داستان های شما در باشگاه جوانی منتشر می شود

داستان دریافتی- فال قهوه

|
۱۳۹۲/۱۱/۰۱
|
۱۹:۵۱:۲۸
| کد خبر: ۱۵۸۵۸۱
داستان دریافتی- فال قهوه
داستان های خود را برای ما بفرستید، بعد از بررسی در باشگاه جوانی منتشر خواهیم کرد...

داستان دریافتی از تانیا ساسانیان:

از مدل زنگ زدنش می فهمم که خود خودش است,دو تا تک زنگ ظریف و پشت سر هم.حتما الان جلوی شیشه ماشین همسایه شال آبیش را مرتب می کند و یک نگاه خریداری به خودش می اندازد.کله ام را از پنجره آویزان می کنم,شالش آبی نیست.همان شال صورتی را سر کرده که سر عقد من خرید و سرش کرد,همان شال خوش رنگی که به ترکیب صورت قلمی او می نشست و به صورت گرد و بازاری من نه.
ازبالا بی حوصله برایش دست تکان می دهم,مثل بچه ها لپ هایش را شل می کند که یعنی باز کن...
شیر آب باز است.امیر اگر الان خانه بود,کلی فحشم می داد.پنجره را می بندم و هجوم می برم سمت ظرف شویی,صورتم را زیر آب می گیرم که نرگس نفهمد وقت شستن ظرفها های های گریه کرده ام...
حالا دستش را چسبانده روی زنگ و دست بردار نیست.در را باز می کنم,می دانم از آسانسور وحشت دارد.تا چهل و یک پله را بالا بیاید وقت دارم موهایم را ترو تمیز کنم!.پیراهن قرمزی را هم که امیر برای تولدم خریده تنم می کنم و با یک خنده مسخره ,دست به سینه منتظرم که این 4-5 پله آخر را بالا بیاید.
جلوی در که می رسد هول می کنم.از اینکه او انقدر خوشحال است و من انقدر در هم شسکته.می خندم و می خندد.سر می خورد داخل,مثل اولین شنبه هر ماه.
مثل اولین شنبه هر ماه برای ناهار غذای سبک درست کرده ام.نازنین از اول صبح غر غر کرده بود که ناهار را با دوستانش ساندویچ می خورد,علی بچه ام فقط نگاه کرده بود که یعنی آرزو دارد مجبور نباشد سبزی بخار پز شده بخورد.
امیر هم که اصلا نگاهم نکرد که یعنی دست بردار از این قرتی بازی ها,ول کن این زنک نچسب را که می آید و هوایی ات می کند...
از همان جلوی در تعریف می کند از دعوای دخی و نسرین سر پولی که شوهر دخی به شوهر نسرین قرض داده می گوید...
خیالم راحت است که امیر دست قرض بگیر ندارد,خیالم راحت است که با همه بد اخلاقی ها عادت ندارد پول مردم را بیاورد سر سفره...
حواست هست به من؟
آره.حالا دخی چی می گه؟
با دخی چی کار داری؟می گم چرا انقدر چاق شدی؟
چاق شدم!لباسهایم اندازه ام نیست,شکمم بر آمده و صورت پف کرده,از خانه بیرون نمی روم اصلا.امیر هم که حرف نمی زند,امروز یک ماه می شود که قهریم.از همان شنبه ماه پیش بود که دیگر حرفی نزد...
نمی دونم.چاق شدم دیگه.حالا دخی چی می گه؟
سرش را تکان می دهد و از دخی می گوید که خانمی کرده و هر چه نسرین درشتی کرده به روی خودش نیاورده.من هم گوش می دهم و آرام آرام میوه ها را می شویم و در ظرف می گذارم.نگاهی به بخار پز می کنم.سیب زمینی ها پخته اند,کلم بروکلی و هویج هم حاضر شده.سالاد باید درست کنم فقط.علی بچه ام دوست ندارد آخر...
می روم سمت فریزر و یک تکه مرغ بر می دارم,می خواهم سوخاری کنم برایشان,هر دو گرسنه می رسند,میز را که ببینند وا می روند باز...
قهوه داری؟
ها؟
حواست کجاس؟می گم قهوه داری؟یادم رفت بیارم.گفتی می خوای فال بگیرم برات…
راست می گوید,دیروز که شماره اش را گرفتم گفتم امروز برایم فال بگیرد.نرگس هم همانطور که پشت تلفن غش غش می خندید مسخره ام کرده بود که مشکل من و امیر با فال قهوه درست نمی شود.
می دانستم.خودم هم می دانستم قضیه پیچیده تر از این حرفهاست.عزیز که مرد,زندگیم هم عوض شد,اصلا حال و حوصله نداشتم,بهانه گیر بودم,کارم را هم ول کردم و نشستم توی خانه به شستن و تمیز کردن.وسواس گرفته بودم اصلا.امیر کلافه شده بود,دیگر طاقت نداشت که ببیند گریه می کنم,حتی وقتی خوشحالیم من گوشه ای پیدا می کنم و برای عزیز های های گریه می کنم...
قهوه هم دارم.الان دم می کنم.
مراقب باش بوی آب زیپو نگیره تو رو خدا.هفت جوش هم نشه.مرغ برای چی در آوردی ؟
بچه ها سبزی پخته نمی خورن خب.امیر هم شب شام می خواد.
خب شام بیرون بخورید.بابا زندانی هم به هوای آزاد نیاز داره.
بالای سر قهوه جوش ایستاده ام و منتظرم قهوه کف کند و بالا بیاید.قهوه را از قهوه فروشی خیابان فردوسی خریده ام,خانم ارمنی مغازه دار هزار بار یادم داده بود که قهوه را چطور دم کنم.نمی دانم چرا ته ذهنم فکر می کردم اسمش مادام است,اما پیرمرد فروشنده ژانت صدایش می کرد...
دیروز رفتم کوچه برلن.برای عروسی ناصر پارچه خریدم که بدم مهین بدوزه.تو چی؟با این هیکلی که درست کردی لباسات که نمی خورن بهت...
باز این چاقی حرص در بیاور را می کوبد توی سرم.شکمم را تو می دهم و نفسم را حبس می کنم,بعد از چند دقیقه نفس کم می آورم و شکمم می زند بیرون...
نمی دونم شاید نیام عروسی...
تو غلط می کنی.این شیرینی ها چه خوشمزن,از کجا خریدی...
شیرینی ها را هم دیروز به هوای آمدن نرگس از همان شیرینی فروشی خیابان قائم مقام خریده ام...
از اون شیرینی فروشی بزرگه سر خیابون قائم مقام,همونی که کیک عروسی حمید رو سفارش دادن...
شیرینی هاش معرکه اس,عجب بوی دارچینی دارن این کیک سیب ها...راستی آزاده طلاق گرفت ها...
دلم هری می ریزد.آزاده هم طلاق گرفت!حالا فقط من مانده ام و دخی و نسرین...
قهوه را می گذارم روی میز.قهوه را توی فنجان های کوچک گلدار یادگار عزیز ریخته ام.این فنجان ها را وقتی این خانه را خریدیم برایم چشم روشنی آورد.قربان هیکل گرد و قلنبه اش بشوم,نخودی می خندید و می گفت :دیگه بالا شهری شدی,جای چایی ترکه جوش باید قهوه بخوری...
چشمهایم را می بندم و قهوه تلخ را سر می کشم,چشمهایم خیس خیس است.تلخی قهوه می دود میان جانم.دانه های اشک سر می خورد روی صورتم.نرگس نگاهم نمی کند,زیر لب می گوید:خاک بر سرت و بلند می شود...
فنجان را می گذارم توی نعلبکی و بعد به طرف قلبم برش می گردانم.میوه ها را بد چیده ام.همه را روی میز می ریزم و دوباره از نو می چینم.سیب ها لک دارند,عصبی می شوم.از یخچال چند سیب تازه بر می دارم و دستمال می کشم و توی ظرف می گذارم.سیب لکه دارها را هم می گذارم کنار آب میوه گیری که شب برای امیر آب سیب بگیرم...
نرگس می نشیند کنارم و فنجانم را بر می دارد.ته فنجان سیاه سیاه است.سرم گیج می رود از سیاهی.می روم داخل آشپزخانه و مرغها را تکه تکه تکه می کنم.نرگس از پذیرایی بلند بلند فالم را می خواند...
خسته ای خیلی,دورت رو هاله غم گرفته.وایسادی روی نوک کوه و داری گریه می کنی.یه درخت هم کنارته که بهش تکیه دادی,این درخته همین امیره دیگه...
به امیر تکیه کرده ام؟به امیر؟مگر می شود به مردی که یک ماه است حتی نگاهم نمی کند تکیه کرد؟
صورت یه زن تپل رو تور سیاه کشیدم.سودابه جون من بیا ببین,عین عزیزه...
چشمهایم را می بندم.سینه مرغ را تکه تکه می کنم و لبم را گاز می گیرم که مثلا نشنیده ام چه می گوید....
سودابه من بمیرم بیا ببین.پشتش رو کرده به تو.بیا ببین.ناراحته خودتو کردی عین دیو.سودابه...
مرغها را میان آرد سوخاری می غلتانم و گریه می کنم.سرخ کن را روشن کرده ام.علی تا نیم ساعت دیگر می رسد.کاش نازنین موبایل داشت که می گفتم ناهار را خانه بخورد...
یه هفت افتاده ته فنجونت.عدد خوبیه ها.یا هفت روز دیگه,یا هفت ماه دیگه یه خبر خوب میاد برات...
اینجا رو ببین.خط سفرت چه بلنده,کلی هواپیما دارن رژه می رن اینجا...
نمی دانم چرا این سفر لعنتی از ته فنجانم پاک نمی شود,کاش از امیر بگوید برایم...
سودابه با امیر قهری؟
هاج و واج مانده ام.از کجا فهمید یعنی؟
می آید طرفم و صورتم را می گیرد توی دستش...
توی فالم بود؟
نه.از ظرف دست نخورده صبخونه توی اتاقش فهمیدم.
چند وقته؟
یه ماه.از همون وقتی که تو رفتی؟
وای خدا مرگم بده؟باز سر من؟
نه به خدا نرگس.سر خودم بود.اومد خونه گفتم سلام,سرش رو تکون داد,همین و کردم بهانه.زدم ظرف ها رو شکستم,اونم تا امروز جوابم رو نداد...
مثل بچه ها نازم می کند.می نشینم روی صندلی آشپزخانه و به فنجانم نگاه می کنم.
نرگس مرغها را توی سرخ کن می ریزد و به سیب زمینی سرخ کرده داخل دیس ناخنک می زند.
ته فنجانم یک دسته گل افتاده,یک دسته گل که گلهایش مثل میخک کلی برگ دارد.
دسته گل یعنی چی؟
نمی دونم.یادم رفته باید برم تو کتاب فال نگاه کنم.
گوجه فرنگی ها را می گذارد جلویم و می گوید خوردشان کنم.
چاقو را می گذارم روی شکم گوجه فرنگی و می برم...
می دونی من عاشق شوهرت بودم؟
می دانم.از همان روزهای دانشکده می دانستم نرگس خودش را برای امیر لوس می کند.می دانستم دلش می خواهد با او زندگی کند.می دانستم که امیر دختر شر و شور دوست ندارد...
نه.از کجا می دونستم؟
می دونستی.خوبم می دونستی.به خاطر همین بار اول بهش جواب ندادی...
خب که چی؟
خواستم بگم امیر مرد خوبیه.مثل آدم باهاش رفتار کن.برس به خودت خره,امیر حیفه به خدا...
حالا نشسته روبه رویم.
انگشتت را بچسبان ته فنجان...
انگشتر را بر می دارم و لرد قهوه را میان دهانم می گذارم.تلخ است هنوز...
حلقه عروسی افتاده آشتی می کنید یعنی...
بعد از ظهر که نرگس می رود,ظرفها را می شویم و آب سیب را آماده می کنم.موهایم را سشوار می کشم و لباس سفیدی که از بعد از مرگ عزیز نپوشیده بودم تنم می کنم.شام قورمه سبزی پخته ام و سالاد شیرازی هم برایش درست کرده ام.از در که تو می آید هاج و واج نگاهم می کند.
لیوان آب سیب را می دهم دستش و می گویم:
از شنبه می خوام بیام روزنامه.ویراستار جدید که استخدام نکردی؟

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر