نُقلِ حماسه؛ یادداشتی شاعرانه در ستایش هنرمندان میهن
متن این یادداشت به این شرح است:
نُقلِ حماسه
(تقدیم به هنرمندان میهنم)
گوش کن!
نجوای آفتابیِ نور را از لابه¬لای شاخسار مژگانِ عابرِ شاهد، میشنوی؟
حالا به آینه نگاه کن.
ببین!
پیچش و رقص رنگهای دمادم، در کوچههای نقشهی جغرافیا، زمزمهی شعر و شِکر سر داده است.
باد، حیرانِ حنجرهی برگ و بید، در هایوهوی ابرها، شعر خیس باران را مشق میکند.
من عاشق رازی هستم که آغازم را سرود کرده، ترانهاش را خوانده و لوح فشردهی شکوهش را بر سر هر بازار، آواز کرده.
من عاشق رنگهای هنوز نسرودهام؛ عاشق ساحلهای هنوز نپیموده و عاشقِ عابری که میگذرد از کنارم و بیریا میپرسد:
«ببخشید، ساعت چند است؟ هنوز رأس بیقراری، سبز و سرخ و سپید میخوانید؟»
در چرخش بادهای دمادم، این منم که به اهتزازِ همهی کوچهها، بر بام نقشهی جغرافیا در اهتزازم؛ و از این برافراشتگی، به قامتِ رعنای سروها مینازم و در ساحل - همان ساحل بکر- پهلو میاندازم.
سلام به ساحلِ تشنگی که آب را به اهتزاز درآورده است. آب، شده یک خوشه فواره که از آسمان به زمین بال می. ساید.
درود به رنگهای حماسی که روی شنهای ساحل، چشمها را به عاقبت شوق، سرمهی آفاق میکشد.
ابرهای بادآور! تهیت مرا بپذیرید که باد را بُردید به کاکل سبز و سرخ و سپید و بیرقِ جان؛ و دست ما را گذاشتید در دست راه شیری.
ما از فراز همین قلههای قافیه اعلام میکنیم: تا ابرها نفس میکشند ما در اهتزازیم؛ تا ما در اهتزازیم، آفتاب، سبز و سپید و سرخ میتابد. به همینخاطر است که زیر آفتاب، رداهای اساطیریمان به سبز و سپید و سرخ میگرایند و باران که میبارد جیبهای خاطرهی کودکانمان - حتی آنانیکه هنوز به دنیا نیامدهاند - لبریز از نُقلِ حماسه میشود.
حالا سالهاست که کام ما با نقلهای سهرنگ شیرین میشود و طعم هیجانانگیز سبز در رگهای ما جاریست. ما سرخ، نفس میکشیم و سپید، رویا میبینیم. ابرها که خانهتکانی میکنند، ذکر هیبت ما میگویند و باران که میبارد هیئت ما را در ناودانهای فردا مینوازد. این است که ما آغازِ همهی زمزمههای خفتهایم و پایانِ همهی سکوتهای نشکسته.
از رود بپرس، میگویدت که چگونه صدای قُلقُل آب را در ذهن ما به قل هوالله احد رسانده است.
از کوه بپرس، میخواندت به صدای بلند، که ما بازگشت صدای الله اکبریم در آمد و شدِ حریرِ زمان.
از خدا بپرس...
بشنو!
هر لحظه صدایت میکند؛ هر دَم، هر کلمه، هر نقطه.
حالا ما را بگذار پایان جملهی بیپایانِ آغاز؛ و سپس به آینه نگاه کن.
آیا پرچمی نیستی در دستِ ابری باران¬زا.
پس بباران که تشنهاند قطرهها.
انتهای پیام/