داشتم به خواهرم می اندیشیدم
خبرگزاری برنا-داشتم به خواهرم میاندیشیدم که درست پشت سرم بود و مدام دلم میداد و مرگ را مثل بشارتی، مثل دعایی، مثل سرودی در گوشم میخواند. انگشتان عاشق ضعیفش را در برابر چشمانم میگرفت و به دیدنم دعوت میکرد و من در آن موج انفجار سرب و صدا چنان مسحور صداقت و آسودگی او شده بودم که همه چیز یادم رفته بود. انگشتانش رو میگشود و چنان طبیعی و آرام حرف میزد که آدم نمیتوانست بال و پر و جسم و روح واقعیت را توی مشتش حس نکند. میگفت نگاه کن، مرگ را ببین که چه گنجشک آرام و رامی است؛ خیلی رامتر از مرگی که آن مرد درویش در نیشابور به عطار نشان داده بود و بعد زیر سرش گذاشته بود و رفته بود. دیدم راست میگوید. مرگ، آرام کف دستش نشسته بود. خواستم بگویم که فریاد کشید نه! و من در طنین صدای ناباورش تا شدم...
آن وقت همه چیز اتفاق افتاد. چشمانم را که باز کردم دیدم روی شانههایم افتاده است و چیزی گرم دارد بر پوستم میخزد و میلغزد. برگشتم ... خودش بود؛ خواهرم ... داشت میخندید. دستش را نشانم داد و بیآنکه امکان حرف زدنی داشته باشد مشتش را نشانم داد و با صدای بیش از انفجار مثل اینکه داشت میگفت ببین مرگ چقدر کوچک و گنجشک و رام است! آن وقت مشتانش فشرده شد، گشوده شد و علامت پیروزی را ساخت و توی چلچراغ شکسته چشمان من ریخت و رفت. ...
داشتم به خواهرم، به خواهرانم، به برادرم، به برادرانم میاندیشیدم ...داشتم به آن همه مادری فکر میکردم که کودکان معصومشان را مثل دعایی در معبد خیابانها افشاندند و خدا را با تمامت هستیشان خواندند.
داشتم به خون فکر میکردم و به کلمات آزادی، استقلال، اسلام، برابری، برادری و ... که یادم از «دارهای برچیده» آمد و «خونهای شسته» و فراموشکاری آدم. و فکر کردم که ممکن است پیران و رهبران و بزرگانی که ایشان را با جانشان خواندیم و داریم چنین با جان حمایتشان میکنیم، خونهامان را فراموش کنند، عشقهامان را از یاد ببرند و پا بر سر نازک کودکانمان بگذارند و ...
داشتم فکر میکردم. داشتم نا امید میشدم. داشتم میترسیدم ... داشتم از وسوسه قدرت به هراس میافتادم که یکباره تازیانه صدای شکسته عاشق، آن صدای آرزویی که تمامی شبهای نا امیدیمان را پر امید میکرد، آن صدای تبعیدی که طعم غربت داشت، و اینک آمیزهای از درد و شادی و اشتیاق و تنهایی و غربت بود، و تازیانه صدای پیر، صدای بزرگ و صدای صداها بر پوست خاطرهام، خاطره پر پرسش و هراسم خطی از خون کشید که: خاک بر سر من! خاک بر سر من که بخواهم خون شما ریخته شود و من استفادهاش را ببرم! خاک بر سر من که ...
... که دیدم نمیشنوم، که دیدم نمیتوانم. دنیایم پر از شهید و شهادت شده بود. از همه جا خون میجوشید و جسد پریشان خواهر و خواهرانم بزرگ و بزرگتر میشد تا دستی که فقط حرف پیروزی بود نه پوست و گوشت و استخوان. و صدایی از عمق تمامی خونهای تاریخ وطنم میجوشید که تمامی حرفها، تمامی شعارها و تمامی وعدههای انگدار و بیانگ را فراموش کن و به هر که سر میکشد و سهم میطلبد از دهان آن پیر نشسته بر سر سجادیه هفتاد سالهاش با کلماتی از جنس گوشت و پوست و خون ما فریاد بکش که خاک بر سر شما اگر بخواهید با خون ما خداوندی کنید و برتلّی از اجساد ما ایثارگران جان بنشینید و چهره زشت خودپرستیتان را عصمت سرخ کودکانمان بیارایید. خاک بر سرتان اگر ...
همه این ها در درگیری های روز 21 بهمن ماه 1357 در خیابان عشرت آباد اتفاق افتاد