گل واژههای قیصر امین پور و هراتی و حسینی/غم غربت اومده دخیل ببنده به دلم...
چند وقت است دلم میگیرد
دلم از شوق حرم میگیرد
مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم میگیرد
مثل این است که دارد کم کم
هستیام بوی عدم میگیرد
دسته سینه زنی در دل من
نوحه میخواند و دم میگیرد
گریه ام یعنی باران بهار
هم نمیگیرد و هم میگیرد
بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت غم میگیرد
لشگر عشق حرم را به خدا
به خود عشق قسم میگیرد
(شوق حرم،قیصر امین پور)
***
مهمون از راه دور اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
دل گنبد داره از غصه و غم می ترکه
چون هزار تا دل غمگین تو خودش جا داده
قد گلدسته و قاری داره امشب که نگو
رو ضریح قامتش دست نیاز باده
تشنگی مثل گدایی که دروغی باشه
دم سقاخونه زیر دست و پا افتاده
غم غربت اومده دخیل ببنده به دلم
به خیالش دل من پنجره فولاده
(دخیل، سید محمد حسینی)
***
چون تشنه به آب ناب دل میبندم
برخنده ماهتاب دل میبندم
ای روشنی تمام،تاظهر ظهور
چون صبح بهآفتاب دل میبندم
(تا ظهر ظهور، سلمان هراتی)