نقدی بر «تا هفتخانه آنورتر»؛ بوی خوش «ایرانی» بودن!
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا؛ یکی از جدیترین انتقادات به تولیدات صدا و سیما در سالیان اخیر بوده که باعث شده بسیاری از ستارگان این سازمان که به نوعی فرزند آن هم به شمار میروند، عطای حضور در آن را ببخشند و به به دیگر پلتفرمها روی بیاورند؛ چه دست اندرکاران عرصه هنر و چه مخاطبین. حالا دیگر نه تنها شبکه نمایش خانگی اوج گرفته که مردم حاضرند برای دیدن محتوای مورد علاقهشان، برخلاف تلویزیون رایگان و کاملا بیمحتوا به سراغ یوتیوب بروند؛ رسانهای که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد وجود دارد، اما جان آدمیزادش واقعان جان است و آدمیزادی. این روزها هم در آن برنامهای پخش میشود که هم با هویت است و هم ارزشهای واقعی را برجسته میکند. ماهیتش پختن غذا، تکریم سالمند و استخراج ارزشهای نهفته در زندگی ایرانی است وچه اسم زیبایی هم دارد؛ تا هفت خانه آنورتر؛ دقیقا مشابه با یک ضربالمثل ایرانی که آن هم برگرفته از نوعی فرهنگ است و چقدر خوب که این محتوا هم خود را در اسیری تلویزیون قرار نداد.
در حالت عادی باید شبکه اول سیما با بودجه کلان و تبلیغات گسترده «تا هفت خانه آنورتر» را میساخت و بارها آن را بازپخش میکرد، اما اجرای این ایده به دست کسی افتاد که اتفاقا در هیچ کاری با تمرکز روی سنتهای ایرانی و محلی (چه رسد به غذاخوری) حضور نداشته، اما هنرمندانه و شکیل، محتوایی تولید کرده که لحظه لحظه آن دوز ایرانی و تا حدی قومی خونتان را بالا میبرد و خواه و ناخواه باعث دلتنگی برای مادربزرگتان میشود. در پایان هم دلتان میخواهد به دور از عجله و تنش و زندگی پر آرایش و بزک دوزک این روزها، یک بار دور هم کنار خانواده بنشینید و غذایی خانگی را پیشغذا و دسر بخورید و حرف بزنید.
تا هفت خانه... نیاز به تحلیل سینمایی آنچنانی ندارد، چون تمام قسمتها با کیفیتی کاملا استاندارد، با زمانی مناسب و با رعایت تمام فاکتورهای یک محتوای این چنین ساخته شده. چون برای بیان حرفش رو به تکنیکهای فراوان نیاورده و اولویتش سادگی است و عدم فاصله با مخاطب. از لحظه شروع تیتراژ و تمرز روی تصاویر چین و چروکها یک زن سالمند متوجه میشوید که قرار است به این چین و چروکها که پشت آن داستانها نهفته شده، احترام گذاشته شود. قرار است این دستها، عشقی که هنوز در روح ننهجانهای این سریال وجود دارد را به غذا تبدیل کند و ما از مسیر این عشق لذت ببریم. قرار است بخاطر بیاوریم که ما ایرانی هستم و پخت و پز برایمان یک فرهنگ است. آداب دارد. برکت میآورد. این مساله ربطی هم به مذهب ندارد. کما اینکه مادران حاضر در هفت خانه... واقعا «حجب و حیا» دارند و جور دیگری زیست کردهاند، اما انگار همانطور که تعداد نوه و نتیجه هایشان را در هر قسمت با ذوقی در چشم میشمارند، جوان نسل بعد را خودی میدانند و این باعث شده تا صمیمیت در حرفها و نگاههای مادرهای حاضر در این سریال (نامش را سریال بگذاریم؟) موج بزند.
برای برجستهتر کردن این صمیمیت هم صابر ابر به جا و به موقع از مادربرگها حرف میکشد و در تصویرها به اندازه نیاز حضور دارد و هم قابها هنرمندانه گرفته شده. تمرکز روی همان چین و چروکها، گرد پیری، لبخندهای گاه و بیگاه و زحمت کشیدنها باعث شده آن نقش اول «بزرگ» نشان داده شود نه قهرمان سینمایی. این بزرگی در تک تک قسمتها وجود دارد. چه زمانی که انگار مامان مهین با نام زیبای گریهناز یک دوست با قدمت ۷۰ ساله را دیده و میخواهد یک اپسیلون نمک و فلفل غذایی که برایش پخته کم نشود و بوی شمال از در و پنجرههای آشپزخاههاش حس میشود و چه زمانی که مامان بتی میخواهد کباب بپزد، اما توان ورزاندن گوشت را ندارد و به صابر ابر که میهمان اوست، نمیخواهد اجازه کار کردن بدهد؛ این یعنی نشان دادن بزرگی واقعا در مهفوم نه ادا.
تا هفت خانه بیعیب نیست، اما چیزی که شما را از هدف مجموعه دور کند وجود ندارد. ریز عیبهای بنی اسرائیلی در آن وجود دارد، اما قابل چشمپوشی است. مثل موسیقی که باید با ملودی سادهتری تبدیل به امضای اثر میشد، اما صرفا شد استفاده از سازهای ایرانی که باز هم به نوبه خود زیباست. یا پوشش صابر ابر که در برخی اپیزودها بیرون میزند و با محتوای قسمت همگون نیست.
بخش اعظمی از این مسیر جذاب و دوست داشتنی که منجر به پخت یک غذای عمدتا مرتبط با فرهنگی محلی مهمان هر قسمت میشود، به گپ و گفت با مادربزرگها میگذرد که همه تنها هستند، اما در آرامش. همسران آنها را ناگزیر ترک کردهاند و خاک را در آغوش گرفتهاند، اما مادربزرگها انگار هنوز با یاد آنها زندهاند. چه در سن کم ازدواج کرده باشند و چه اصلا قبل از ازدواج همسرشان را ندیدهاند، اما وفاداری خاصی در چشمان آنها موج میزند که باید باور کنیم در زندگی این روزها شدیدا کم شده.
مقایسه قدم و جدید و روابط خانوادگی، برای صابر ابر و مادربزرگ در هر قسمت، سوژه برای حرف بوجود میآورد. حرفهایی که عمدتا نقطه قوت برنامهاند، اما بعضا سوال و جوابهایی نه چندان جذاب شنیده میشود که از اعتبار گفتوگوها کم میکند. به طور مثال هدف ابر از پرسیدن «عشق رو تو چی میبینی» واضح است و همه دنبال شنیدن پاسخهایی جذاب و احتمال پرمغز و پرتامل هستیم، اما عمده جوابها دور از این مساله هستند و هیچ باری هم به برنامه اضافه نمیکنند. شیوه تدوین، اما به اندازه کافی هنری و به میزان کافی ساده است. چقدر زیباست صحنههای شستن سیر و پیاز هکذا توسط مادربزرگهایی که اعتقادی به دریافت کمک فیزیکی از سوی مهمان ندارند. چقدر رشکبرانگیز است استفاده از تکنیکهای ریز آشپزی توسط آنها که رنگ بوی غذایشان را واقعا تا هفت خانهآنورتر میکشاند.
چقدر پرمهر است وقتی مادربزرگها از غار تنهاییشان بیرون میآیند و نطقشان زمانی که یک گوش شنوا پیدا میکنند، باز میشود. در نهایت هم یک غنج دل نصیب ما میشود و اندکی تفکر. دقیقا برعکس زمانی که جغرافیا را لعنت میکنیم، در چنین لحظاتی است که مواجهه با آداب و فرهنگ همیشگیمان حسابی دوز وطنپرستیمان بالا میزند و میفهمیم تصویر واقعی ما همین محترم شمردن خوردن کنار هم است و پخت و پز. این تصویر است که باید بشود نماد ما و جهان را با آن بشناسند. تصویر واقعی ما همین آدابی است که در خون مان رسوخ کرده. همین لبخندهای زیبای بیلمینت و بدون زاویه فک، اما ساده که دل مان را میلرزاند. هویت واقعی ما همین تصویرهای پرهویت است. همین!
علی رضایی
انتهای پیام/





