معرفی وبلاگ همسر یک روحانی

قصه های زندگی همسر یک طلبه

|
۱۳۹۲/۱۱/۰۵
|
۱۳:۴۶:۲۳
| کد خبر: ۱۵۹۴۵۹
قصه های زندگی همسر یک طلبه
خبرگزاری برنا وبلاگ های خواندنی را به شما دوستان معرفی می کند.

خبرگزاری برنا- زندگی هر کسی جذابیت های خودش را دارد. برای خیلی از جوانان زندگی مردمی که شغلشان با دیگران متفاوت است همیشه داستان های هیجان انگیزی به دنبال دارد. خبرنگار برنا در چند روز اخیر به وبلاگ زنی بر خورد کرده که همسرش روحانی محله شان است. او ماجرای زندگی خودش را بدون هیچ اغراقی تعریف می کند تا به همه بگوید عشق، زندگی و مشکلات آن ها هم شبیه بقیه آدم هاست. اگر دوست داشتید این وبلاگ را بخوانید سری به آدرس http://manorohaneyemahal.blogfa.com بزنید. با هم یکی از مطالب این وبلاگ را مرور می کنیم.با هم یکی از داستان های این وبلاگ را مرور کنیم...

سرما خوردگی توی خونه ی ما ...
اقا جان سرما خورده بود اونم از نوع تابستونه و شدیدش ...

خلاصه از اون اصرار که خانوم جان حواست باشه از من نگیریا ...

از منم اصرار نه نمی گیرم ...

تا خود صبح بالا سر اقا جان بودم دیگه صبح دیدم واقعا این جوری نمیشه دوباره رفتیم دکتر ...

از اون ور من اومدم سر کارو دل تو دلم نبود که اقا جان چطوره الان ...

زودتر مرخصی گرفتم و رفتم خونه سوپ درست کردم و اقا جان وحشتناک تب داشت پاشویه اش دادم

حالا هیچ جوره تبش پایین نمیاد ...

زنگ زدم به مامان جون که این گل پسر این جوری شده هر کاری میکنم تبش پایین نمیاد به داد برسید ...

دیگه دیدم ۳۰مین نشده مامان جون و بابا جون اومدن ..

کلی هم دارو گیاهی تو دستشونه ...

حالا هر ۳ بالا سر اقا جان بودیم ...یه سرما خوردگی عادی نبود ...از پا انداخته بودش ...انفولانزا بود بیشتر...

یه دفعه مامان جون دست گذاشت رو پیشونی من که ای وای تو هم تب داری ...

تا اون لحظه اصلا حس نکرده بودم حالم خوب نیست ...

مامان جون که این جوری گفت تازه حس کردم که چقدر تمام بدنم درد می کنه ...

حالا ۲ تا ادم سرما خورده افتادیم رو دست باباجون و مامان جون ...

ما حال ندار چرا مراقب نیستین ....چرا سید سرما خورده بوده شما رعایت نکردی ...

و هزاران چرای دیگر ...دیگه کم کم داشتیم میرفتیم پای دار واسه اعدام ...که دلشون سوخت

تو زندگیتون تا حالا لحظه به لحظه جوشونده دادن دستتون ...

به ذور سوپ خوردین کاسه به کاسه ...

اقا جان می گفت خانوم جان به داد برس من دیگه نمی تونم چیزی بخورما

چرا زنگ زدی اخه ؟

حالا شما تصور کن دو کاسه سوپ اورده مامان جون که بخورید جون بگیرید ...

اقا جان یییییییییک نگاهی به من کرد ...

حالا من موندم و دو تا کاسه سوپ ...

خودم تا ته قضیه رو خوندم نصف از هر دو کاسه خوردم و خودم بردم تو اشپزخونه ...

جرعت نه گفتن به مامان جون و نداشتیم ...

هی هم لبخند میزدیم که یعنی ما حالمون خیلی خوبه بابا جون می گفت واسه جوشونده و سوپاستا ...

اگه بخورید زود خوب میشید ...

ما مونده بودیم بگیم خوبیم یا حال نداریم ...در هر صورت کاری بود که خودم کرده بودم

هر سری میومدن تو اتاق چیز به خوردمون میدادن ...

دیگه این دو روز واقعا بهتر شدیم و با سلام و صلوات رفتن ...

یه قابلمه بزرگ سوپ هم درست کرد مامان جون و رفت ...

وقت ناهار که شد رفتم که سوپ و گرم کنم ...

اقا جان گفت خانوم جان دیگه تا اخر عمرمون تو این خونه سوپ و جوشونده درست نمیشه ...

الانم این سوپ و بده به یه همسایه ...

ما هم که خودمون و تو این قضیه شرمسار میدونستیم ...با یه چششششششم کش دار ...قضیه رو فیصله دادیم ...

مظلومانه ام تو خونه راه میرفتم ...اقا جان هم لبخند میزد که من این قدر صبور و ارومم ...

یه ان گففففففففففففتم بکشمممممت ؟

واسه چی اون سوپارو دادی من بخورم مظلوم گیر اورده بودی؟

به بابا جون بگگگم ؟؟

حالا با اون حال ندارمون به ابن بلاهایی که سرمون اورده بودن میخندیدم ...

عصری مامان جون زنگ زده که سوپ درست کردم میارم این قدر التماس کردم که نیاورد ...

دیگه هر دومون به اسم سوپ و جوشونده حساسیت پیدا کردیم ...

حال هر دومون الان خوب ولی واقعا اگه رسیدگی مامان جون و بابا جون نبود معلوم نبود کی خوب میشدیم ...

دوستان مراقب باشید تو این تابستون سرما نخورید که بد سرمایی هست ...

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه