.....و تو چه می دانی عبدالرضا کیست؟!
عبدالرضا، عبدالرضا، عبدالرضا
عبدالرضا، عبدالرضا، عبدالرضا
و تو چه میدانی عبدالرضا که بود!
عجب اشتباه بزرگی کردم، آخر تو چه میدانی عبدالرضا کیست!
عبدالرضا هست، چرا که خدایش گفت؛ «احیاٌ عِندَ رَبِّهم یُرزقُون»
آری او هست و روزیخور در نزد خدای خویش است.
ایکاش شهر ما یک بایگانی تاریخ داشت تا تابستان 1374 را نشانت میدادند و میدیدی وقتی که پس از 10 سال خاکستر پیکرش را از فاو آوردند و شبی را که میهمان ما در مسجد سجاد بود.
ایکاش بودی و میدیدی شیون شهر را.
ای کاش بودی و ضجه جوانان شهر را میدیدی که چون برادر مرده از بُنِ دندان برای عبدالرضا میگریستند.
ای کاش بودی و میدیدی که تمام زنان شهر، خواهران او شده بودند و با خواهرانش مویه میکردند.
ای کاش بودی و دوستان نزدیکش را میدیدی که با پای برهنه به دنبال تابوت او ـ که سبکبال بر روی دستها میچرخید ـ هروله میکردند و بر سر و صورت میزدند.
تو حق داری. تو حتی یکبار هم به عیادت پدرش «حاجعلی سالمی» نرفتی، چرا که تو عبدالرضای او را نمیشناسی.
و اگر عبدالرضای او را میشناختی، امروز در تشییع پیکر خسته پدرش حاضر میشدی و زیر تابوتش به جای عبدالرضا حق فرزندی را ادا میکردی و چشمانت را به نیابت او از اشک جاری میکردی. حتی اگر وقت نداشتی!
امروز در جای جای تشییع جنازۀ حاجعلی سالمی، فرزندش را نظارهگر بودیم که دستان بزرگش را بر چشمان اشکبارش میکشید، اویی که خنده از لبانش نمیافتاد. شک ندارم حزن و غم عبدالرضا از مرگ پدر نیست، چرا که او سالهای سال است که بر دروازۀ بهشت به استقبال او منتظر ایستاده و حزن و غم عبدالرضا از چهرۀ غبارگرفته و دوداندودی است که بر شهرش سایه افکنده.
راستی آیا این همان شهری است که عبدالرضا و دوستانش آن را به ما تحویل دادند و رفتند!
یاد امامجمعه شهرمان حاجآقا حمزهای بخیر که به رغم تمام نامهربانیها، در غم و شادی بچه بسیجیهای شهر شریک بود. در بدرقه رزمندگان به میادین نبرد بود، در استقبال از آنان، هنگام برگشت از آوردگاه نبرد پیشتازتر از خانوادهها بود و در عیادت از تن مجروحشان از وقت خود مضایقه نمیکرد و همیشه وقت داشت!
یاد شهید خزاعی بخیر که میگفت من از پدران شهدا خجالت میکشم!
همو که 40 روز بر فراق 5 شهید شُنام گریست و خدا دعای او را مستجاب کرد و«عِندَ رَبِّهم یُرزقُون» شد.
یاد «صالح» بخیر که ما نمکنشناسان 25 سال است که حال او را نمیدانیم و 25 سال است که او را به شبهای خاطراتمان دعوت نکردهایم.
اگر صالح با خبر میشد، میآمد و در تشییع جنازۀ حاجعلی سالمی خطبه جهاد را برای حاضرین تکرار میکرد؛
فَاِّن الجهادُ بابٌ مِن ابوابِ الجنَّه، فَتَحَهُ الله لِخاصّه اولیائه وَ هُوَ لباسُ التقوی و ...
و از نهجالبلاغه گریزی به صحرای کربلا میزد، میگریست و میگریاند، به گونهای که شاید صدای گریۀ همۀ شهدای خفته در بهشت زهرا را به گوش همه میرساند.
واقعاً جای صالح «بخشدار اسدآباد در دفاع مقدس» دیروز خیلی خالی بود.
جای سبزپوشانِ سپاه، بچههای کمیته و ژاندارمری هم خالی بود و جای همۀ مسئولین شهر اسدآباد که نشانِ تائید صلاحیت خود را از شهدا گرفته بودند، واقعاً خالی بود.
چند روز قبل از غروب عمرش با پسران و دو نفر از دوستان به عیادت حاجعلی سالمی رفتیم، تازه از اتاق عمل برگشته بود. با ورود ما از جا برخاست و نشست. ساعتی بر بالین او بودیم و ناگفتههایی از او شنیدیم و آن شب یکی از شادترین شبهای زندگیام با پسرانم بود و اشک شوق که بر چشمان آن دو جاری بود برایم وصف ناشدنی است!
از او خواستیم تا از شوخطبعیهای فرزند بسیجیاش برای ما بگوید و گفت:
یک شب سوار بر موتورسیکلت از رستوران برمیگشتم و همه دخل و درآمد آن شب را که چند بسته اسکناس بود در جیب بغل پالتویم گذاشته بودم و در میدان مطهری با نور چراغ قوۀ یکی از گشتیهای بسیجی متوقف شدم. آنان چند نفر بودند که در حاشیۀ میدان ایستاده بودند.
یکی از بسیجیان که سر و صورت خود را با کلاه و چفیه پوشانده بود نزدیک آمد و با صدایی خشن از من خواست، دستانم را بالا بگیرم و تا مرا بازرسی بدنی کند.
از نوع بازرسیاش تعجب کردم! با چشمانم دیدم که او هنگام جستجوی جیبهای من 2 یا 3 اسکناس 200تومانی را از بستههای پول من کِش رفت. خواستم داد بزنم و اعتراض کنم ولی آبروداری کردم و چیزی نگفتم.
فردای آن شب موقع خوردن صبحانه عبدالرضا از پایگاه برگشت. او ایام مرخصی جبهههایش را به پایگاه بسیج میرفت. میخواستم ماجرای دیشب را برایش نقل کنم ولی نمیدانستم چطور بگویم تا او هم باور کند و هم از من دلخور هم نشود!
ـ عبدالرضا جان خیلی مواظب دوستان بسیجی خود باشید، من یقین دارم که بین شما نفوذی هست و درجۀ اخلاص بسیجیها با هم فرق دارند و خلاصه اینکه 5 تا انگشت مثل هم نیست.
او قبول نمیکرد و همۀ بسیجیها را انسانهایی پاک و مخلص میدانست و خلاصۀ کلام اینکه زبانی را که برای ساعتی به کام گرفته بودم باز کردم و گفتم؛
ـ بابا جون بین شما نفوذی هست، دزد هست، همین دیشب 2-3 تا 200 تومانی منو یارو کش رفت.
داشتم از خندهاش عصبانی میشدم که گفت؛
ـ بابا او حتماً احتیاج داشته و اگر دیشب از جیب شما بر نمیداشت همین الآن از شما میگرفت!
هر دو هاج و واج به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
عبدالرضا دست به جیب شد که دویست تومانیهای دیشب را به من برگرداند....
زمان میگذرد و طولی نمیکشد که شهر ما و کشور ما از نعمت وجود همۀ پدران و مادران شهدا بیبهره میشوند و چشم باز میکنید و متوجه میشوید ...
شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفر نعمت، از کفت بیرون کند
علی رستمی
1390/8/20