که بر چشمان آن دو جاری بود برایم وصف ناشدنی است!
از او خواستیم تا از شوخ­طبعی­های فرزند بسیجی­اش برای ما بگوید و گفت:
یک شب سوار بر موتورسیکلت از رستوران برمی­گشتم و همه دخل و در­آمد آن شب را که چند بسته اسکناس بود در جیب بغل پالتویم گذاشته بودم و در میدان مطهری با نور چراغ قوۀ یکی از گشتی­های بسیجی متوقف شدم. آنان چند نفر بودند که در حاشیۀ میدان ایستاده بودند.

یکی از بسیجیان که سر و صورت خود را با کلاه و چفیه پوشانده بود نزدیک آمد و با صدایی خشن از من خواست، دستانم را بالا بگیرم و تا مرا بازرسی بدنی کند.
از نوع بازرسی­اش تعجب کردم! با چشمانم دیدم که او هنگام جستجوی جیب­های من 2 یا 3 اسکناس 200تومانی را از بسته­های پول من کِش رفت. خواستم داد بزنم و اعتراض کنم ولی آبروداری کردم و چیزی نگفتم.
 
فردای آن شب موقع خوردن صبحانه عبدالرضا از پایگاه برگشت. او ایام مرخصی جبهه­هایش­ را به پایگاه بسیج می­رفت. می­خواستم ماجرای دیشب را برایش نقل کنم ولی نمی­دانستم چطور بگویم تا او هم باور کند و هم از من دلخور هم نشود!
ـ عبدالرضا جان خیلی مواظب دوستان بسیجی خود باشید، من یقین دارم که بین شما نفوذی هست و درجۀ اخلاص بسیجی­ها با هم فرق دارند و خلاصه اینکه 5 تا انگشت مثل هم نیست.
 
او قبول نمی­کرد و همۀ بسیجی­ها را انسان­هایی پاک و مخلص می­دانست و خلاصۀ کلام اینکه زبانی را که برای ساعتی به کام گرفته بودم باز کردم و گفتم؛
ـ بابا جون بین شما نفوذی هست، دزد هست، همین دیشب 2-3 تا 200 تومانی منو یارو کش رفت.
 
داشتم از خنده­اش عصبانی می­شدم که گفت؛
ـ بابا او حتماً احتیاج داشته و اگر دیشب از جیب شما بر نمی­داشت همین الآن از شما می­گرفت!
 
هر دو هاج و واج به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
عبدالرضا دست به جیب شد که دویست تومانی­های دیشب را به من برگرداند....

زمان می­گذرد و طولی نمی­کشد که شهر ما و کشور ما از نعمت وجود همۀ پدران و مادران شهدا بی­بهره می­شوند و چشم باز می­کنید و متوجه می­شوید ...
شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفر نعمت، از کفت بیرون کند

علی رستمی

1390/8/20

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه